تبليغاتX
آینه‌‌های روبرو Opposite Mirrors

آینه‌‌های روبرو Opposite Mirrors

آرشیو مقالات امید حبیبی‌نیا روزنامه‌نگار و پژوهشگر ارتباطات Omid Habibinia`s Weblog:Journalist

 

آزادی در انقلاب بهاری

- بدو...

صدای بیژن بود که مرا بی اختیار با کلیشه در دست به حرکت واداشت، صدای پاهای خودش را هم می شنیدم که از پشت سرم می دود شاید لحظه ای معطل شده بود تا ساک اسپری های رنگ را بردارد، از پشت سر با فاصله ای نه چندان دور صدای چکمه های سربازان حکومت نظامی می آمد.

 "ی" آزادی در قوس ش هنوز رنگ نگرفته بود اما بر دیوار سفید مرمری که شعارهای قبلی پاک شده بودند خوب جلوه گری می کرد.
 

 روزهایی که آزادی نزدیک می نمودسر چهارراه دسته دیگری از سربازان حکومت نظامی مستقر بودند، تنها راه پیچیدن به کوچه دیگری بود که خطر کمین سربازان دیگری در آن بود، اما بیژن فرمان داد: از اون ور نه!

 ایستادم، سربازان ما را دیده بودند و جیپی از سر خیابان به طرفمان می آمد، کیف را به دوش انداخت و مثل یک بند باز از روی در خانه ای بالای دیواری پرید و خود را به بام رساند: به من اشاره کرد تا از روی در بالای بروم، کلیشه ها را زیر کاپیشن م فرو بردم و با زحمت خود را بالای بام رساندم.
 

 سربازان به ما رسیدند و شروع به کوبیدن به در خانه کردند تا صاحبخانه را از خواب بیدار کنند، نزدیک سحر بود ولی همه جا تاریک بود، چند نفر دیگر لابد به دستور افسری به تبعیت از من خود را روی در بالا کشیدند، صدای کوبیدن در و سروصدایی که سربازان راه انداخته بودند سبب شده بود که در دل تاریکی شب چراغهای خانه ها یکی یکی روشن شود و کار ما را برای فرار از دست سربازان بر روی پشت بام ها سخت تر کند.

 همچنان می دویدیم که دری روی پشت بام باز شد، پیرمردی ریشو ما را به داخل خانه فراخواند و به زیرزمینش برد تا سروصداها بخوابد.
 
وقتی سربازان تمام پشت بام ها را جستجو کردند، از بام ها پایین آمدند و لابد رفتند تا در کوچه ها کمین کنند.
 

 پیرمرد برایمان چای و نان آورد، ساک و دستهای رنگی مان را که دید، پرسید: شعار می نوشتید؟ به سادگی پاسخ دادم: بله. کلیشه ها را از زیر کاپیشنم درآوردم، آزادی و ستاره اتاق را روشن کردند...

 شب رو به پایان بود و سپیده ناگهان سر زد، بهار شده بود. آزادی در چند قدمی بود و ستاره ها بر دیوار کوچه ها نشسته بودند، سر چهارراه ها اعلامیه ها را پیروزمندانه به عابران مشتاق می دادیم، گویی فاتح جهان شده ایم یا جهانی دیگری را کشف کرده بودیم، بزرگ شده بودیم، می خواندیم دیوانه وار یا عاشقانه، دو بار، سه بار، صد بار؛ کتابهایی که برای درک و فهم آنها باید سالها وقت صرف می کردیم را شب ها تا صبح می خواندیم، زیرجملاتشان خط می کشیدیم و یا حفظ می کردیم.
 

 بهار شده بود و ما مثل دسته ای پرستوی پرسروصدا از این سو به آن سو بال می گشودیم، اما همان هفته اول اولین سنگ ما را نشانه گرفت. سر آذر را در چهارراهی شکستند و موهای زیبای خرمایی ش غرق خون شد، بعد نوبت همه ما رسید و ناگهان در یازدهم فروردین ماه ۵۸، بهار به پایان رسید. رفراندم برگزار شد و تنها گزینه در برابر جمهوری اسلامی "نه" بود، گفتیم نه، رفراندم را تحریم کردیم و این بار با چکمه به سراغمان آمدند، ما کاشفان فروتن شوکران بودیم...

 سی سال پیش در چنین روزهایی کشورما شاهد روزهای پرشکوهی بود، روزهای بهاری عشق، اتحاد و انقلاب، آرمان مشترکی همه را به هم پیوند می داد: سرنگونی نظام پادشاهی محمد رضا شاه.
 

 سه سال بعد از آن، اما دیگر اثری از آن انقلاب نمانده بود، هیچ نشریه و روزنامه آزادی برجا نمانده بود، هیچ حزب سیاسی اجازه فعالیت نداشت و جوانان انقلابی به اتهام آرمان گرایی دسته دسته به جوخه اعدام سپرده می شدند و نامشان شامگاهان از رادیو اعلام می شد.

 بسیاری از ما حتما از خود پرسیده ایم این چگونه انقلابی بود، از هر انقلابی انتظار می رود تا به دیکتاتوری و فساد و عقب ماندگی خاتمه بدهد و به توسعه و آزادی بینجامد، اما آنچه ما به دست آوردیم از چاله به چاه افتادن بود.
 
نظامی توتالیتار و عقب مانده جایگزین نظام پادشاهی شد که از اساس با همه معیارهای بشری حقوق دمکراتیک در تعارض بود.
 

سالهای انقلاب، 1363 چند سالی پس از انقلاب 1357شاید مشکل این بود که بسیاری از ما می دانستیم در کوتاه مدت چه می خواهیم ولی نمی دانستیم چه نمی خواهیم.

 ما جمهوری اسلامی نمی خواستیم اما بسیاری از مردم هنوز درک مشخصی از جمهوری اسلامی نداشتند، و به نظرشان رهبر روحانی نظام اسلامی مظهر معصومیت سیاسی بود، کسی که وقتی در حومه پاریس بود تحت القائات برخی سیاستمداران لیبرال اطرافش حرفهای قابل تاملی می زد و وقتی وارد کشور شد، چنان کرد که عمر بهار آزادی تنها به چند روز رسید.
 

 سی سال از بهار پنجاه و هفت گذشته است، زمانی که انقلاب در حال اوج گیری بود و در تابستان داغ همان سال به آستانه انفجاری خود رسید؛ هفده شهریور نقطه پایان نظام شاهنشاهی بود.

 هنوز شاید باید از خود بپرسیم چه می خواهیم و چه نمی خواهیم بی تظاهر و لفافه، صریح و روشن باید تکلیف خودمان را روشن کنیم، اینجا قانون همه یا هیچ حکمفرماست.
 

 عشق می ماند، شما نمی توانید شریک زندگی تان را کمی یا به صورت مشروط دوست داشته باشید، یا باید عاشق ش باشید یا نباشید.

 

بهار بهر روی می آید، مثل خورشید که سر موعد خواهد آمد، این حکم زندگی است، کسی گفته بود من جانم را بر سر آزادی می گذارم تا بر خاکی که استخوان های من در آن مدفون است، انسان های آزاد و شاد راه بروند.

 ۲۶ سال است که استخوانهای بیژن زیر تپه ای در نزدیکی کوه مدفون شده است، آخرین باری که در خیابان دیدمش گفت باز می گردم تا در باره تئوریهای انقلاب با هم بحث کنیم.
 

 او مرده است اما من هنوز به آزادی چشم دوخته ام، بهار که از راه می رسد، خیالم به کوچه پس کوچه های شهرم می رود، جایی که با بیژن شعارهای انقلابی می نوشتیم، با خط خوش می نوشت و من رقص قلم مو را در دستان ماهرش می دیدم که از عشق لبریز می شد: "آزادی"، باید تمامش کرد، آن "ی" ننوشته را.شماره نوروزی نشریه اینترنتی روز

 


ا.ح

 

 ژنو، ۲۵ اسفند ۱۳۸۶

 
 

 به یاد بیژن مجنون که در تیرماه ۱۳۶۰ تیرباران شد.

منتشر شده در: روز

 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 23:7  توسط امید حبیبی‌نیا  |