نگاهی
به فیلم مجموعه دروغ ها Body of Lies)) ساخته رایدلی اسکات
"یک تیکه خاورمیانه
ای!"
مجموعه دروغ
ها در حالی دومین هفته نمایش خود در آمریکای شمالی را پشت سر گذارده است که
همزمان در تهران نسخه های وی سی دی و دی وی دی آن با زیرنویس فارسی مشتریان فراوانی
یافته است، حضور یک بازیگر محبوب ایرانی در این فیلم سبب شده است تا بسیاری از
ایرانیان از مشتریان بالقوه این فیلم در سراسر جهان محسوب شوند، از همین رو نگاهی
مختصر به فیلم همراه با اطلاعات جانبی را در پی می خوانید.
مشخصات
فیلم:
کارگردان: رایدلی اسکات، فیلمنامه: ویلیام موناهان براساس کتابی به همین نام
نوشته دیوید ایگناتیوس، مدیر فیلمبرداری: الکساندر ویت، تدوین: پیترو اسکالیا،
آهنگساز: مارک استرایتن فلد، بازیگران: لئوناردو دی کاپریو (راجر فریس)، راسل کرو
(اد هافمن)، گلشیفته فراهانی (عایشه)، مارک استرانگ (هانی سلیم)، محصول: وارنر بروز
2008، 128 دقیقه
ارزش
گذاری: (ضعیف)
خلاصه
داستان: راجر فریس مامور CIA در ماموریت خود در عراق زخمی شده و پس از بهبود به
اردن اعزام می شود تا یک شبکه تروریستی خطرناک القاعده به رهبری السلیم را منهدم
کند، در این راه از هانی، رئیس سازمان اطلاعات اردن، کمک می خواهد. راجر در حین
تعقیب و گریز زخمی شده و به یک درمانگاه می رود که و دلباخته عایشه پرستار آن
درمانگاه می شود در همین حین اد هوفمن رئیس مستقیم او در CIA عملیاتی موازی را برای
انهدام مقر تروریست ها رهبری می کند. هانی که از این اتفاقات برآشفته راجر را اخراج
می کند و راجر برای بازگشت به امان دست به توطئه دیگری می زند تا هانی را فریب دهد،
در نهایت هانی نیز وانمود می کند که عایشه توسط تروریستها ربوده شده است و هنگامی
که راجر برای ملاقات با تروریست ها به صحرا می رود دستگیر و شکنجه می شود اما قبل
از آنکه جلوی دوربین کشته شود ماموران هانی سر می رسند و او را نجات می دهند،
سرانجام راجر از CIA استعفاء می دهد و به ملاقات عایشه می
رود.
تازه
ترین فیلم رایدلی اسکات در مجموع فیلم مایوس کننده ای است، در مقایسه با گنگستر
آمریکایی یک عقب گرد کامل و در مقایسه با سرنگونی بلاک هاک یک فیلم
سردرگم به نظر می رسد.
پل نيومن اسطوره اي ديگر نيست. اما فيلم هايش هميشه هست. او رادر بهترين فيلم هايش دوره مي کنيم...
مرد تنهای سينما
براي بسياري از تماشاگران سينما در طول چهار دهه پنجاه، شصت ،هفتاد و هشتاد، سينما علاوه بر کارگردانهاي مولف و بزرگ با بازيگران درخشان و اسطوره اي چون پل نيومن معنا مي يافت.
پل نيومن که براي بسياري از نسل هاي قديمي تر علاقمندان سينما در ايران با فيلم هاي محبوبي چون گربه روي شيرواني داغ، تيرانداز چپ دست، جايزه، بوچ کسيدي و ساندنس کيد، نيش و رنگ پول بدل به شمايلي از سينماي آمريکا شده بود، بيست و ششم سپتامبر در سن 83 سالگي درگذشت.
به همين مناسبت ضمن نگاهي به چند فيلم مطرح وي، سالشمار زندگي و چند جمله قصار وي را مرور مي کنيم
تيرانداز چپ دست
آرتور پن با اين فيلم (1958) پل نيومن را تا حد يک سوپر استار ارتقاء داد، فيلمي که سرآغاز تازه اي براي وسترن به شمار مي رود.
پل نيومن در اين فيلم در نقش بيلي د کيد کابويي که براي انتقام به مصاف گاوچرانها مي رود ظاهر شد که به وي فرصت بي نظيري براي يکه تازي داد.
بازي دروني او در اين فيلم سبب شد تا توجه بسياري از کارگردانها و تهيه کنندگان به وي جلب شود، پل نيومن در تيرانداز چپ دست در سالهاي ابتدايي دهه شصت به نمادي از فرهنگ پاپ آمريکايي بدل شد که دل به افسانه هاي خود بسته است.
گربه روي شيرواني داغ
در فيلم بعدي نيومن در کنار ريچارد بروکز براساس فيلمنامه اي از تنسي ويليامز و برابر اليزابت تايلور قرار گرفت، فيلمي که هنوز پس از چند دهه بازي منحصر به فرد نيومن در آن يکي از نقاط قوت اصلي آن است.
گربه روي شيرواني داغ که يکي از فيلم هاي محبوب تاريخ سينما به شمار مي رود، کاراکتر نيومن را در قالب مرد تنهاي، خونسرد و درون گرا را بيشتر شکل داد.
نيومن در اين فيلم در نقش مردي ظاهر مي شود که به همسرش بي اعتماد است و او را به خاطر خودکشي دوستش پس از شکست در مسابقه بيس بال مقصر مي داند.
نيومن براي اين فيلم براي نخستين بار نامزد اسکار شد و اگرچه به آن دست نيافت ولي فروش فوق العاده فيلم اين ناکامي را جبران کرد.
بوچ کسيدي و ساندنس کيد
پس از بازي در فيلم هاي موفقي چون اکسدوس و هاد، با رابرت ردفورد در فيلم بوچ کسيدي و ساندنس کيد (1969) همبازي شد تا بار ديگر يکي ديگر از افسانه هاي وسترن را به روي پرده سينما بياورد.
وي در اين فيلم در نقش بوچ کسيدي سارقي ظاهر مي شود که با همراهي سارق مشهور ديگري از چنگ تعيقب کنندگان خود به بوليوي مي گريزند اما پس از چند سرقت سرانجام در محاصره ارتش قرار مي گيرند و درحالي که از پناهگاه خود خارج مي شوند هدف تيراندازي دهها نفر قرار مي گيرند.
فيلم تقريبا همه جايزه هاي اصلي اسکار جز بازيگري را ربود و اين شوربختي بار ديگر دامنگير نيومن شد. با اين همه ردفورد در اين فيلم خوش درخشيد و سالها بعد نام جشنواره فيلم خود را به افتخار نقشي که سرانجام نصيب او شد ساندنس گذارد.
نيش
جرج روي هيل در سال 1973، نقش اصلي نيش را براي نيومن پس از موفقيت بي نظير بوچ کسيدي و ساندنس کيد، در نظر گرفت.
نيومن در اين فيلم بارديگر با جرج روي هيل کار مي کند و با رابرت رد فورد همبازي ست. نيش داستان کلاهبرداري زيرکانه اي است که همچنان مديون فيلمنامه خوب ديويد وارد براي کشش و جذابيت خود است.
اين فيلم نيز جوايز اصلي سال از جمله کارگرداني و بهترين فيلم را از آن خود کرد ولي بخت نيومن براي دريافت اسکار همچنان بسته ماند.
رنگ پول
مارتين اسکورسيزي يازده سال بعد با فيلم رنگ پول، پس از سه دهه، جايزه اسکار را براي نيومن به ارمغان آورد.
نيومن در اين باره بعدها گفت: دريافت جايزه اسکار مانند آن است که شما هشتاد سال به دنبال تور کردن زن زيبايي باشيد و سرانجام او دلش به رحم بيايد و به شما روي خوش نشان بدهد ولي ديگر رمقي براي شما باقي نمانده باشد.
سالشمار زندگي نيومن:
26 ژانويه 1925 تولد در شهرکي در اوهايو 1954 فارغ التحصيلي در رشته درام از دانشگاه يل 1955 پس از بازي در چند فيلم در نمايش تلويزيوني زنده و رنگي شهرک ما همبازي فرانک سيناترا و اوا مري سينت مي شود 1958 جايزه بهترين بازيگري جشنواره کن براي فيلم تابستان داغ طولاني 1968 از کانديداي دمکرات ها در برابر نيکسون حمايت مي کند 1968 اولين فيلم خود راشل راشل را کارگرداني مي کند 1978 مرگ پسرش در اثر مصرف مواد مخدر، نيومن مرکزي براي پيشگيري از اعتياد به نام پسرش تاسيس کرد 1982 راه اندازي شرکت توليد مواد غذايي که بخشي از درآمدش صرف امور خيريه مي شد 1986 جايزه اسکار افتخاري به خاطر نقش هاي ماندگارش در سينما مي 2007 اعلام بازنشستگي
جملات قصار
- من همواره از شيوه ابراز احساسات در بازيگري هراسان بوده ام، بازيگري مانند آن است که شلوارتان را پايين بکشيد و لخت ظاهر شويد.
- من در باره ازدواجم نمي خواهم پرحرفي کنم ولي يک چيز برايم روشن است: من توي خانه استيک دارم چرا دنبال همبرگر بيرون خانه بگردم!
- بهترين نامه اي که من در تمام عمرم دريافت کردم از خانمي بود که نوشته بود يک فکري براي بطري سوس سالاد موسسه مواد غذايي تان بکنيد چون بدرد عشق بازي من و دوست پسرم نمي خورد و همه سوس را فوري خالي مي کند.
- وقتي پشت يک ميز قمار نشسته باشيد و حواس خود را جمع کرده ايد تا بازنده را بيابيد خبر نداريد که بازنده اصلي خودتان هستيد.
- من ميخواهم تصور کنم مردي بوده ام که تلاش کرده ام بخشي از دورانم باشم، تلاش کرده ام تا مردم با يکديگر ارتباط برقرار کنند و براي خودش شايستگي دست و پا کند و خود را شايسته بشر بودن بداند کسي که از خود راضي و يا بي مسئوليت نبوده است.
به بهانه درگذشت نادر ابراهيمي، فيلمساز و نويسنده مرگ يک عاشقانه آرام
دلخور و بي حوصله سر اولين کلاس نادر ابراهيمي نشسته بودم، بچه هاي کلاس با يک اکثريت مشکوک راي به برکناري استاد زيبايي شناسي داده بودند و يک راست رفته بودند سراغ نادر ابراهيمي. تابستان1372 اولين دوره دوساله سينما وزارت ارشاد در باغ فردوس، نادر ابراهيمي استاد درس زيبايي شناسي سينماي ما شد.
از اول کلاس تا به آخر يا ايراد گرفتم يا غر زدم، گفته بودم حرفي براي گفتن ندارد ولي در ضمن از سابقه سياسي اش هم خوشم نمي آمد. شنيده بودم که در نوجواني توده اي بوده و حمايتش از حکومت را هم به همين موضوع ربط مي دادم. آن وقت خودش گويا مشاور وزير ارشاد بود و همراه با مهاجراني که آن وقت معاون رفسنجاني بود و بسياري ديگر که پست و مقامي داشتند در باغ فردوس تدريس مي کردند.
زيبايي شناسي را با قصه براي ما مي گفت، چيزي که بلد بود، به ياد آوردم که سال هاي آخر پيش از انقلاب را پاي سريال هاي او مي نشستم، سفرهاي دور و دراز هامي و کامي در وطن. هامي و کامي شايد يکي از اولين مجموعه هاي بلند روانشناختي ايراني براي کودکان بود که شخصيت هاي اصلي شان هم کودک بودند. اما شايد بسياري نادر ابراهيمي را با آتش بدون دود بشناسند که يکي از پرطرفدارترين سريال هاي ايراني پيش از انقلاب بود و جز اينها ده ها کتاب ديگر در کارنامه داشت، آنقدر کتاب که امکان نداشت يکي از همکلاسي ها حداقل يکي از آنها را نخوانده باشد.
سفرهاي دور و دراز هامي و کامي در وطن
انرژي و پويايي نادر ابراهيمي کلاس زيبايي شناسي که معمولا جاي ديدگاه هاي فلسفي يا تشريح زيبايي شناختي تکنيکي ست را به بحث هاي کاربردي در باره ساختار تصويري سينما مي کشاند، به جاي نظرگاه هاي آلتوسر، ايزنشتين، مک بين، سانتاگ و بازن، کادربندي و ميزانسن در فيلم هاي آن روز کارگردان هاي ايراني و استوري بورد را پيش مي کشيد.
سرکلاس نادر ابراهيمي از مباحث روز سينما خبري نبود اما اثر چهاردهه تاليف در کلام او بود، چيزي که زبان دانشجوي ايرادگيري چون من را هم مي بست.
يکي از بچه ها از سر شيطنت کتاب برادر من مجاهد، برادر من فدايي نادر را سرکلاس آورده بود، اين را گويا نادر ابراهيمي ظرف چند روز پس از بهمن 57 خلق کرده بود، همه اش کار خودش بود از تايپ تا طراحي جلدش. نادر ابراهيمي لبخندزنان در باره اين کتاب توضيح داد: روزگاري که همه به داشتن يک فدايي يا يک مجاهد در خانواده افتخار مي کردند...
براي برخي نوشته هاي دوران اوليه پس از انقلاب او، نزديک به سه دهه بعد کمتر قابل تحمل به نظر مي آيند، شايد به همين دليل بود که در هيچ نشريه روشنفکرانه اي اثري از او نبود، با اين حال نوشته هاي آن روزگارش و روزهاي پيش از انقلابش اگرچه در نظر برخي از منتقدان عامه پسند، پوپوليستي و دور از واقعيت هاي اجتماعي به نظر مي رسيد با اين حال بيشتر به دل مي نشست.
هرچه که بود زيبايي شناسي سينما به روايت نادر ابراهيمي براي ما فرصتي بود براي بحث هاي بي پايان از رسالت هنرمند در برابر حکومت گرفته تا ميزانسن. او خودش طعم اخراج و بيکاري را چشيده بود و از بيکاري دوستان و همراهاني چون عباس کيارستمي پس از انقلاب هم براي ما سخن رانده بود و از صندوق هاي چوبي که کيارستمي در دوران بيکاري ساخته بود و... شايد به همين دليل بود که در پايان ميانسالي ديگر نمي خواست بيکار شود...
هنوز هم تصوير نادر ابراهيمي با آن سيبيل، لبخندش، سبک خاص تدريس اش و شيوه اقناع کردنش پاي تخته سياه کاخ قديمي باغ فردوس، براي من يادگاري از فيلم هاي محبوب دوران کودکي ام است که صدايش هنوز آشناست.
چند سال پيش، چند نفر از بچه هاي باغ فردوس خبر دادند که به خانه نادر ابراهيمي رفته اند و غمگين وسر درگريبان بازگشته اند، نادر (از اينکه به او استاد بگويند متنفر بود) آنها را نشناخته بود...
نادر ابراهيمي، در سال 1315 در تهران متولد شد، از سيزده سالگي به دليل فعاليت سياسي بارها دستگير و زنداني شد، پس از ورود به دانشگاه و انصراف از ادامه تحصيل در رشته حقوق، در رشته مترجمي زبان انگليسي فارغ التحصيل شد.
اولين کتاب وي در سال 1342 با نام خانه اي براي شب چاپ شد و پس از آن وي کار نويسندگي را با چاپ دهها کتاب تا زماني که بيماري وي را از پا درآورد ادامه داد.
از کتاب هاي مشهور او مي توان به: بار ديگر شهري که دوست ميداشتم، انسان - جنايت – احتمال، غزلداستانهاي سال بد، ابوالمشاغل، فردا شکل امروز نيست، چهل نامه کوتاه به همسرم، آتش بدون دود و يک عاشقانه آرام اشاره کرد. از وي همچنين مقالات بسياري در باره نقد و تحقيق در زمينه هاي مختلف در نشريات مختلف به چاپ رسيده است.
از ميان آثار ابراهيمي کتاب هايي که براي کودکان نوشته است بيشتر جلب توجه کرده است و از جمله براي داستان کلاغ ها جايزه اول کتاب هاي پرورشي يونسکو را از آن خود ساخت.
در دهه چهل علاوه بر نويسندگي وي به کارهاي تحقيقي در زمينه ايران شناسي پرداخت و بعدها اولين موسسه غيردولتي ايران شناسي را بنيان نهاد که پس از انقلاب فعاليت آن متوقف شد.
از جمله فعاليت هاي او در اين زمينه ساخت مستندهايي از جمله: صداي صحرا، علم کوه، تخت سليمان و گل هاي وحشي ايران بود.
آتش بدون دود
پس از آن وي سريال آتش بدون دود را براي شبکه دوم تلويزيون ملي ايران ساخت، سريالي 36 قسمتي که يکي از پرطرفدارترين سريال هاي پيش از انقلاب بود و داستان آن برپايه زندگي دو طايفه ترکمن بنا شده بود. وي همچنين در اين سريال نوآوري هايي نيز در فيلمبرداري و تدوين به خرج داد که از جمله استفاده از چهار دوربين براي فيلمبرداري همزمان بود.
پس از آن وي مجموعه مشهور ديگري با عنوان سفرهاي دور و دراز هامي و کامي در وطن را براي تلويزيون ساخت که ساختاري تربيتي و روانشناختي داشت و در باره دو کودک بود که به تنهايي به سفر به دور ايران مي پردازند و کارشناسان روانشناسي و علوم تربيتي با در نظر گرفتن رفتار آنها در موقعيت هاي مختلف به بحث در باره چگونگي و دلايل واکنش هاي آنها مي پردازند.
توليد و پخش اين مجموعه که پيش از اوج گيري انقلاب آغاز شده بود توسط مسئولان وقت تلويزيون در پاييز سال 57 به دليل قسمتي که در آن هامي و کامي با سنگ شيشه يک مشروب فروشي را مي شکنند متوقف شد و پس از انقلاب نيز به دليل بخش هايي که در آن روانشناسان زن با پوشش غير اسلامي به بحث در باره رفتار هامي و کامي مي پردازند غير قابل پخش شناخته شد.
نادر ابراهيمي بلافاصله پس از سرکار آمدن جمهوري اسلامي به حمايت از حاکميت تازه پرداخت و کتاب هاي بسياري براي کودکان تحت عنوان قصه هاي انقلاب براي کودکان نوشت که برخي از آنها از جمله برادر من مجاهد، برادر من فدايي بعدها ممنوع الچاپ شدند.
وي خود در سال هاي پس از انقلاب در سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و حوزه علميه قم به تدريس فيلمنامه نويسي، کارگرداني، نقد فيلم و داستان نويسي پرداخت.
با آغاز به کار مجدد دانشکده صدا و سيما وي تدريس فيلمنامه نويسي در اين دانشکده را به عهده گرفت و پس از آن نيز دروس مشابهي را در دانشگاه هنر و زيبايي شناسي را در باغ فردوس برعهده گرفت. وي همچنين به توليد مجموعه هاي مستند سياسي براي صدا و سيما از جمله جمعه خونين مکه، شرکت نفت در سخت ترين سال ها در کنار فيلمنامه نويسي پرداخت.
در سال 1374 اولين فيلم داستاني بلند خود با عنوان "روزي که هوا ايستاد" در باره آلودگي هوا در تهران را ساخت که با توجه چنداني روبرو نشد.
از سال 1378 نادر ابراهيمي بيمار و مشخص شد که به سرطان مغز مبتلاست، از همين رو وي به کارهايش سرعت بخشيد و دهها طرح تحقيقي، فيلمنامه، داستان و نمايشنامه را همزمان با هم پيش برد اما وخامت حالش در سال هاي بعد سبب از دست رفتن حافظه و بستري شدن وي شد.
نادر ابراهيمي شانزدهم خرداد ماه 1387 پس از تحمل سالها بيماري درحالي چشم از جهان فروبست که ده ها کار ناتمام در اتاق کارش باقي مانده بود.
کتاب شناسي نادر ابراهيمي: ادبيات بزرگسال
1 - خانهاي براي شب 2 - آرش در قلمرو ترديد (يا: پاسخناپذير) 3 - مصابا و روياي گاجرات 4 - بار ديگر شهري که دوست ميداشتم 5 - هزارپاي سياه و قصههاي صحرا 6 - افسانه باران 7 - در سرزمين کوچک من - منتخب آثار 8 - تضادهاي دروني 9 - انسان - جنايت - احتمال 10 - مکانهاي عمومي 11 - رونوشت بدون اصل 12 - درحد توانستن - شعرگونه 13 - غزلداستانهاي سال بد 14 - ابن مشغله - زندگينامه، جلد اول 15 - ابوالمشاغل - زندگينامه، جلد دوم 16 - فردا شکل امروز نيست 17 - براعت استهلال - از مجموعه «ساختار و مباني ادبيات داستاني» 18 - مقدمهاي بر فارسينويسي براي کودکان 19 - مقدمهاي بر مصورسازي کتابهاي کودکان 20 - مقدمهاي بر مراحل خلق و توليد ادبيات کودکان 21 - مقدمهاي بر آرايش و پيرايش کتابهاي کودکان 22 - دور ايران در شش ساعت - گزارش دومين نمايشگاه ايرانگردي در سال ١٣۷١ 23 - چهل نامهي کوتاه به همسرم 24 - آتشْ بدون دود - داستان بلند هفت جلدي 25 - با سرودخوان جنگ، در خطهي نام و ننگ 26 - يک صعود باورنکردني 27 - تکثير تاسفانگيز پدربزرگ 28 - مردي در تبعيد ابدي - براساس زندگي ملاصدرا 29 - حکايت آن اژدها 30 - بر جادههاي آبي سرخ - داستان بلند ١٠ جلدي، براساس زندگي ميرمَهناي دوغابي 31 - صوفيانهها و عارفانهها - بخشي از «تاريخ تحليلي پنجهزار سال ادبيات داستاني ايران» 32 - يک عاشقانه آرام 33 - سه ديدار با مردي که از فراسوي باور ما ميآمد 34 - طراحي حيوانات - طرحهاي کوثر احمدي، با گفتاري تحليلي در باب مفاهيم و تعاريف «طرح» در هنرها 35 - الفبا - تحليل فلسفي ۵٠ طرح از علياکبر صادقيـ نقاش 36 - پيشگفتار ”کوچههاي کوتاه” - مجموعه قصههاي کوتاه گروهي از شاگردان نادر ابراهيمي
ادبيات کودک و نوجوان
1 - کلاغها- جايزه اول فستيوال کتابهاي کودکان توکيو ژاپن، جايزه اول - سيب طلايي - براتيسلاوا، جايزه اول تعليم و تربيت از يونسکو 2 - سنجابها 3 - دور از خانه - قصه برگزيدهي آسيا،از سوي «سازمان جهاني يونسکو» و کتاب برگزيده شوراي کتاب کودک در سال ١٣٤۷ 4 - قصه گلهاي قالي 5 - پهلوان پهلوانان؛ پورياي ولي - کتاب برگزيده از سوي «آکادمي المپيک» همايش فردوسي و اخلاق پهلواني ١٣٨٤، جايزه بزرگ جشنوارهي کتاب کودک کنکور نوما، ژاپن ١٩۷٨ 6 - باران - آفتاب و قصه کاشي 7 - بزي که گم شد 8 - من راه خانهام را بلد نيستم 9 - سفرهاي دورودراز هامي و کامي در وطن 10 - پدر چرا توي خانه مانده است - از مجموعه«قصههاي انقلاب براي کودکان» 11 - جاي او خالي - از مجموعه «قصههاي انقلاب براي کودکان» 12 - نيروي هوايي - از مجموعه «قصههاي انقلاب براي کودکان» 13 - سحرگاهان همافرها اعدام ميشوند - از مجموعه «قصههاي انقلاب براي کودکان» 14 - برادرت را صدا کن - از مجموعه «قصههاي انقلاب براي کودکان» 15 - برادر من مجاهد، برادر من فدايي - از مجموعه «قصههاي انقلاب براي کودکان» 16 - جَنگ بزرگ از مدرسهي اميريان - از مجموعه «قصههاي انقلاب براي کودکان» 17 - نامهي فاطمه، پاسخِنامهي فاطمه - از مجموعه «قصههاي انقلاب براي کودکان» 18 - مامان! من چرا بزرگ نميشوم - از مجموعه «قصههاي ريحانه خانم» 19 - روزي که فريادم را همسايهها شنيدند - از مجموعه «قصههاي ريحانه خانم» 20 - آدم وقتي حرف ميزند چه شکلي ميشود - از مجموعهي«قصههاي ريحانه خانم» 21 - درخت قصه ـ قُمريهاي قصه - جايزه کتاب برگزيده ازسوي هيات داوران بزرگسال کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان، جايزه کتاب برگزيده ازسوي هيات داوران خردسال، ترجمهشده به زبان روسي در ترکمنستان 22 - عبدالرزاق پهلوان - کتاب برگزيده از سوي «آکادمي المپيک» همايش فردوسي و اخلاق پهلواني ١٣٨٤ 23 - حکايت کاسهي آب خنک - از مجموعه «نوسازي حکايتهاي خوب قديم براي کودکان» 24 - حکايت دو درخت خرما - از مجموعه«نوسازي حکايتهاي خوب قديم براي کودکان» 25 - آن شب که تا سحر - از مجموعه «نوسازي حکايتهاي خوب قديم براي کودکان» 26 - قلب کوچکم را به چه کسي هديه بدهم؟ - ديپلم افتخار نخستين نمايشگاه بين المللي تصويرگران کتاب کودک 1372 27 - مثل پولاد باش پسرم؛ مثل پولاد - از مجموعه «ايران را عزيز بداريم» 28 - داستان سنگ و فلز و آهن - از مجموعه «ايران را عزيز بداريم» 29 - با من آشنا شو، با من دوست شو - از مجموعه «ايران را عزيز بداريم» 30 - هستم اگر ميروم؛ گر نروم نيستم - از مجموعه «ايران را عزيز بداريم» 31 - راستي اگر نبودم - از مجموعه «ايران را عزيز بداريم» 32 - کمياب و قيمتي اما... - از مجموعه «ايران را عزيز بداريم» 33 - مدرسهي بزرگتري هم وجود دارد - از مجموعه «ايران را عزيز بداريم» 34 - گلآباد ديروز؛ گلآباد امروز - از مجموعه «ايران را عزيز بداريم» 35 - گلآباد امروز؛ گلآباد فردا - از مجموعه «ايران را عزيز بداريم» 36 - فرهنگ فراوردههاي فلزي ايران - از مجموعه «ايران را عزيز بداريم» 37 - هفت آموزگار مهربان - از مجموعه «ايران را عزيز بداريم» 38 - ما مسلمانان اين آب و خاکيم - از مجموعه «ايران را عزيز بداريم»دريافت جايزه نخست آسيايي تصويرگران کتاب کودک ١٣۷٠ 39 - قصه سار و سيب 40 - قصه موش خودنما و شتر باصفا 41 - با من بخوان تا ياد بگيري 42 - حالا ديگر ميخواهم فکر کنم 43 - قصه قاليچههاي شيري 44 - همه گربههاي من ١ و٢ 45 - ديدار با آرزو
نمايشنامه
1 - اجازه هست آقاي برشت؟ 2 - وسعت معناي انتظار (سه قصه نمايشي) 3 - يک قصه معمولي و قديمي در باب جنايت
فيلمنامه
1 - آخرين عادل غرب 2 - صداي صحرا
ترجمهها
1 - مويه کن سرزمين محبوب - ترجمه با همکاري فريدون سالک 2 - از پنجره نگاه کن - ترجمه با همکاري احمد منصوري 3 - دوست؛ کسي است که آدم را دوست دارد - ترجمه با همکاري احمد منصوري 4 - آدم آهني - کتاب برگزيده سال ١٣٥١ از سوي شوراي کتاب کودک، ترجمه با همکاري احمد منصوري
جشنواره بین المللی فیلم لوکارنو که هر سال در ماه آگوست در سوئیس برگزار می شود امسال نیز چون سالهای گذشته میزبان دهها هزار مشتاق سینمای آلترناتیو و مستقلی بود که از سراسر اروپا و جهان به جنوب گرم و تابستانی سوئیس آمده بودند.
با این که بسیاری معتقدند که فیلم های دیدنی در این جشنواره به نسبت سایر جشنواره های فیلم رقیب هر سال کمتر می شود اما هنوز این جشنواره مرجع کم و بیش خوبی برای مرور فیلم هایی خارج از جریان مسلط رسانه ای است، هر چند که فدریکو مایر مدیر جدید این جشنواره امسال به نسبت سال گذشته باز هم از تعداد فیلم های این جشنواره کاست ولی در حدود 400 فیلم بلند و کوتاه در آن به نمایش در آمد.
بسیاری از این فیلم ها مانند شیکاگو 10(در باره ماجرای دادگاه ده فعال سیاسی چپ گرای مخالف جنگ ویتنام در آمریکا) ، فیلم های مخالف خوان تلفی می شوند و به چهره چپ گرای جشنواره بیشتر نزدیک هستند اما در همین حال فیلم های هالیوودی مانند اسپری مو نیز در کنار آن در بزرگترین سالن سینمای روباز و عظیم ترین پرده سینمایی جهان در میدان پیازا گرانده با حضور بیش از 9000 نفر به نمایش در می آید.
جشنواره امسال در بخش های ثابتی چون: مسابقه بین المللی، سینماگران عصر حاضر، پیازا گرانده، یوزپلنگ فردا، مرور، هفته منتقدان و درهای باز و بخش های جدیدی چون : اینجا و آنجا(عنوان فیلمی از گدار)، رو به جلو برگزار شد. به علاوه در بخشی از جشنواره که تحت عنوان "بازگشت به لوکارنو" تدارک دیده شده بود 18 فیلم از فیلم هایی که در شش دهه گذشته برنده جایزه ای شده بودند، به نمایش در آمدند.
رز مگ گوان بازیگر فیلم سیاره ترور
در میان این فیلم ها، روسری آبی رخشان بنی اعتماد برنده جایزه یوزپلنگ نقره ای جشنواره در سال 1996 نیز بود اما به نظر می رسد نوع انتخاب فیلم های برگزیده معرف چندان خوبی برای گرامی داشت شصت سال جشنواره لوکارنو نیست، چرا که در این میان فیلم های بسیاری از کارگردانهای مشهور نیز وجود داشت.
در بخش مسابقه بین الملل جشنواره امسال، فیلم هایی چون: تولد دوباره ساخته ماساهیرو کوبایاشی، پسران فردا ساخته دونگ سئوک نو، کاپیتان آچپ ساخته فلیپ راموس، خانه زرد ساخته آمور هاکار، خاطرات ساخته ایوجین گرین، پدرو کوستا و هارون فاروکی و اولین ساخته آنتونی هاپکینز اسلیپ استریم بود.
آنتونی هاپکینز در اسلیپ استریم که بیشترین توجه را در جشنواره به خود جلب کرد، علاوه بر کارگردانی و بازی، موسیقی متن و فیلمنامه را نیز نوشته است و از این رو یک فیلم تالیفی به شمار می رود.
داستان فیلم در باره درگیریهای ذهنی یک فیلمنامه نویس است که بین زندگی واقعی و رویاهای روزانه ی خود سرگردان است و سرانجام رویاهای روزانه بر منطق زندگی واقعی او چیرگی می یابند. با وجود بافت پیچیده، بسیاری از منتقدان اولین ساخته هاپکینز در گونه فیلم های روانشناختی را پسندیدند.
تولد دوباره، که برنده چند جایزه جشنواره نیز شد در باره ماجرای قتلی ست که در یک مدرسه رخ می دهد و رابطه ای که میان پدر مقتول و مادر قاتل ایجاد می شود. ماساهایرو کوبایاشی، کارگردان فیلم هایی چون مردی روی برف راه می رود(2001) و داستان فوق العاده (2003)، در سابقه کوبایاشی علاوه بر خوانندگی ترانه های محلی، فیلمنامه نویسی برای فیلم های اروتیک که در ژاپن از اقبال بسیاری برخوردار است هم دیده می شود.
فیلم های ایرانی در لوکارنو
مطابق معمول هر سال، فیلم های ایرانی نیز در جشنواره لوکارنو حضور داشتند اما نه مانند سالهای پیش در بخش های اصلی یا مسابقه، بلکه در بخش های فرعی و هر سال که می گذرد از شمار آنها نیز کاسته می شود.
در حالی که لوکارنو با شناساندن عباس کیارستمی به جهانیان، به سینمای ایران دلبسته شد، اکنون دیگر به نظر می رسد دوران طلایی سینمای جشنواره ای ایران به پایان رسیده است و دیگر چنته سینمای ایران که هر چه بیشتر در هزارتوی سانسور بی در و پیکر دولتی گرفتار آمده است، خالی مانده است.
از همین روست که دیگر فیلم های ایرانی این جشنواره همچون یک دهه گذشته که فیلم های کیارستمی، جلیلی، بنی اعتماد و... کشف خارق العاده ای تلقی نمی شوند و حداکثر یک فیلم دیگر جشنواره ای ایرانی به حساب می آیند.
این بدان معناست که دوران سیتمای ایران به پایان رسیده است، این پایان نه تنها به خاطر تغییر سیاست های جهانی و اتحادیه اروپا در برابر جمهوری اسلامی ایران و بی فایده ماندن زد و بندهای جشنواره ای ست بلکه به این دلیل نیز هست که در چندین سال گذشته کمتر فیلم ایرانی توانسته است موفقیت های فیلم هایی چون دایره یا زیر درختان زیتون را تکرار کنند.
پنج سال پیش که با مسئول انتخاب فیلم های جشنواره گفت و گو می کردم از او پرسیدم که چرا هیچ توجهی به فیلمسازان ایرانی که در خارج از کشور فیلم می سازند نمی کند، او با این که چند نفری از آنها را می شناخت ولی معتقد بود که تماشای یک جای این فیلم ها امکان پذیر نیست، در حالی که فارابی و جشنواره فیلم فجر فرصت و امکانات مناسبی برای انتخاب به دست می دهند، اکنون به نظر می رسد که ورق بازگشته است و لوکارنو در فقدان فیلم های جذاب داخل کشوری در حال چشم دواندن به خارج از ایران است.
هرات، ساخته سپیده فارسی که آن را ندیدم، یکی از این فیلم هاست و ماجرای سفر فیلمساز و پدرش به هرات برای یافتن ریشه های اجدادی شان است. سپیده فارسی که ساکن پاریس است کار فیلمسازی را از دهه 80 آغاز کرده است و فیلم در یک نگاه او در جشنواره های روتردام و جشنواره سینمای سیاسی بارسلونا به نمایش در آمده است و وی هم اکنون در حال تدارک برای ساخت چهارمین فیلم بلندش؛ خانه ای زیر آب است.
نمایی از فیلم آن سه اما آن سه، اولین ساخته نقی نعمتی در مجموع با وجود داستان کم و بیش تکراری ش فیلم قابل تاملی بود، این فیلم که در بخش سینماگران عصر حاضر به نمایش در آمد با وجود استقبال کمی که از آن شد و ریتم کندش، به خوبی داستان خود را پیش می برد، داستانی که شاید برای مخاطب خارجی با محذوراتی که او برای ساخت فیلم در ایران داشته است به خوبی جا نیافتد.
آن سه، در باره فرار سه سرباز در یک منطقه مرزی برف آلود در اوج جنگ ایران و عراق از خدمت است که در میانه راه با زنی باردار روبرو می شوند، فضا سازی و روایت در مجموع خوب از کار درآمده است، اما فیلم که نام خسرو سینایی به عنوان مشاور کارگردان را نیز برخود دارد محتاج یک تدوین مجدد به ویژه در بخش پایانی است.
این فیلم برنده جایزه نت پک(شبکه برای ارتقای سینمای آسیا) شد که این جایزه توسط اینتشال التمیمی منتقد عراقی ساکن هلند به مهدی عبدالله زاده منتقد حاضر در جشنواره به نمایندگی از نعمتی اهدا شد.
از قرار معلوم واسطه ای که قرار بود عرضه کننده فیلم در جشنواره باشد، با اهمال خود سبب شده بود تا تنها فیلمساز ایرانی داخل کشوری نیز از حضور در جشنواره بازبماند.
جز این سه فیلم از فیلمسازان ایرانی، فیلم دیگری نیز از شیرین مشایخ کارگردان سوئیسی نیز در بخش یوزپلنگ های فردا بود که فیلم فارغ التحصیلی اوست.
اهدای جایزه نت پک به فیلم آن سه
شیرین مشایخ که از کودکی در سوئیس بزرگ شده است، فارغ التحصیل مدرسه سینمایی مشهور لوززان (شهری که ژان لوک گدار در حومه آن سکونت دارد)، است و فیلم نامشروع اش به رابطه یک زن و مرد می پردازد که از پس هماغوشی های خود دل نگران آینده نیز هستند.
جوایز
بعداز ظهر یازدهم اوت، هیات داوران جشنواره به ریاست ایرنه ژاکوب بازیگر فرانسوی، جوایز اصلی جشنواره را به شرح زیر اعلام کرد:
جایزه اصلی جشنواره به تولد دوباره، ساخته ماساهیرو کوبایاشی
جایزه ویزه داوران به حاطرات ساخته پدرو کوستا، هارون فاروکی و ایوجین گرین
بهترین کارگردانی: فلیپ راموس برای کاپیتان آچپ که برداشتی از موبی دیک بود
بهترین بازیگر زن: ماریان آلوارس از اسپانیا در فیلم بهترین چیز من
بهترین بازیگر مرد بطور مشترک به: میشل پیکولی برای فیلم زیر بامهای پاریس و میشل ونیتوچی برای فیلم خارج از حصار
ماساهیرو کوبایاشی، کارگردان تولد دوباره
جایزه 30 هزار فرانکی بخش سینماگران عصر حاضر به بندیکت فلیگاف کارگردان فیلم راه شیری تعلق گرفت وجایزه ویژه هیات داوران این بخش به همین مبلغ نیز به کورسو سالانی برای فیلم ایماتارا
جوایز یوزپلنگ های فردا به ترتیب به فیلم های : امواج ساخته آدریان سیتارو، نوبت من است ساخته عصمت ارگوئن تعلق گرفت.
جایزه نت پک به طور مشترک به آن سه و پروانه کوچک ساخته تائو پنگ از چین که وی هم در جشنواره حضور نداشت.
فیپرشی( فدراسیون بین المللی منتقدان و روزنامه نگاران سینمایی) نیز جایزه خود را به کاپیتان آچپ داد.
فدراسیون کلوب های سینمایی فیلم خانه زرد را برگزید.
جایزه هشت هزار فرانکی هفته منتقدان نیز به تنها در چهار دیواری ساخته آلکساندارا وستمیر از آلمان تعلق گرفت.
جایزه 20 هزار فرانکی تماشاگران جشنواره که از سوی بانک یو بی اس تامین می شود به فیلم : مرگ در تشیع جنازه ساخته فرانک آوز تعلق گرفت.
لخ کوالسکی، کارگردان فیلم برنده ها و بازنده ها
در حاشیه جشنواره:
- سفیر سوئیس در تهران، مهمانی به افتخار ایرانیان شرکت کننده در جشنواره برپا کرد.
- برنده ها و بازنده ها، فیلم اختتامیه جشواره که ثبت واکنش تماشاگران مسابقه فینال جام جهانی بین دو تیم فرانسه و ایتالیا در پاریس و رم بود که بسیاری را در میدان پیازا گرانده برجای خود نشاند اما برخی دیگر نیز معتقد بودند چنین فیلمی شایسته برگزیده شدن برای اختتامیه نبود.
- لخ کوالسکی، کارگردان فیلم قبل از آغاز نمایش فیلم، توپ فوتبالی را بین تماشاگران شوت کرد.
- ازمهمانان در مهمانی اختتامیه جشنواره با ریزیتو که شبیه پلوی نپخته است، پذیرایی شد.
- درحالی که در بسیاری از نقاط اروپا هوا رو به سردی می رفت، دمای هوای لوکارنو به 37 درجه نیز رسید.
- مجله اسکرین هینر سالم کارگردان کرد عراقی فیلم زیر بامهای پاریس را ایرانی درج کرد.
- فدریک مایر، مدیر جدید جشنواره که سال گذشته در اولین سال مسئولیتش در شب پایانی جشنواره روی سن غش کرد، امسال سر وحال و قبراق همه جا حضور داشت و در مراسم پایانی نیز علیرغم شوخی برخی از مجریان، از حال نرفت.
"زودیاک"، ششمین فیلم دیوید فینچر که هم اکنون بر روی پرده سینما هاست، همچون سایر فیلم های او فضایی تیره، سیاه و ترسناک دارد.
زودیاک، بر اساس ماجرای قتل های زنجیره ای ساخته شده است که برای چند دهه به عنوان یک معما در آمریکا مطرح بود و سرانجام نیز هیچ سرنخ محکمه پسندی از قاتل به دست نیامد.
به همین دلیل نیز رویکرد فینچر در این فیلم، حرکت روی مرز میان ژانرای "فیلم سیاه" و روزنامه نگاری تحقیقی است تا همچون سایر فیلم هایش، نمایان کننده وحشت درونی در جامعه آمریکا باشد.
او در این فیلم، قواعد هالیوودی (مانند برجسته سازی قهرمان و ضد قهرمان) و حتی فیلم های قبلی خود را کنار می گذارد و برای تاکید بیشتر بر روزنامه نگاری تحقیقی که روایت متکی به آن است، تصویر برداری فیلم را با دوربین دستی ویدیئویی انجام داده است.
فینچر این فیلم را با دوربین دیجیتال HD تصویربرداری کرده است و از همین رو فیلمی متفاوت با سایر تولیدات هالیوودی به نظر می آید.
برخلاف سایر فیلم های هالیوودی و حتی فیلمی چون هفت، فینچر به واقعیت وفادار مانده است و همان فضای ابهام آلود و راز آمیزی که در دنیای واقعی نیز بر سر این معمای جنایی وجود دارد را به نمایش درآورده است.
با وجود آنکه قتل ها و قاتل محور اصلی روایت است اما هیچ اغراقی در آن نیست، و از همین روست که فیلم بیش از قاتل - که درباره اش چیزی جز همان حدس و گمان های روزنامه نگاران نمی دانیم - به کشف و جستجوهای روزنامه نگاران در کنار دو کارآگاه پلیس می پردازد و تماشاگر را نیز با خود می کشاند.
با وجود آنکه از ابتدا تا به آخر، تحول چشمگیری در ساختار درام برای کشف معما صورت نمی گیرد و علیرغم آنکه برخی از تماشاگران نیز ممکن است از سرنوشت داستان خبر داشته باشند، اما فیلم در جذب تماشاگر تا لحظه پایانی کاملا موفق است. از همین روست که بسیاری از منتقدان معتقدند که این فیلم حتی ارزشمندتراز فیلم تحسین شده ای چون هفت است.
بازیهای همه شخصیت های اصلی فیلم به ویژه جک گایلن هال بسیار واقعی به نظر می رسد و این امر به جنبه واقع گرایی فیلم بیش از هر چیزی افزوده است.
با این حال این فیلم هم همان ویژگی های ساختاری فینچر را نیز دارد. فضاهای درونی، تاریک و ترسناک هستند. اغلب صحنه های فیلم در شب می گذرد و کاراکترها، ویژگی های منحصر به فرد خود را دارند و در یک نقطه اوج، ناگهان رفتاری غیرعادی از آنها سر می زند.
فینچر در زودیاک بیش از آنکه به فیلم های جنایی که خود در فیلم نیز به آنها اشاره می کند نزدیک شود، به سبک روزنامه نگاری تحقیقی نزدیک می شود که از همین رو بر جنبه های واقع نمایی آن می افزاید.
درباره کارگردان
دیوید فینچر متولد آگوست 1962 در ایالت کلرادو آمریکا است. او از هشت سالگی با دوربین هشت میلمیمتری به ساخت فیلم روی آورد. بعدها به دانشکده فیلم رفت و کاری در حرفه فیلم برای خود دست و پا کرد.
پس از مدتی در استودیوی آی ال ام (ILM) مشغول به کار شد که برای اولین بار نامش در تیتراژ فیلم بازگشت جدای از سری جنگ ستارگان ( اپیزود ششم) ثبت شد.
او در سال 1984 اولین فیلم تبلیغاتی خود را برای انجمن سرطان آمریکا ساخت که سبب شد تا وی شانس کارگردانی مستندی در باره ریک اسپرینگ فیلد، خواننده مشهور دهه هشتاد، را بیابد.
از این زمان او به ساخت فیلم های تبلیغاتی برای شرکت های مشهوری چون نایک، پپسی، سونی و لی وایز پرداخت و کار در زمینه ساخت ویدئوهای موسیقی را نیز آغاز کرد.
یکی از مشهورترین آنها، ویدئوهایی است که برای مدونا ساخته است. وی همچنین برای بسیاری از خوانندگان مشهور نظیر بیلی آیدل، جورج مایکل، مایکل جکسون، آئروسمیت، پائولا عبدل و رولینگ استونز نیز ویدئو کلیپ ساخته است.
موفقیت های او درکارگردانی فیلم های تبلیغاتی و ویدئو کلیپ های موسیقی راه او را برای کارگردانی اولین فیلم بلند سینمایی اش باز کرد و ساخت قسمت سوم بیگانه به او واگذار شد. قسمت های قبلی را جیمز کامرون و ریدلی اسکات کارگردانی کرده بودند.
این پرهزینه ترین فیلمی بود که برای ساخت اولین فیلم به یک کارگردان تازه کار واگذار شده بود. اولین تجربه کارگردانی برای بیگانه 3، چندان برای فینچر رضایت بخش نبود زیرا کمپانی فاکس قرن بیستم از پیشنهادهای او برای ایجاد تغییراتی در تولید فیلم سرباز زد و وی را به شدت محدود کرد، به این ترتیب با وجود آنکه فیلم برای جلوه های ویژه اش نامزد اسکار شد و با فروش نسبتا خوبی در گیشه روبرو شد، نظر منتقدان را به خود جلب نکرد.
در نتیجه وی به کار سابقش بازگشت. این بازگشت با دریافت جایزه گرمی در سال 1994 برای وی همراه شد که اسکار موسیقی خوانده می شود. او این جایزه را برای کارگردانی ویدئو کلیپ عشق قدرتمند برای گروه رولینگ استونز دریافت کرد.
در سال 1995 شانس فیلمسازی بار دیگر به سراغ وی آمد و او برای کارگردانی فیلمی جنایی بر اساس سناریویی از آندرو کوین والکر برگزیده شد، هفت، اولین فیلمی است که آن را می توان بطور کامل فیلمی از فینچر دانست.
این فیلم که به همراه بازی در ایران نیز( با سانسورهای متداول) به نمایش درآمده است و همزمان با فروش 300 میلیون دلاری با نقدهای ستایش آمیز منتقدان روبرو شد، داستان یک قاتل زنجیره ای است که با انگیزه پیروی از خرافه های مذهبی دست به جنایت می زند.
دو سال بعد، او یکی از جذاب ترین فیلم های دهه نود را ساخت: بازی، فیلمی که تا به آخر تماشاگر را در مرز دنیای واقعی و مجازی سرگردان می کند.
در سال 1999 باشگاه نبرد را ساخت که با نقدهای متفاوتی روبرو شد اما در گیشه موفق بود و در رده بندی مرجع اینترنتی سینما (IMDB) نیز در بین فیلم های محبوب قرار گرفت.
در سال 2002، اتاق وحشت را با بازی جودی فاستر ساخت که برخی آن را بیشتر فیلم استودیو و تهیه کننده می دانند تا کارگردان، با این حال این فیلم هم از دنیای فینچر دور نیست.
درباره فیلم
زودیاک با دوربین دیجیتال HD تصویربرداری شده است و از همین رو فیلمی متفاوت با سایر تولیدات هالیوودی به نظر می آید.
فیلم براساس دو کتاب رابرت گری اسمیت درباره قاتل زنجیره ای که تحت عنوان زودیاک شناخته می شد، ساخته شده است و فینچر نزدیک به دو سال را صرف تحقیق در باره این وقایع کرده است.
فیلم نخستین بار در جشنواره کن 2007 به نمایش درآمد و با تحسین منتقدان روبرو شد.
شناسنامه:
خلاصه: پس از قتل دو نوجوان، روزنامه سانفرانسیکو کرونیکل ، یادداشتی از قاتل دریافت می کند که تایید کرده است او دو نوجوان را کشته است. پس از آن نیز وی هر بار پس از قتلی تازه، نامه ای برای این روزنامه ارسال می کند. پل آیوری خبرنگار سرویس جنایی روزنامه می کوشد تا ردپایی از قاتل به دست بیاورد ولی در نهایت نا امید و مایوس می شود. در این میان رابرت گری اسمیت، کاریکاتوریست روزنامه نیز به ماجرا علاقمند می شود و تلاش می کند تا به پلیس که به هیچ سرنخ محکمه پسندی دست نیافته است کمک کند. او یافته هایش را در دو کتاب در سال های 1986 و 2002 منتشر می کند، اما تا پایان نیز علیرغم وجود یک مظنون مشخص، هیچ مدرک مهمی برای ایراد اتهام به وی یافت نمی شود.
در ماههای اخیر، ورود فیلم های ایرانی به بازار مخفی ویدئویی همزمان با اکران آنها بر روی پرده، سینمای ایران را با بحران تازه ای روبرو ساخته که موجب نگرانی فزاینده سینماگران ایرانی شده و ریشه های اقتصادی این سینما را مورد تهدید جدی قرار داده است.
بنا به گفته سینماگران و روزنامه نگاران سینمایی، در ماههای گذشته برخی از فیلم های ایرانی روی پرده در تیراژ چند میلیونی بصورت غیر مجاز توزیع شده اند.
به دنبال نشست اخیر سینماگران ایرانی در باغ فردوس در اعتراض به در دسترس قرار گرفتن نسخه های ویدئویی غیر مجاز فیلم های ایرانی روی پرده، مقامات امنیتی و فرهنگی ایران می گویند اقداماتی در این مورد صورت گرفته است.
از جمله این اقدامات بازرسی از واحدهای صنفی عرضه کننده فیلم های ویدئویی بوده است که به گفته سردار اشتری، فرمانده پلیس امنیت تهران به کشف نزدیک به نیم میلیون نسخه ویدئویی فیلم غیر مجاز انجامیده است.
این درحالی است که به گفته مرتضی شایسته، تهیه کننده سینما تا کنون صد میلیارد تومان از محل توزیع آثار مسروقه سینمایی به سینمای ایران خسارت وارد شده است.
به دنبال تشکیل ستاد هماهنگی مبارزه با سرقت و تکثیر غیرمجاز آثار سینمایی که متشکل از نمایندگی از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، خانه سینما، نیروی انتظامی و قوه قضاییه است، روز جمعه 15 تیر ماه خبرگزاری فارس خبر داد که : "بازار قاچاق فیلم های ایرانی مهار" شده است.
اما به اعتقاد ناظران با توجه به ویژگی ها و ماهیت اقتصادی بازار مخفی فیلم های ایرانی به نظر می رسد که برخورد با آن در کوتاه مدت به سختی ممکن است که به نتیجه برسد به ویژه آنکه این برخورد تا کنون تنها متوجه توزیع کنندگان خرد و نه تکثیرکنندگان عمده بوده است.
اغلب فیلم های ایرانی که از آغاز سال جدید در ایران اکران شده اند نه تنها به صورت سی دی تصویری یا دی وی دی وارد شبکه مخفی ویدئویی شده اند بلکه سر از اینترنت نیز در آورده اند و هم اکنون می توان اغلب فیلم های جدید ایرانی را بر روی اینترنت مشاهده کرد، در حالی که پیش از این بازار مخفی ویدئویی تنها در انحصار فیلم های روز آمریکایی بود.
سیدغلامرضا موسوی، سخنگوی اتحادیه تهیه کنندگان سینما در این باره می گوید: در صورت ادامه این روند ریشه های اقتصادی سینمای ایران مورد تهدید قرار می گیرد.
وی در باره نحوه به سرقت رفتن فیلم های جدید ایرانی می گوید: ممکن است این نسخه های ویدئویی از مراکز نمایش و یا تدوین فیلم وارد شبکه زیرزمینی بشود، در مواردی هم به دلیل عدم دقت صاحبان سالن های نمایش دهنده بوده است ولی از همه بیشتر این امر در مورد نسخه دی وی دی فیلم ها رخ می دهد که برای سالن هایی که پروژکتور ندارند، قابل استفاده باشد.
طبق برآوردی که ما کرده ایم از فیلم نقاب، ظرف دو هفته شش میلیون نسخه وارد شبکه زیرزمینی شده است
فرشته طائر پور، تهیه کننده سینما
غلامرضا موسوی می گوید: "یکی ازمشکلاتی که ما داشتیم نبود قانون و عدم شناخت برخی از قضات و نیروهای اجرایی بود که باعث می شد این سوء استفاده استمرار پیدا کند. از همین رو حدود دو سال پیش از مراجع معظم تقلید استفتائاتی صورت گرفت، که حرام بودن این موضوع به لحاظ شرعی اعلام شد."
وی ادامه می دهد: چون اغلب مردم شناخت درستی از اینکه محصولات فرهنگی را نباید بدون مجوز تکثیر و توزیع کنند، ندارند و در نتیجه از نظر آنها این امر سرقت حساب نمی شود اما اکنون کم کم این موضوع در حال جا افتادن است.
این تهیه کننده سینما به سایت فارسی بی بی سی گفت : "مورد دیگر این بود که همکاران ما موردی عمل می کردند یعنی هر گاه نسخه های فیلمی وارد بازار مخفی می شد، تهیه کنندگان وارد عمل می شدند تا امسال، بعد از اخراجی ها و مهمان که وارد بازار شد، اتحادیه تهیه کنندگان ستاد مبارزه با سرقت فیلم ها را تشکیل داد که با همکاری پلیس امنیت تهران، معاون دادستان تهران و رئیس مجتمع ارشاد اقدامات خوبی در سطح شهر تهران انجام شد به گونه ای که یک و نیم تا دومیلیون سی دی تصویری و دی وی دی فیلم های ایرانی و خارجی غیر مجاز را کشف و ضبط کردند."
سخنگوی اتحادیه تهیه کنندگان درباره تبعات ورود همزمان فیلم های ایرانی به شبکه مخفی ویدئویی می گوید: "عملا ریشه اقتصادی سینمای ایران آسیب خواهد دید. ما در مواردی مانند اگه می تونی منو بگیر متوجه شدیم که حتی قبل از این که فیلم اکران بشود، نسخه های آن با کیفیت خیلی خوب وارد بازار شده است."
وی معتقد است: "اگر این روش ادامه پیدا کند، ما به جایی خواهیم رسید که عملا بخش خصوصی بدلیل عدم امنیت جرات تولید نداشته باشد. اما اخیرا اقداماتی انجام شده است که بسیاری از مغازه هایی که تا پیش از این اقدام به توزیع اینگونه فیلم ها می کردند از این کار منصرف شوند، اگرچه توزیع بسیاری از این فیلم را دست فروش ها برعهده دارند."
غلامرضا موسوی می گوید: اگر در مجلس هم قانونی در این زمینه وضع شود و پیگیری اتحادیه تهیه کنندگان هم بصورت دائمی و مستمر باشد، می توان امیدوار بود که امنیت تهیه کنندگان وسایرسینماگران نیز تامین بشود.
غلامرضا موسوی در باره اینکه چرا سرقت فیلم های ایرانی اخیرا این چنین سرعت و شدتی پیدا کرده است می گوید: "سود سرشاری که از این کار به دست می آید، عاملی برای رشد سرقت فیلم ها بوده است زیرا برخی از فیلم ها مثل اخراجی ها بصورت میلیونی تکثیر و توزیع شده اند."
اما شهاب میرزایی، روزنامه نگار سینمایی معتقد است مشکل اصلی در این میانه عدم رعایت حق کپی توسط رسانه های داخلی است. وی می گوید: "در حالی که صدا و سیما که باید الگوی اخلاقی مردم باشد با هک کردن آرم شبکه های تلویزیونی خارجی، اقدام به پخش برنامه های ورزشی و مسابقات فوتبال و یا پخش بدون مجوز برخی از فیلم های سینمایی آمریکایی می کند، نمی توان از مردم عادی یا سارقان آثار سینمایی و ویدئویی انتظار داشت که قوانین کپی رایت را حفظ کنند".
این روزنامه نگار می گوید: "اصولا به نظر می رسد که پخش این سی دی های تصویری با چنین گستردگی کار باندهای معمولی که تا کنون در زمینه توزیع فیلم های مخفی فعالیت می کردند، نیست".
فرشته طائر پور، تهیه کننده سینما نیز با اشاره به گستردگی و بی سابقه بودن این اقدامات، می گوید: "طبق برآوردی که ما کرده ایم از فیلم نقاب، ظرف دو هفته شش میلیون نسخه وارد شبکه زیرزمینی شده است، این درحالی است که موسسات رسمی تولید فیلم های ویدئویی ما تنها توانایی عرضه ده هزار نسخه فیلم ویدئویی آن هم در شش ماه را دارند، وقتی این آمار ده هزار نسخه را با شش میلیون نسخه مقایسه کنید متوجه گسترش کار سارقان می شویم".
وی نیز به این موضوع اشاره می کند که این توزیع گسترده فیلم های ایرانی نمی تواند کار چند گروه و یا کارگاه های خانگی کوچک باشد بلکه مسلما کار کسانی است که امکانات تولید عظیم دارند.
فرشته طائر پور می گوید: "متاسفانه در ایران نه تنها قانونی در این زمینه وجود نداشته بلکه فرهنگ این هم وجود نداشته است که مردم متوجه این باشند که خرید یک نسخه غیرمجاز فیلم ایرانی عملی ناپسند است".
وی می گوید: در خارج از کشور هم همین امر حاکم است، شبکه های تلویزیونی فارسی زبان مدام در حال پخش غیرمجاز فیلم های ایرانی هستند. با توجه به اینکه در شرایط فعلی فیلمی اغلب فیلم ها به فروشی حدود یک میلیارد تومان نرسند، امکان اینکه تهیه کننده بتواند هزینه هایش را تامین کند و پروژه بعدی را شروع کند، وجود ندارد ولی عملا این صنعت هم توسط علاقمندانش که نا آگاهند و هم توسط دشمنانی که شاید دلشان نمی خواهد چنین صنعتی وجود داشته باشد، در حال نابودی است.
خانم طائر پور معتقد است در صورتی که امکان جلوگیری از سرقت فیلم های ایرانی در کوتاه مدت فراهم نشود اتفاق قابل پیش بینی این خواهد بود که ما فقط دو نوع تولید خواهیم داشت، یکی تولیداتی که با سرمایه و سفارش دولتی تهیه شده باشند که طبعا در چارچوب خواسته های دولت خواهند بود و یا فیلم هایی که مخاطب عام در جامعه ندارد و به سینمای جشنواره ای مشهور است که به جشنواره ها و نمایش های جشنواره ای امید می بندند که این اتفاق برای همه آنها هم نمی افتد و یا سودآوری چندانی ندارد زیرا با اینکه جوایز بسیاری نصیب این گونه فیلم ها می شود اما عملا این فیلم ها کمتر در خارج از کشور فروش می روند.
این تهیه کننده سینما می گوید: در این صورت، عملا ما با دو نوع سفارش روبرو خواهیم بود، یعنی سفارشی از خارج که در مورد برخی از کارگردانها اتفاق می افتد و سفارشی از داخل که از ورود به برخی مباحث و مسائل محذور است و خط قرمزهایش بیشتر و محدودتر بوده است.
در حالی که خبرگزاری فارس از "مهار"، سرقت فیلم های جدید ایرانی خبرمی دهد، گزارش ها از تهران حاکی است که بسیاری از دستفروش ها و توزیع کنندگان شبکه زیرزمینی نه تنها هنوز فیلم های جدید ایرانی را بین مشتریان خود توزیع می کنند، بلکه از رسیدن فیلم های تازه تری که قرار است اکران شوند نیز خبر می دهند.
گیسو فغفوری، روزنامه نگار سینمایی در این باره می گوید: "اکنون بیشتر سینماگران از سئانس های خالی خبر می دهند، یعنی مثلا در باره اخراجی ها که فیلم پرفروشی بود در عرض چند روز پس از آنکه سی دی آن وارد بازار شد، مشتریهایش را از دست داد. وقتی سی دی فیلم ها بصورت غیرمجاز وارد بازار می شود، دیگر از فیلم ها استقبالی نمی شود، زیرا برای یک خانواده متوسط خرید یک سی دی تصویری به صرفه تر از رفتن به سینما است، از سوی دیگر محیط سینما هم از وضعیت مناسبی برخوردار نیست یعنی پخش صدا و تصویر چندان قابل قبول نیست.
برای بسیاری از مردم، تماشای فیلم از طریق ویدئو در محیط خانواده از رفتن به سینما که مستلزم صرف وقت، هزینه و رعایت آداب و شرایط خاصی نیز هست، آسان تر و مناسب تر به نظر می رسد.
محمد یکی از این افراد است که می گوید این سی دی ها را از مغازه های معمولی یا دستفروش ها به قیمت 500 تا 1000 تومان تهیه می کند در حالی که اگر بخواهد به سینما برود باید برای هر نفر 1500 تومان بهای بلیت بپردازد ولی به این ترتیب همه اعضای یک خانواده می توانند دور هم یک فیلم را ببینند.
وی می گوید: خیلی از خانواده ها هم که نمی توانند به دلایل مختلف به سینما بروند از این سی دی ها استفاده می کنند یا حتی به دوستان و آشنایان خود هم می دهند.
محمد می گوید: "در بسیاری موارد شایع می شود که فیلمی که قرار است اکران شود سی دی اش وارد بازار می شود و خیلی از مردم ممکن است صبر کنند تا سی دی آن به دستشان برسند."
در بسیاری موارد شایع می شود که فیلمی که قرار است اکران شود سی دی اش وارد بازار می شود و خیلی از مردم ممکن است صبر کنند تا سی دی آن به دستشان برسند
محمد، مشتری ویدئوهای جدید ایرانی
به نظر می رسد که علیرغم برخی شبهاتی که در زمینه امکان دخالت برخی عوامل برای "به زمین زدن سینمای ایران" وجود دارد، موضوع سرقت فیلم های ایرانی حداقل در سطح تشکیل ستادها و تشکل ها و انعکاس اخبار اقدامات ضربتی نیروی انتظامی در ایران جدی گرفته شده است، اما بسیاری از ناظران معتقدند که مبارزه با سرقت فیلم های ایرانی تا زمانی که زمینه ها و عوامل ریشه ای آن، از جمله کاهش جذابیت سالن های سینما و از بین رفتن انگیزه های تماشای همگانی فیلم در سینما که به محتوای فیلم ها در مواجهه با سانسور نیز باز می گردد ، حل نشود، امری است که به سرعت به نتیجه نخواهد رسید.
خبر تقاضای ساختن فیلم مستندی از محمود احمدی نژاد توسط الیور استون، فیلمساز مشهور آمریکایی در روزهای اخیر به موضوعی جنجال برانگیز بدل شده و با اظهار نظرهای متفاوتی از سوی دولتمردان و پاسخ این فیلمساز روبرو شده است.
خبر این درخواست در ابتدا از سوی برخی از خبرگزاریهای داخلی ایران به نقل ازعلیرضا سجاد پور، کارگردان سینمای جنگ و دبیرهیات اسلامی هنرمندان، منتشر شد.
روز جمعه هشتم تیرماه (29 ژوئن)، همچنین خبرگزاری فارس به نقل از علیرضا سجاد پور از تحت بررسی بودن این موضوع توسط دست اندرکاران خبر داد.
در همین روز خبرگزاری ایسنا در گفتگو با علیرضا سجاد پور اعلام کرد: "الیور استون، کارگردان مطرح آمریکایی از دفتر ریاست جمهوری تقاضای ساخت فیلم مستندی در باره محمود احمدی نژاد کرده است."
سجاد پور در این گفتگو بار دیگر از تحت بررسی بودن این پیشنهاد توسط دفتر ریاست جمهوری ایران خبر داده بود و اظهار امیدواری کرده بود که این تقاضا مورد پذیرش قرار بگیرد.
در حالی که رسانه های ایران بطرز گسترده ای به انعکاس این خبر پرداخته بودند، روز شنبه نهم تیرماه، جواد شمقدری مشاور هنری احمدی نژاد ضمن اعلام اینکه "پیشنهاد ساخت فیلم از آقای دکتر احمدی نژاد از سوی جاهای مختلف مطرح شده" گفت که الیور استون نیز ماه پیش چنین پیشنهادی را ارائه کرده است.
اما، وی در گفتگو با خبرگزاری ایسنا تاکید کرد که "با توجه به فرصت محدود رئیس جمهور و مشغله هایی که ایشان دارند، این شانس فقط به یک نفر می رسد؛ بنابراین باید بررسی کرد که رئیس جمهور چه میزان فرصت دارند و چقدر این فرصت فراهم می شود تا یک گروه از زندگی ایشان در مراحل مختلف فیلمبرداری کنند."
بوش یا احمدی نژاد
مشاور هنری رئیس جمهور ایران ضمن اظهار "امیدواری برای اینکه الیور استون بتواند شرایطی فراهم آورد که یک کارگردان ایرانی از بوش فیلم بسازد"، گفت که هنوز جواب قطعی به الیور استون داده نشده است و این پیشنهاد در حال بررسی است.
با انتشار اخبار مربوط به این درخواست، مهدی کلهر مشاور رسانه یی احمدی نژاد نیز به اظهار نظر پرداخت و ضمن تایید این خبر گفت که پاسخ رئیس جمهوری به این درخواست منفی بوده است.
وی در توضیح علت مخالفت آقای احمدی نژاد با این درخواست گفت که رئیس جمهور گفته است که "چرا یک فیلمساز ایرانی این کار را انجام ندهد؟"
اگرچه الیور استون در آمریکا به عنوان اپوزیسیون مطرح است
اما اپوزیسیون هم در آمریکا بخشی از شیطان بزرگ است
مهدی کلهر، مشاور هنری احمدی نژاد
ساعاتی بعد خبرگزاری ایلنا، به نقل از الیور استون در مصاحبه با شبکه خبری فاکس نیوز، ساخت فیلم در باره احمدی نژاد را تکذیب کرد.
این خبرگزاری گزارش داد: "الیور استون، کارگردان صهیونیست سینمای هالیوود، خبر ساخت فیلم در باره محمود احمدی نژاد، رئیس جمهور کشورمان را تکذیب کرد."
در همین حال خبرگزاری فارس خبر این تکذیب را "جعلی، بچه گانه و شیطنت آمیز" خواند و به نقل از یکی از دست اندرکاران دفتر مشاور رئیس جمهور در امور هنری گفت در صورت اصرار این فیلمساز، نمابر ارسالی در زمینه ساخته شدن این فیلم در اختیار رسانه ها قرار خواهد گرفت.
روز دوشنبه 11 تیر ماه نیز روزنامه گاردین گزارش داد احمدی نژاد شانس خود را برای آنکه در فیلم الیور استون ظاهر شود از دست داد. این روزنامه به نقل از روبرت تیت در تهران نوشت علیرغم حضور احمدی نژاد در عرصه رسانه ها، وی از حضور در برابر دوربین سینما و تلویزیون گریزان و اصولاخجول است و به همین دلیل حضور در برابر دوربین کارگردانی چون الیور استون را رد کرده است.
در گزارش گاردین همچنین به سخنانی از مهدی کلهر اشاره شده بود که الیور استون را بخشی از شیطان بزرگ خوانده بود.
مهدی کلهر در گفتگو با خبرگزاری فارس گفته بود: "اگرچه الیور استون در آمریکا به عنوان اپوزیسیون مطرح است اما اپوزیسیون هم در آمریکا بخشی از شیطان بزرگ است".
در حالی که موضوع درخواست الیور استون در رسانه های داخلی و خارجی و به ویژه رسانه های تخصصی سینما انعکاس وسیعی یافته بود، تامس کینی، مدیر روابط عمومی الیور استون در گفتگو با سایت فارسی بی بی سی گفت که در باره تایید یا تکذیب این موضوع اظهار نظری نخواهد کرد ولی آقای استون پاسخی به سخنانی که در باره وی ایراد شده را خواهد داد.
ساعتی بعد، متن بیانیه الیور استون منتشر شد که در آن آمده بود: "طی این سالها لقب های بسیاری نثار من شده بود ولی هرگز کسی مراشیطان بزرگ ننامیده بود، با این حال امیدوارم مردم ایران شاد باشند و تجربه بهتری با رئیس جمهور ناشایست، متعصب و مکتبی خود نسبت به رئیس جمهور ما، داشته باشند ."
ورایتی، پرنفوذترین نشریه سینمایی آمریکا که این بیانیه را منتشر کرده است به نقل از سخنگوی الیور استون گفته است که دولت ایران تا کنون هیچ پاسخی به درخواست فیلمسازی نداده است.
در همین حال مهدی کلهر در واکنش به این بیانیه گفته است که پاسخ احمدی نژاد بصورت تلفنی به رابط ما و این فیلمساز داده شده است، اما کلهر در این گفتگو تاریخ ارائه درخواست را دو ماه و نیم پیش ذکر می کند.
رئیس جمهور ایران خود در پاسخ به خبرنگار خبرگزاری فارس گفته است که از جزئیات امر بی اطلاع است اما درنفس ساخت فیلم اشکالی نمی بیند.
طی این سالها لقب های بسیاری نثار من شده بود ولی هرگز کسی مراشیطان بزرگ ننامیده بود، با این حال امیدوارم مردم ایران شاد باشند و تجربه بهتری با رئیس جمهور ناشایست، متعصب و مکتبی خود نسبت به رئیس جمهور ما، داشته باشند
الیور استون، فیلمساز آمریکایی
در همین حال، اخبار این موضوع و به ویژه سخنان مشاور رئیس جمهور ایران در این باره در رسانه های آمریکایی بازتاب گسترده ای داشته است و از جمله روز دوازدهم تیر ماه (سوم ژوئیه) روزنامه لس آنجلس تایمز در این باره نوشت: مخالفت الیور استون با سیاست های بوش برای مقامات ایرانی برای آنکه به وی مجوز فیلمسازی در باره احمدی نژاد را بدهند کافی نبوده است، زیرا به هر روی او بخشی از شیطان بزرگ به حساب می آید.
این روزنامه به اظهارات کلهر در این مورد اشاره می کند که گفته است تولیدات سینمایی آمریکا خالی از فرهنگ و متکی بر فریبندگی است و کاربردهای ابزاری دارد. لس آنجلس تایمز می افزاید این در حالی است که تلویزیون ایران فیلم های آکشن آمریکایی را پخش می کند و اغلب مردم به جدیدترین فیلم های آمریکایی که از طریق شبکه مخفی ویدئویی در اختیارشان قرار می گیرد، دسترسی دارند.
جواد شمقدری، مشاور هنری رئیس جمهور ایران در رابطه با این اخبار و اظهار نظرهای متفاوت به بخش فارسی بی بی سی گفت: از آنجا که وقت رئیس جمهور در فاصله زمانی مورد نظر پر بود، در همان ابتدا به آقای مایکل نیکلسون مدیر دفتر الیور استون پاسخ منفی داده شد.
آقای شمقدری در همین حال ابراز امیدواری کرد که با توجه به جذابیت های شخصیت رئیس جمهور ایران، فیلم مستندی از ابعاد کمتر شناخته شده زندگی وی ساخته شود.
در همین حال رسانه های ایران خبر داده اند که فیلم هایی از سفرهای استانی احمدی نژاد به استان های مختلف کشور در قالب چهار دی وی دی به بازار عرضه شده است.
از جوخه تا احمدی نژاد
الیور استون متولد 1946 از پدری یهودی و مادری کاتولیک در نیویورک است. پس از اعزام به ویتنام در زمان سربازی، به صف مخالفان جنگ پیوست و مدتی بعد به تحصیل سینما پرداخت.
اولین فیلمش را هم درباره ویتنام ساخت: سال گذشته در ویتنام(1971) فیلمی کوتاه که در فضای ضد جنگ آن زمان توجه بسیاری به خود جلب کرد.
اولین فیلم بلند الیور استون در سال 1981،دست نام دارد که فیلمی ترسناک بود و کم و بیش موفق ارزیابی شده است.
سالوادور، دومین فیلم وی، در باره جنگ داخلی السالوادور است که روایت مستند ریچارد بویل روزنامه نگار آمریکایی از جنگ داخلی در این کشور است که با وجود عدم توفیق تجاری با استقبال منتقدان روبرو شد.
جوخه اولین فیلم بلند استون از سه گانه ویتنامی اش در سال 1986 و بلافاصله پس از سالوادور ساخته شد که به نوعی روایت شخصی وی از ویتنام است.
این فیلم نه تنها آغازگر موفقیت تجاری استون و توجه جدی تر منتقدان به وی بود، بلکه چهار جایزه اسکار از جمله بهترین فیلم و بهترین کارگردانی را در حالی که در چهار رشته دیگر هم نامزد اسکار بود، دریافت کرد.
پس از آن او با وال استریت، به ماجراهای درونی دنیای سرمایه داری پرداخت.
با این حال فیلم بعدی او گفتگوی رادیویی با موفقیت چندانی روبرو نشد. در نتیجه الیور استون بار دیگر به موضوع ویتنام بازگشت و فیلم مشهور متولد چهار ژوئیه با بازی تام کروز را ساخت.
موفقیت بسیار این فیلم جایگاه استون را در هالیوود تثبیت کرد و سه جایزه اسکار به همراه تعداد زیادی جوایز دیگر از جمله از انجمن منتقدان و انجمن کارگردانان آمریکا دریافت کرد.
یکی از محبوب ترین و نامتعارف ترین فیلم های استون در باره گروه مشهور The Doors در دهه شصت و خواننده افسانه ای آن جیم موریسون است که در سال 1991 ساخته شد و بار دیگر نام این گروه راک شورشی را بر سر زبان ها انداخت.
جی اف کی در باره ماجرای ترور کندی در همان سال برنده دو جایزه اسکار شد و سرانجام سه گانه استون در باره ویتنام با فیلم بهشت و زمین تکمیل شد.
سال 1994 سالی سرشار از جنجال برای این کارگردان پرکار وزمانی که او فیلم قاتلان مادرزاد راساخت، بود که داستان واقعی ریکی و مالوری یک زوج قاتل را بازنمایی کرد، سناریوی فیلم را کوئینتین تارانتینو نوشت که برخی آن راسرشار از خشونت خواندند.
نیکسون(1995)، چرخش کامل(1997)، هر یکشنبه (1999) ، کوماندانت(رفیق فرمانده) فیلمی مستند در باره کاسترو(2002)، الکساندر(اسکندر) در سال 2004 که با انتقاد برخی از محافل ایرانی در آمریکا روبرو شد و فیلم مستند دیگری در باره کوبا به نام در جستجوی فیدل از دیگر فیلم های او هستند.
با روی کار آمدن جورج دبلیو بوش، در حالی که وی از حامیان ال گور بود به انتقادات صریح از سیاست های رئیس جمهور آمریکا پرداخت، از جمله سال گذشته، الیور استون که همواره تمایل خود را به دمکرات ها نشان داده است، در اسپانیا گفته بود از اشغال عراق توسط کشورش و سیاست های آن پس از حملات تروریستی یازدهم سپتامبر، "شرمسار" است.
اکران فیلم پرفروش اخراجی ها در این ماه به پایان رسید و درهمین حال گفته شد که نسخه غیرمجاز این فیلم از شبکه قاچاق فیلم های ویدئویی سر در آورده است و نیروی انتظامی اعلام کرد در این زمینه برخورد خواهد کرد.
جنجال ها و اعتراضات پیرامون فیلم 300 در این ماه نیز ادامه یافت و صدا و سیما و نهادهای مختلفی جلسات متعددی را به نقد وبررسی این فیلم اختصاص دادند که از جمله در برنامه "پشت پرده" از شبکه چهار، 40 دقیقه از این فیلم نیز پخش شد.
آغاز شصتیمن دوره جشنواره کن که مهمترین رخداد سینمایی جهان محسوب می شود در هفته پایانی اردیبهشت آغاز شد، در این جشنواره شمار زیادی از سینماگران ایرانی به همراه روزنامه نگاران سینمایی نیز حضور دارند.
پرفروش ترین ها در ایران
قلقلک که در روزهای پایانی فروردین ماه اکران شد توانست عنوان پرفروش ترین فیلم ماه را به خود اختصاص دهد.
فیلم های پرفروش اردیبهشت
قلقلک 140 میلیون تومان
نقاب : 90 میلیون تومان
سنگ، کاغذ، قیچی 55 میلیون تومان
صحنه جرم، ورود ممنوع: 35 میلیون تومان
این فیلم کمدی در چهار هفته نمایش خود به فروشی نزدیک به 150 میلیون تومان دست یافت که شاید دلیل آن حضور برخی از بازیگران مشهور کمدی سینما و تلویزیون در آن باشد.
سنگ، کاغذ قیچی هفتمین فیلم سعید سهیلی نیز در این ماه به نمایش درآمد که شاید مطرح ترین فیلم این ماه در میان فیلم های ایرانی اکران شده بود.
مجموع فروش فیلم های ایرانی در این ماه به حدود سیصد میلیون تومان رسید که گفته می شود نسبت به سال گذشته تغییر محسوسی نکرده است.
اکران اخراجی ها در برخی از شهرستان ها در اردیبهشت ماه نیز ادامه یافت که گفته می شود فروش این فیلم را به مرز یک و نیم میلیارد تومان رسانده است.
وقایع اتفاقیه سینمای ایران
مهمترین وقایع سینمایی اردیبهشت ماه در ایران در خارج از سینماها رخ دادند. هشدارهای مکرر نیروی انتظامی برای پیشگیری از توزیع فیلم های خصوصی در بازار قاچاق فیلم های ویدئویی یکی از این اتفاقات بود.
در سال های اخیر تعداد قابل توجهی از فیلم های خصوصی حاوی صحنه های مختلفی از هماغوشی گرفته تا پارتی های شبانه در این شبکه توزیع می شود که گفته می شود مشتریان فراوانی را جذب کرده است.
رسانه های ایران خبر دادند که هجده هزار سی دی غیرمجاز سینمایی در چندعملیات درطی چند روز در سطح شهر تهران کشف و ضبط و بیش از 50 واحد صنفی عرضه کننده این محصولات نیز پلمپ شدند.
دومین واقعه این ماه جنجالی بود که بر سر مباحثه نورالدین زرین کلک استاد سینمای انیمیشن ایران با یکی از دانشجویان محجبه اش رخ داد و این دانشجو مدعی شد که زرین کلک موهای وی را از زیر چادر و مقنعه اش بیرون کشیده که در اعتراض به این موضوع، گروهی از دانشجویان بسیجی خواستار اخراج و محاکمه وی از دانشگاه تهران شدند.
زرین کلک خود این موضوع را تکذیب کرد و گفت که فقط با دانشجوی مورد بحث به مباحثه پرداخته است.
در این ماه، نمایش فیلم انیمیشن پرسپولیس در جشنواره سینمایی کن همچنین سبب اعتراض بنیاد سینمایی فارابی شد و آن بنیاد طی نامه ای رسمی از آنکه جشنواره کن "در اقدامی نامتعارف و نامناسب فیلمی را در باره ایران انتخاب نموده است که در بخشی از آن چهره غیر واقعی از دستاوردها و نتایج انقلاب شکوهمند اسلامی ارایه نموده است"، انتقاد کرد.
این در حالی است که در جشنواره امسال کن هیچ فیلمی از ایران به نمایش در نیامده است. در عوض نیکی کریمی به عنوان داور فیلم های کوتاه این جشنواره برگزیده شده است.
نیکی کریمی خود فیلمی در انتظار پروانه نمایش دارد که به درازا کشیده شدن اعطای پروانه نمایش به آن وی را وادار به انتشار نامه سرگشاده ای خطاب به معاونت سینمایی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی کرد.
وی در این نامه در باره فیلم یک شب نوشته است: "برای من ساخت فیلم توقیف شده موهبت بزرگی نیست." کریمی این فیلم را سه سال پیش ساخت.
در همین حال عباس کیارستمی خبر از ساختن فیلمی با شرکت ژولیت بینوش که سال گذشته در تهران مهمان وی بود، داده است. وی که در جشنواره کن حضور دارد یکی از 35 کارگردانی است که به مناسبت شصتمین جشنواره کن، فیلمی سه دقیقه ای درباره سینما ساخته اند.
در فیلم کیارستمی 24 بازیگر زن سینمای ایران به نشانه بیست و چهار فریم یک فیلم در برابر دوربین ظاهر شده اند.
یکی دیگر ازخبرهای سینمایی این ماه ایران نیز در جشنواره کن و هنگامی رخ داد که سمیرا مخملباف کارگردان فیلم اسب دوپا گفت که به هر ترتیب ممکن فیلمش را به پایان خواهد رساند.
پیش تر تولید این فیلم در افغانستان به دلیل بمب گذاری در محل فیلمبرداری متوقف شده بود که تعدادی از بازیگران و عوامل صحنه فیلم در طی آن زخمی شدند.
پرفروش ترین ها در جهان
مرد عنکبوتی 3 که با تبلیغات بسیار بر روی پرده آمد، همان گونه که انتظار می رفت به پرفروش ترین فیلم این ماه بدل شد، فروش این فیلم در ژاپن و سایر کشورهای آسیای شرقی نیز رکورد فروش فیلم در سال 2007 تا کنون را شکسته است.
کارتون محبوب شرک نیز با قسمت سومش در آمریکا به فروش خوبی دست یافته است و در اولین هفته نمایش خود از مرد عنکبوتی پیش گرفت.
28 هفته بعد، فیلم حادثه ای دلهره آوری با موضوع حمله زامبی ها، سومین فیلم پرفروش این ماه بود.
نیکلاس کیج هم این ماه، با فیلم دیگری پس از شبح موتور سوار به روی پرده سینما بازگشت: بعدی که آن هم فیلمی علمی- تخیلی بر اساس داستانی از فلیپ دیک است که منتقدان نظرهای متفاوتی در باره آن ابراز کرده اند ولی با این حال با استقبال خوب تماشاگران روبرو شده است.
پرفروش ترین فیلم های اردیبهشت
مرد عنکبوتی3: 610 میلیون دلار
شرک 3: 390 میلیون دلار
زودیاک: 220 میلیون دلار
بعدی: 180 میلیو دلار
28 هفته بعد: 135 میلیون دلار
ورایتی
آشفتگی و قاعده جرجیا در اولین آخرهفته نمایش خود در آمریکا به فروش خوبی دست یافتند و در فروش جهانی نیز در بین ده فیلم پرفروش قرار گرفتند.
وقایع اتفاقیه سینمای جهان
رخدادهای سینمایی این ماه تحت تاثیر جشنواره کن که اواخر اردیبهشت ماه با حضور هزاران خبرنگار و روزنامه نگار سینمایی ،قرار گرفت.
از میان 23 فیلم های شرکت کننده در بخش مسابقه شش فیلم به آسیا اختصاص داشته است که چهار فیلم آن ژاپنی و دو فیلم کره ای هستند.
از میان کنفرانس ها، کارگاه های آموزشی و نشست های بسیاری که در این جشنواره برگزار می شود کنفرانسی نیز تحت عنوان "پیش به سوی مخاطب فردای سینما" برای بررسی تاثیر فن آوری دیجیتال بر فرایند تولید، توزیع و نمایش فیلم برگزار شده است.
مسائلی که بر سر تازه ترین فیلم مایکل مور در گرفته نیز در ماه گذشته خبرساز شد.
مایکل مور که در یک سال گذشته درگیر چند دعوای حقوقی مختلف بود به دلیل ساختن فیلم سیکو در کوبا به نقض تحریم تجاری علیه کوبا متهم شده است.
این فیلم در بخش غیر رقابتی جشنواره کن به نمایش درآمده است و مایکل مور به خبرنگاران گفته بود از بیم کارشکنی مقامات آمریکایی نسخه اصلی فیلم را در خارج از آمریکا پنهان کرده بود.
اعلام ساخته شدن یک فیلم تلویزیونی درباره سربازان آمریکایی درعراق توسط الیور استون، سازنده فیلم های سه گانه ای در باره جنگ ویتنام نیز از جمله اخبار مهم سینمایی ماه گذشته محسوب می شد.
وی این فیلم را براساس داستان زندگی جان براون، سرباز سابق آمریکایی در عراق می سازد، این سرباز که در سال 2004 برای مرخصی به کشورش بازگشت، اما پس از آن حاضر نشد به عراق بازگردد.
تازه ترین فیلم شین مدوز که هم اکنون در سینماهای لندن و برخی از کشورهای دیگر روی پرده است و باز هم به موضوعات داخلی جامعه بریتانیا می پردازد، با استقبال خوب منتقدان روبرو شده است.
پرداختن به موضوع حساسی چون زمینه های رشد گرایش های نژاد پرستانه و راست روی افراطی در بریتانیا همواره همچون راه رفتن روی لبه تیغ بوده است و شاید تنها چند فیلمساز چون کن لوچ با صراحت به موضوعی که با وجود جدی شدن تهدید آن در جامعه کنونی بریتانیا همچنان تا حدی پنهان نگه داشته می شود، پرداخته باشند.
تیتراژ طولانی فیلم که در واقع در حکم مقدمه ورودی فیلم هم هست، زمان وفضای تاریخی فیلم یعنی دوران پس از جنگ فالکلند و زمامداری بانوی آهنین بریتانیا، مارگارت تاچر را به خوبی برای بیننده روشن می کند.
شان که در آستانه ورود به نوجوانی است درست در زمانی که بیش از همیشه به پدرش، کریس، نیاز دارد، او را از دست داده است و همین سبب بروز زمینه های پرخاشجویی و سرگشتگی او شده است.
یافتن یک گروه جوان مسن تر که برای وی نقش حامی را ایفا می کنند، به سرعت می تواند بخشی از جای خالی کریس و تنهایی مطلق او را پر کند، اما هنگامی که همین گروه در دوراهی انتخاب ادامه راه به عنوان یک دسته (Gang) کم آزار جوانان یا بدل شدن به بخشی از نیروهای تخریب گر راست افراطی و نژاد پرستان سرتراشیده باز می ماند، کریس به سرعت راه افراطی را برمی گزیند تا خشم و رنجش بی پایان خود از کشته شدن پدرش در جنگ را به نحوی بروز دهد.
اما در همین مسیر و همراه شدن با سر دسته تازه سرتراشیدهای منطقه است که رفته رفته به بلوغ می رسد و از آنها جدا می شود.
انگلستان این است، تابلوی خوبی از گرایشات نژاد پرستانه در این کشور پيش رو می گذارد که بسیار بومی و دقیق به نظر می آید.
فیلم به نوعی روایت شخصی کارگردان از تجارب زندگی خود است و از همین روست که ضمن آنکه کاملا شخصی و بومی است، شخصیت هایش کاملا آشنا و باور پذیر جلوه می کنند.
با وجود موضوعی که می توانست فیلم را بسیار خشن تر از آب دربیاورد، کارگردان به خوبی خشونت واقعی یا روانی را جایگزین خشونت فیزیکی کرده است تا ماهیت چنین باورها و رفتارهایی را زیر سوال ببرد.
در باره فیلم
انگلستان این است، برنده جایزه بهترین فیلم و بهترین فیلم کارگردانهای تازه کار از جوایز فیلم های مستقل بریتانیا و جایزه استعدادهای سینمایی بریتانیا در جشنواره فیلم لندن شده است.
انگلستان این است، جایزه ویژه هیات داوران جشنواره رم را نیز از آن خود کرده است.
این فیلم، همچنان در جدول ده فیلم پرفروش ماه با فروشی معادل بیش از یک میلیون پوند قرار دارد و نمایش آن در سینماها سبب شد تا مطبوعات و رسانه های بریتانیا بیشتر از قبل به موضوع گرایش های نژاد پرستی و وقایع مربوط به جنگ فالکلند بپردازند.
این فیلم با حمایت مالی کانال چهار تلویزیون بریتانیا و چند موسسه دیگر ساخته شده است و در ماههای آینده از این شبکه به نمایش در خواهد آمد.
درباره کارگردان
شین مدوز در سال 1972 در استافورد شایر در شمال انگلستان متولد شد. در جوانی وارد کالج برتون شد و رشته بازیگری خواند ودر همان جا یک گروه موسیقی تشکیل داد که پس از مدتی به دلیل آنکه هر کدام از اعضای گروه به کار دیگری پرداختند، از هم پاشید.
وی تعداد بسیاری فیلم کوتاه ساخته است که برخی از آنها در باره جوانان و دسته های محلی است و همین سوژه در برخی دیگر از فیلم های بلند وی تکرار شده است.
اولین فیلم بلندش در سال 1997 با عنوان بیست چهار هفت مانند بیشتر فیلم های دیگرش در باره زندگی در نواحی مرکزی انگلستان است و با چهارمین فیلمش کفش مرد مرده به شهرت رسید.
وی در حال حاضر چند پروژه برای تولید فیلم را دنبال می کند که یکی از آنها درباره کولی ها است.
شناسنامه:
خلاصه: سال 1983، شان سیزده ساله که پدرش را در جنگ فالکلند از دست داده است، به شدت احساس تنهایی می کند، پذیرش او از سوی یک دسته از جوانان برای او امید تازه ای به شمار می رود، با ورود یک نژاد پرست افراطی به گروه و دو شاخه شدن آن، شان به نژاد پرست ها می پیوندد ولی پس از آن که عضو رنگین پوست گروه توسط سردسته نژاد پرست ها کشته می شود، شان از دسته جدا می شود.
اگرچه در سالهای اخیر در آلمان شمار فیلم هایی که درباره دوران حکومت آلمان شرقی ساخته شده اند کم نبوده است اما شاید زندگی دیگران ( Das Leben der Anderen)، ساخته فلورین هنکل فون دونرس مارک، که به تازگی در کشورهای مختلف بر روی پرده سینماها رفته است و همزمان با استقبال منتقدان و تماشاگران روبرو شده است، فیلمی از جنس دیگر باشد.
فضای خفقان زده و وهم آلود حاکم بر آلمان شرقی هم در قاب بندی های تصویر و هم در سایه روشن ها و رنگ به خوبی خود را نشان می دهند تا تماشاگر به خوبی دهشت حاکمیت توتالیتر را دریابد.
فیلم برای تاکید برهمین فضا از صحنه بازجویی آغاز می شود، بازجویی که هدف از آن هم کشف اطلاعات و هم درکوبیدن روانی متهم است. این صحنه با صحنه ای که بازجو در کلاس درسی در دبیرستان نوار صدای بازجویی را پخش می کند با مونتاژ موازی همراه می شود تا علاوه بر آنکه بر ترساندن مردم از پلیس امنیتی تاکید شود، ماهیت چنین حکومتی که همواره با سوءظن و شک به شهروندان می نگرد و دیگران را به جاسوسی برای خود ترغیب می کند را نیز برملا کرده باشد.
در روند همین تعقیب و مراقبت و شنود است که ما کم کم با شخصیت درونی گئرد وایسلر، بازجوی ارشد اشتازی ( پلیس امنیتی آلمان شرقی) آشنا می شویم؛ مردی تنها و متعصب به سوسیالیسم که در چارچوب چنین نظامی زندگی خود را وقف مراقبت از حاکمیت کرده است، اما به تدریج شک و تردیدهایش درباره نتایج کارهایش او را از مقام بازجو به مقام ناظر و سپس همسو می کشاند.
زندگی دیگران اشاره ای آشکار به تمایل حاکمیت ( که شاید نمونه غربی آن هم کم نباشد) به نظارت و رازگشایی از رازهای زندگی شهروندان است و در همین فرایند نظارت است که تحول درونی شخصیت اصلی آن رخ می دهد.
در همین روند است که گئرد وایسلر، به تدریج از نقش پلیس به نقش مداخله گر و حامی سوق داده می شود و از نقش قراردادی خود فاصله می گیرد.
در همان ابتدای کار که دستگاه های شنود در منزل کارگردان تئاتر کار گذاشته شده است، در برخورد با رئیسش وقتی راهش را به سوی پایین سالن غذا خوری کج می کند و رئیسش با تعجب یادآوری می کند که جای ما آن بالاست، او سر میز کارمندان دون پایه می نشیند و می گوید: "بالاخره سوسیالیسم باید از یک جایی شروع شود".
موسیقی فیلم، با تکرار موتیف های دلشوره آور فضای حاکم بر زندگی روشنفکران در حکومت پلیسی را آشکار می کند و به خوبی می تواند پیوندی بین دنیای درونی نظارت شوندگان و ناظر و نگرانی ها و تنش های حاکم بر زندگی شان برقرار سازد.
"سونات برای انسان های شریف"، هدیه نمایشنامه نویسی که اجازه کار ندارد به گئرگ است، که به سوناتی از بتهوون اشاره می کند که ولادیمیر ایلیچ لنین به ماکسیم گورکی در باره آن گفته است وقتی من سونات آپاسیونتای بتهوون را گوش می دهم، می خواهم که از رازهای درونی دیگران باخبر شوم، اما هیچ کس نباید به رازهای مردم کاری داشته باشد، تنها کسانی که انسانیت خود را فراموش نکرده باشند می توانند از این موسیقی لذت ببرند، نه کسانی که در پی ستیزه جویی با دیگران و پرده برداری از رازهای دیگران باشند.
در همین جا است که او پلشتی کار خود را در طرز برخورد رئیسش با کارمندان دون پایه به عینه می بیند و خود رفته رفته درگیر زندگی گئورگ دریمن و کریستا ماریا، شریک زندگی او می شود و بیش از پیش متوجه تنهایی و ماشینی بودن زندگی اش می شود.
از این نظر فیلم نقبی مکاشفه جویانه به ساختار روانشناختی و ماهیت نظام توتالیتر با همراهی با بازجوی ارشد همین نظام است که در پایان سر به طغیان برمی دارد و برخلاف آموزه ها و انگاره های قالبی زندگی ش حرکت می کند.
قربانی شدن ماریا بازیگر برجسته تئاتر و شریک زندگی گئورگ در این میان، اگرچه پایانی تراژیک است اما آخرین حلقه اتصال گئرد با آن نظام پلیسی را درهم می شکند.
در صحنه به یاد ماندنی دیگری در تضاد با صحنه آغازین فیلم، وقتی گئرد به دلیل همدستی با مظنونان و تمرد از وظیفه از خدمت در اشتازی به کار دون پایه ای در اداره پست برای بازرسی نامه ها گماشته شده و خبر فرو ریختن دیوار برلین را می شنود کار را در میان بهت همکارانش رها می کند و به سمت دری روشن می رود.
از این جاست که با گذشت زمان و در هم ریخته شدن آن نظام، با فضایی رنگی و کادر باز روبرو می شویم که تفاوت دو زمانه را به خوبی نشان می دهد و به از میان رفتن دیوارهای ذهنی و فیزیکی با حرکت پر شتاب و سرشار از زندگی گئرد در متن آن اشاره می کند.
در باره فیلم
زندگی دیگران (عنوان انگلیسی The Lives of Others)، اولین ساخته فلورین هنکل فون دنرسمارک، در سال2006پس از دریافت تعداد زیادی جایزه از جشنواره های مختلف، برنده اسکار بهترین فیلم خارجی زبان شد و همزمان اکران آن در اروپا ( این فیلم پیش تر در آلمان، اتریش و سوئیس اکران شده بود و از اواخر مارس در سینماهای آمریکا و اروپا اکران شده است) و با نقدهای ستایش آمیز منتقدان روبرو شد.
فیلم از سال گذشته که برای نخستین بار در جشنواره لوکارنوی سوئیس به نمایش در آمد و جایزه فیلم منتخب تماشاگران را از آن خود کرد، تاکنون در 23 جشنواره بین المللی به نمایش در آمده است و 30جایزه به خود اختصاص داده است، از آن جمله هفت جایزه از جوایز فیلم آلمان (Deutscher Filmpreis) که در11 رشته آن نامزد بود و رکورد تازه ای برای یک فیلم آلمانی محسوب می شود.
در این فیلم که شماری از مشهورترین و محبوب ترین بازیگران سینما وتلویزیون آلمان بازی می کنند، فرصتی برای اورلیش موئه (که خود در بخش شرقی آلمان زندگی می کرده است) برای بازی در نقشی بسیار حساس و درون گرایانه بوده است
او بیشتر برای بازی در سریال های محبوب تلویزیونی به ویژه در باره دوران زمامداری هیتلر مشهور بوده است که برخی از این سریال ها در سالهای دور در ایران هم به نمایش در آمده اند.
آهنگساز فیلم گابریل یارد که به همراه استفانی موکا، موسیقی تماتیک و روایی فیلم را برای تاکید بر فضای خفه و دلشوره آور آن ساخته است، کارنامه ای بسیار درخشان در این زمینه دارد و موسیقی فیلم هایی چون بدرود (2003)، بیمار انگلیسی (1996) و فرادرمانی (1987) را ساخته است.
این فیلم که با بودجه بسیار کمی در برلین، فرانکفورت و بخش های شرقی آلمان ساخته شده است تا کنون در اکران سینمایی خود به مرز صد میلیون دلار دست یافته است و این برای یک فیلم مستقل فروشی شگفت انگیز به نظر می آید.
درباره کارگردان
فلورین هنکل فون دونرس مارک، در سال 1973 در کلن متولد شد و در شهرهای مختلف از برلین غربی و فرانکفورت گرفته تا سنت پترزبورگ ( لنین گراد آن زمان)، بروکسل و نیویورک به تحصیل و کار پرداخته است.
در جوانی به ادبیات روسی علاقمند شد، درنتیجه به روسیه رفت و در آنجا به تحصیل روسی پرداخت و سپس در دانشگاه آکسفورد در زمینه فلسفه و علوم سیاسی تحصیل کرد. در سال 1992 بصورت داوطلبانه برای ریچارد آتن بورو، کارگردان مشهور سینما و تئاتر، در فیلم درعشق و جنگ کار کرد. پس از آن به مونیخ رفت و در دانشکده سینما و تلویزیون به تحصیل کارگردانی پرداخت و چند فیلم کوتاه ساخت که همگی با توجه بسیار روبرو شدند.
پس از ساخت فیلم زندگی دیگران، وی فیلمنامه آن را نیز به آلمانی در این کشور منتشر کرد .
شناسنامه:
خلاصه: گئرد وایسلر، بازجوی ارشد "اشتازی"، پلیس امنیتی جمهوری دمکراتیک آلمان، ماموریت می یابد تا زندگی گئورگ دریمن، کارگردان مشهور تئاتر را زیر نظر بگیرد، درحین گوش فرا دادن به مکالمات خصوصی وی و دیگران وی رفته رفته از دنیای زندگی روزمره خود فاصله می گیرد و به دنیای روشنفکران نزدیک می شود و سعی می کند تا وی را از گرفتاری نجات دهد.
هنگامی که گئورگ دریمن شرح حالی در باره یک نمایشنامه نویس متوفی که سالها از کار منع شده بود، می نویسد و این نوشته در آلمان غربی به چاپ می رسد، اشتازی، کریستا ماریا سیلند، شریک زندگی گئورگ را بازداشت می کند تا با تحت فشار قرار دادنش وی را وادار به اعتراف کند که گئورگ این شرح حال را نوشته است. هنگامی که پلیس به خانه گئورک یورش می برد، ماریا از خانه فرار می کند و در اثر تصادفی کشته می شود.
چند سال بعد گئورگ اسنادی از مراقبت و شنود منزلش را در بایگانی اسناد اشتازی می یابد که همه آنها به نحوی تنظیم شده اند که مانع از گرفتاری وی شوند. گئرد که به شغل نامه رسانی اشتغال دارد پشت ویترین کتابفروشی بزرگ کارل مارکس نام کتابی را از گئورگ می بیند که برای او آشناست: "سونات برای انسان های شریف"، کتاب را می خرد و در تقدیم نامه آن نام اختصاری خود را می یابد، وقتی فروشنده از او سوال می کند که آن را کادو کند یا خیر، پاسخ می دهد: "نه این برای خودم است".
کارگردان و فیلمنامه نویس: فلورین هنکل فون دونرس مارک، مدیر فیلمبرداری: هگن بودانسکی، موسیقی متن: گابریل یارد و استفانه مونکا، تدوین: پاتریشیا رومل، بازیگران: اورلیش موئه (گئرد)، سباستین کوخ (گئورگ)، مارتینا گدک (ماریا)، اورلیش تاکور(رئیس پلیس امنیتی)، 137 دقیقه، آلمان 2006
فیلم 300 که اخیرا بر پرده سینماهای جهان به نمایش در آمده و به طرز گسترده ای نیز در شبکه ویدئویی زیر زمینی ایران انتشار یافته است، به دلیل نحوه به نمایش در آوردن ایرانیان در زمان هخامنشیان مورد اعتراض برخی از ایرانیان در سراسر جهان قرار گرفته است.
300، ظاهرا بر اساس روایت تاریخی هرودوت از نبرد "تروموفیل" بین سپاهیان خشایارشا و گارد سلطنتی لئونیداس، پادشاه اسپارت، شکل گرفته است اما همزمانی اکران آن با موضوعات روز پیرامون ایران سبب شده است که بسیاری از ایرانیان با دیده و شک و تردید نسبت به زمان تولید و اکران آن بنگرند.
در این فیلم آشکارا پارسی ها در هیئت بدمن ها و نماینده مطلق شر و اسپارتی ها به عنوان مدافعان خیر و دمکراسی و آزادی به تصویرکشیده شده اند، طبعا با چنین تیپ سازی از دو سوی این نبرد و اغراق های فراوانی که فیلم با توجه به اقتباس از کمیک استریپ فرانک میلر در بردارد، شاید جدی گرفتن آن از نظر نقد فیلم، چندان دلیل موجهی نداشته باشد.
صرفنظر از تردیدهای بسیار جدی که در باره این روایت و سایر روایت های هرودوت در باره نبردهای ایرانیان و یونانی ها وجود دارد و برخی از مورخان معاصر از وی به عنوان قصه پرداز و نه تاریخ نگار یاد کرده اند، فیلم بیش از آن که بخواهد بر یک روایت یا قصه شبه تاریخی استوار باشد، می کوشد تا به کتاب مصور فرانک میلر وفادار بماند.
در نتیجه تمام فضا، تیپ ها و روایت های فرعی بر مبنای همین وفاداری محض بازنمایی شده است، با این حال اگر برای یک کتاب مصور این شیوه روایت قابل توجیه باشد، برای یک فیلم سینمایی حاصل چیزی جز مضحکه ای به نام فیلم نیست.
بیهوده نیست که در اغلب صحنه های جنگ و مقابله اسپارت ها با پارسی ها، صدای قهقهه خنده تماشاگران جوان سالن سینما را پر می کند، زیرا به نظر می رسد که این سیصد نفرجاودانی عینا همان کاراکترهای کارتونی با همان منطق کودکانه آن هستند.
تیپ لئونیداس ترکیبی است از سوپرمن، کابوی و هرکول که در صحنه گاز زدنش به سیب و کشتن مجروحان ایرانی اوج این ترکیب غریب را به نمایش در می آورد.
با وجود تمام تلاشی که فیلمساز به خرج داده است تا همدلی مخاطب را با جنگجویان اسپارتی برانگیزد، به دلیل آنکه این پرسوناژها کارتونی و فاقد عمق هستند و روایت در بیان خود دچار پریشان گویی های بی مورد و ضعف های فراوان می شود، عملا این اتفاق کمتر قابل تصور است.
هر چقدر اسپارتی ها به عنوان مدافعان آزادی و دمکراسی جلوه داده می شوند، از منظر اخلاق گرایی محافظه کارانه خود هر چه زشتی و پلیدی است به جبهه مقابل نسبت داده می شود، از همجنس گرایی خشایار شا گرفته تا ادعای برده داری آنها و دیکتاتوری و به خدمت گرفتن دیوها و غول ها و حرمسراهایی با زنان گوناگون و...
با چنین سیاه و سفید نمایی های افراطی واغراق های فراوان بدیهی است که فیلم بیشتر از آنکه به قالب سینما نزدیک باشد به بازیهای ویدئویی نزدیک است که در آن منطق روایی و شخصیت پردازیهای رایج در سینما چندان مرسوم نیست.
با این حال اسنایدرقصه را از زبان تنها بازمانده نبرد روايت می کند تا به خیال خود از این مطلق گرایی صرف پرهیز کرده باشد و در واقع گناه این روایت یک جانبه را بر گردن او بیندازد اما عملا این تمهید نتوانسته است منطق کارتونی فیلم را ارتقا بخشد.
اگر منطق روایی کتاب مصور بر مبنای کاراکترهای تک بعدی ، داستان سر راست و اغراق و سیاه و سفید نمایی های یکسویه استوار باشد؛ در سینما که عناصر دیگری چون فرهنگ، تاریخ و ایدئولوژی خواه ناخواه وارد حیطه خودآگاهی مخاطب می شوند، اقتباس صفحه به صفحه از یک کتاب مصور، فیلم را به یک اثر سطحی و آنچنان که منتقدان از این گونه فیلم ها یاد می کنند: فیلم بنجل(Trash Movie) بدل می کند.
در باره فیلم:
300 بر اساس اقتباس نما به نمایی از کتاب مصور فرانک میلر که در سال ١٩٩٨ منتشر شده، ساخته شده است. میلر خود هم به عنوان مشاور و هم تهیه کننده اجرایی در تولید فیلم نقش داشته است.
براساس معیارهای زیبایی شناسی میلر در این کتاب، اسپارت ها به غربی ها و پارسی ها به اعراب زمان خود شباهت داشته اند و در نتیجه معیارها و قواعد حاکم بر زندگی آنها نیز متاثر از همین پیش انگاره ها ست: براین اساس، ایرانی ها برده داری و حرمسرایی را رواج داده و زنان را در امور جاری مشارکت نمی داده اند و جنگ افروز و ویرانگر بوده اند، در مقابل اسپارت ها تنها مدافعان دمکراسی در جهان متمدن بوده اند.
چنین ایده کارتونی بی شباهت به تئوری های توتالیتر غربی و جنگ تمدن ها نیست، تئوریهایی که دمکراسی غربی را مبنای ارزشگذاری در باره موضوعات و مسائل مختلف می دانند.
بی دلیل نیست که این فیلم در اغلب موارد با نقدهای تمسخرآمیز و نیش و کنایه دار منتقدان و یا بی توجهی مطلق آنها روبرو شده است و یا صفاتی چون: "فاشیستی، نژاد پرستانه و مبتذل" به آن اطلاق شده است.
کمپانی برادران وارنر اما در اطلاعیه خود در باره فیلم می گوید که این فیلم یک روایت تاریخی نیست بلکه قصه ای است به منظور سرگرم سازی بر مبنای یک کتاب مصور و مشکل دقیقا از همین جا ناشی می شود که اصرار به این شیوه بازنمایی از شرق در برابر غرب با وجود آگهی های آن که در آن همواره از آزادی و دمکراسی یاد می شود، چه دلیلی دارد.
اما در همین حال، زاک اسنایدر دردر تازه ترین مصاحبه اش با شبکه تلویزیونی MTV گفته است که نود درصد رخدادهای این فیلم بر مبنای واقعیت تاریخی است در حالی که مدتی پیش کمپانی برادران وارنر بر داستان سرایی فیلم و نه واقع گرایی بودن آن تاکید کرده بود.
300، دومین فیلمی است که براساس روایت هرودوت از نبرد تروموفیل ساخته می شود، اولین فیلم در این باره سیصد اسپارتی در سال1962 بود که در همان زمان در ایران هم به نمایش در آمده بود.
تنها بخشی که اسنایدر به درونمایه کتاب میلر افزوده است، بخش های مربوط به تلاش ملکه برای همسویی مجلس با خود برای اعزام نیرو به جنگ ایرانیان است که چندان هم به غنای خرده روایت ها در متن منجر نشده است.
300با بودجه 60 میلیون دلاری در استودیویی کوچک در برابر پرده های آبی و با یاری جلوه های رایانه ای در مدتی کمتر از 9 ماه ساخته شده است.
گذشته از استقبالی که در آمریکا از فیلم در هفته های اول نمایش آن شد و فروش آن تاکنون به مرز سیصد میلیون دلار رسیده است، بیشترین استقبال از این فیلم در یونان صورت گرفت که همچنان پس از گذشت شش هفته در صدر فیلم های پرفروش قرار دارد و رکورد فروش فیلم در این کشور را شکسته است.
300 در روز اول فروردین ماه در لندن به اکران در آمد و برای سه هفته پرفروش ترین فیلم این شهر بود. فروش کل فیلم در سراسر جهان تاکنون بالغ بر نیم میلیارد دلار شده است که بنا به اعلام کمپانی برادران وارنر دو برابر بیش از میزان پیش بینی شده بخش بازاریابی کمپانی بوده است.
تنها نمایش فیلم در یک جشنواره در جشنواره بین المللی فیلم برلین بوده است که برخی از تماشاگران آن را هو کردند.
با آغاز نمایش این فیلم، ایرانیان به اعتراض علیه آن پرداختند، ایرانیان داخل کشور با تجمع های مختلف و نوشتن مطالبی در سایت ها و وبلاگ ها گام نخست را برای مخالفت با آن چه تصویر سازی هیولاوار از ایرانیان در این فیلم نامیده می شد، برداشتند.
در ادامه اعتراضات به فیلم، ایرانیان خارج از کشور نیز با طومار اینترنتی و ساختن بمب گوگلی وارد میدان شدند و سرانجام برخی از دولتمردان جمهوری اسلامی نیز نسبت به این فیلم واکنش نشان دادند.
در تعطیلات نوروزی همزمان با اکران فیلم در اروپا، نسخه های ویدئویی این فیلم نیز به طرزی وسیع در ایران به صورت مخفیانه توزیع شد که برخی از این نسخه ها دارای زیرنویس فارسی بوده است و به گفته برخی از مشتریان فیلم های خارجی زیرزمینی، این فیلم پر مشتری ترین و در عین حال گران ترین فیلم ویدئویی خارجی در این شبکه توزیع مخفیانه در ایران بوده است.
در باره کارگردان
زاک اسنایدر متولد 1966 در ایالت ویسکانسین آمریکا است که کارش را با ساخت ویدئو کلیپ های موسیقی و تبلیغاتی از جمله برای کمپانی های معروفی چون آئودی، جیپ و بستنی مگنوم آغاز کرد.
وی تحصیلات دانشگاهی خود را در لندن با تحصیل در رشته نقاشی آغاز کرد و خیلی زودی به کتابهای مصور علاقمند شد.
به علاوه، وی در تولید مواد تبلیغاتی برای ورزشکاران برجسته ای چون مایکل جردن برای کمپانی هایی چون نایک و ری بوک مشارکت داشت و برای یکی از آگهی های تلویزیونی ش برای کمپانی جیپ جایزه ای از جشنواره کن ربوده است.
نخستین فیلم بلند او در هالیوود در سال 2004 سحرگاه مردگان نام داشت که با فروش خوبی در آمریکا روبرو شد که با توجه به درجه بندی آن برای افراد بالای هفده سال فروش موفقی ارزیابی شد.
وی برای همین فیلم نامزدجایزه دوربین طلایی در جشنواره فیلم کن شد که به اولین ساخته فیلمسازان تعلق می گیرد.
300، دومین فیلم زاک اسنایدر در مقام کارگردان محسوب می شود که بر اساس علاقه دیرین کارگردان به کمیک استریپی به همین نام ساخته شده است.
وی در حال حاضر در حال تولید فیلم دیگری به نام نگهبان است که باز هم براساس یک کمیک استریپ دیگرساخته می شود.
مشخصات فیلم:
خلاصه: هنگامی که لشگر عظیم خشایار شا به یونان هجوم آورده است، سیصد سرباز اسپارتی به همراه پادشاه خود در برابر آن مقاومت می کنند اما در نهایت با خیانت یک گوژپشت اسپارتی محاصره شده و از پای در می آیند اما این مقاومت اسطوره ای می شود برای گرد آوردن سپاهی بزرگتر در برابر پرشین ها (ایرانی ها) و نبرد های دیگر برای بیرون راندن آنها از یونان.
بیست و نهمین فیلم مارتین اسکورسیزی، بار دیگر به دنیای سیاه تبهکاران کازینو(۱۹۹۱) بازمی گردد، اما برخلاف آن فیلم که رخدادها و کنش های بیرونی داشت، در اینجا متناسب با مضمون فیلم، فضای فیلم سیاه و تیره و با کنش های درونی بیشتری است.
بیشتر زمان فیلم در فضاهای گرفته و تیره با کنتراست محدود و زوایای دوربین بسته می گذرد و به خوبی می تواند بیانگر فضای توطئه و دوگانگی محیط باشد.
با اینکه طرح اصلی فیلم به نظر چندان پیچیده نمی رسد اما او به خوبی موفق شده است از روایت خطی فیلم فاصله بگیرد و پیچیدگی های درونی کاراکترهای فیلمش را به سبک خودش نمایان سازد.
با این حال شاید اطلاق اینکه این فیلم بهترین فیلم اسکورسیزی تا کنون است با توجه به فیلم هایی مانند راننده تاکسی (1976)، گاو خشمگین (1980)، رفقای خوب (1990) و حتی کازینو چندان قابل قبول به نظر نرسد اما به هر روی جدا شده ادامه موضوعات مورد علاقه اسکورسیزی است: دنیای گنگسترها و مافیا.
بیلی کاستیگان( لئوناردو دی کاپریو) و کولین سولیوان ( مت دیمون) هر دو در دنیای از رابطه پیچیده ای موقعیت و هویت می شوند، هر دو پلیس هستند ولی هر دو نفوذی جبهه رقیب هستند و هر دو رابطه ای شبه پدرانه با سردسته باند فرانک کاستلو ( جک نیکلسون) دارند.
یکی باید پلیسی باشد که به جای قدرت رسمی در خدمت قدرت زیر زمینی باند باشد و دیگری باید عضوی از باند باشد که به جای گنگسترها در خدمت پلیس باشد، یکی باید به پدر وفادار باشد و دیگری باید به او خیانت کند ولی در نهایت این پسر وفادار است که ناچار می شود پدر را قربانی کند تا خودش به دام نیافتد.
این تضاد نقش ها و هویت که محور اصلی فیلم است به خوبی با شخصیت پردازیهای دقیق هر دو به خوبی از کار در آمده است و چیزی که هر دو را به هم می پیوندد عشق به زنی روانشناس است که با هر دو همبستر می شود زیرا در میانه این تنش های هویتی و ترس از لو رفتن تنها می توانند به آغوش او پناه ببرند.
نقطه بحرانی فیلم از جایی آغاز می شود که هر دو نفوذی در می یابند که در جبهه مقابل نفوذی دیگری هم وجود دارد و به این ترتیب موجودیت خود را در خطر می بینند.
از اینجاست که کفه وزنه فیلم از سوی سولیوان به سوی کاستیگان سنگینی می کند و سرانجام این دو را رویاروی هم قرار می دهد.
فیلم سرشار از خشونت بارز و نهفته است وگاه غافلگیر کننده تر از حد انتظار به نظر می رسد.
در باره کارگردان:
مارتین اسکورسیزی در نوامبر 1942 در نیویورک متولد شده است و پس از دریافت مدرک فوق لیسانس در کارگردانی سینما در سال 1963 از دانشگاه نیویورک فارغ التحصیل شد اما قبل از آنکه موفق به ورود به دوره فوق لیسانس شود ناچار شد به خدمت سربازی برود و به عنوان تفنگدار دریایی در جنگ ویتنام شرکت کند که به سختی نیز مجروح شد.
پس از آن وی وارد دوره فوق لیسانس سینما در همان دانشگاه شد و در همان دوران شروع به ساخت فیلم های کوتاه کرد که با توجه بسیار روبرو شدند، در سال 1967 یعنی یک سال پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه نیویورک اولین فیلم بلندش چه کسی در خانه من را می زند؟ را با همکاری همکلاسی هایش از جمله تلما اسکونمیکر به عنوان تدوین گر و هاروی کایتل به عنوان بازیگر ساخت که هر دو همکاری دائمی با وی یافتند.
این فیلم که مبنای فیلم دیگری از او به نام Mean Street (در ایران: پایین شهر) بود با همان مشخصات تقریبا همیشگی فیلم های وی: زندگی خیابانی آمریکایی های ایتالیایی تبار نیویورکی، مونتاژ سریع، موسیقی راک و مردی درگیر در مخمصه.
بعد از آشنایی با رابرت دونیرو و ساخت چند فیلم کم اهمیت دیگر در سال 1973 خیابان بی رحم را باشرکت دو نیرو و کیتل می سازد که توسط یکی از مشهورترین منتقدان سینما یعنی پالین کیل ستایش می شود.
برخی از منتقدان سبک فیلمسازی مستندگرای اسکورسیزی در این دوران را متاثر از ژان لوک گدار و جان کاساویتس می دانند که این دوران تا دهه هشتاد یکی از بهترین دوران فیلمسازی وی به شمار می رود.
پس از آن الن برستین ستاره مشهور سینما برای کارگردانی فیلم آلیس دیگر اینجا زندگی نمی کند، اسکورسیزی را بر می گزیند که با اعمال نفوذ وی این کار برعهده وی گذارده می شود و خود برستین نیز جایزه اسکار بهترین بازیگر زن را برای همین فیلم از آن خود می کند.
در سال 1976 او یکی از به یاد ماندنی ترین فیلم های تاریخ سینما و یکی از محبوب ترین فیلم های منتقدان سینما را ساخت: راننده تاکسی با بازی رابرت دونیرو، جودی فاستر، هاروی کیتل و سیبیل شپارد در باره سرگشتگی ها یک سرباز سابق ویتنام که به عنوان راننده تاکسی در منهتن مشغول به کار شده است که با نجات دختر خردسالی از چنگ باند فحشاء و دلبستگی اش به زنی که در دفتر انتخاباتی یک نامزد شهرداری کار می کند در هم گره می خورد.
این فیلم در چهار رشته به جز کارگردانی نامزد اسکار شد که به هیچ یک از آنها دست نیافت، در عوض برنده شدن این فیلم در جشنواره کن که معتبرترین جشنواره سینمایی جهان محسوب می شد، نام اسکورسیزی را بر سر زبان ها انداخت.
این فیلم اولین حضور جودی فاستر در نقش روسپی خرد سال است که برای آن برنده جایزه بهترین بازیگر نوپای بفتا ( آکادمی هنرهای فیلم و تلویزیون بریتانیا) نیز شد.
موفقیت اسکورسیزی با دو فیلم بعدی نیویورک نیویورک و آخرین والس کاملا تثبیت شد، در سال 1980 او فیلم سیاه و سفید گاو خشمگین را ساخت که رابرت دونیرو را برنده جایزه اسکار بهترین بازیگر مرد کرد، این تنها جایزه اسکار دونیرو از آن زمان تا کنون است.
این فیلم همچنین اسکاردیگری برای یکی دیگر ازهمکاران دائمی اسکورسیزی یعنی تلما اسکونمیکر برای تدوین به ارمغان آورد. به علاوه در شش رشته دیگر نیز از جمله کارگردانی نامزد اسکار شده بود که به هیچ یک از آنها دست نیافت.
پس از سلطان کمدی (1983) که موفقیتی در گیشه به دست نیاورد اما با نقدهای مثبت منتقدان روبرو شد وی دست به کار ساخت فیلم جنجالی آخرین وسوسه مسیح بر اساس کتاب نیکوس کازانتزاکیس شد اما شرکت فیلمسازی پارامونت تحت فشار گروه های مذهبی از زیر تهیه آن شانه خالی کرد و ساخت فیلم پنج سال به تعویق افتاد.
پس از این پروژه ناموفق، اسکورسیزی به فیلمسازی با بودجه کم و شبه زیرزمینی روی آورد و فیلم تحسین شده پس از ساعت ها را ساخت.
پس از آن به ساخت کلیپ "بد" برای مایکل جکسون و کارگردانی رنگ پول پرداخت و موفقیت تجاری این فیلم راه را برای از سر گیری پروژه آخرین وسوسه مسیح بافیلمنامه پل شرایدر هموار کرد.
اکران این فیلم که با جنجال بسیاری در جهان روبرو شد باردیگر نام اسکورسیزی را بر سر زبان ها انداخت و او را برای دومین بار نامزد دریافت اسکار بهترین کارگردانی کرد اما در نهایت این اسکار به بری لوینسون برای مرد بارانی تعلق گرفت.
در سال 1989 او یکی از اپیزودهای قصه های نیویورکی را کارگردانی کرد که دیگر اپیزودهای آن را فرانسیس فورد کاپولا و وودی آلن ساخته بودند.
سال بعد او رفقای خوب را ساخت که سومین نامزدی او برای اسکار کارگردانی را در پی آورد و پس از آن به بازسازی فیلم ساخت1962 یعنی تنگه وحشت پرداخت که با فروش فوق العاده ای در سینماها روبرو شد.
عصر معصومیت، کازینو، دار و دسته های نیویورکی و هوانورد از جمله فیلم های او در سال های اخیر هستند.
در طی 26 سال اخیر بیش از 20 کتاب در باره او نوشته شده است و گفته می شود سبک کاری او بر روی حداقل یک نسل از فیلمسازان جهان تاثیر گذاشته است.
او در حال حاضر مشغول تولید یک فیلم مستند به نام "درخشش یک نور" در باره گروه راک رولینگ استونز است.
وی پیش از آن پنج بار برای دریافت اسکار بهترین کارگردانی نامزد این جایزه شده بود که سرانجام برای جدا شده ها این جایزه را دریافت کرد.
در باره فیلم
جدا شده ( در برخی منابع: از دست رفته)، بازسازی فیلم هنگ کنگی امور شیطانی در سال2002 است به کارگردانی آندرو لیو که یکی از پرفروش ترین فیلم های سال هنگ کنگ بود.
جدا شده، برنده چهار اسکار: بهترین کارگردانی، بهترین فیلم، بهترین تدوین (شونمیکر) و بهترین فیمنامه اقتباسی (ویلیام موناهان) شد، به علاوه مارک والبرگ نیز نامزد بهترین بازیگر نقش دوم بود.
این فیلم یکی از فیلم های پرفروش سال 2006 در آمریکا بود که با نظر مثبت بسیاری از منتقدان فیلم نیز روبرو شد.
سایرجوایز: بهترین کارگردانی از گلدن گلوب، برنده جوایز منتقدان لاس وگاس، لندن، شیکاگو، بوستون، تورنتو، فلوریدا، واشنگتن و نیویورک، جایزه بهترین کارگردانی از انجمن کارگردان های آمریکا، جایزه منتقدان رادیو و تلویزیون و چندین جایزه دیگر.
فروش این فیلم در اولین آخر هفته ای که فیلم در آمریکا به نمایش در آمد بالغ بر 27 میلیون دلار شد و تنها فیلم اسکورسیزی بود که در هفته اول نمایش در رده اول فیلم های روز قرار گرفت و در حالی که 90 میلیون دلار بودجه آن بود در نهایت در اکران سینمایی اش به فروشی معادل 280 میلیون دلار دست یافت.
فیلمکده، عنوان بخش تازه ای است که هر پنج شنبه به مرور چند فیلم روز جهان می پردازد و آنها را مطابق سنت مطبوعات با ستاره گذاری(پنج ستاره: عالی، چهارستاره: خیلی خوب، سه ستاره: خوب، دو ستاره: متوسط، یک ستاره: ارزش دیدن دارد، دایره: بی ارزش) ارزیابی می کند تا راهنمایی باشد برای انتخاب فیلم و مرور فیلم های مطرح سینمایی.
جیمزباند برای در هم کوبیدن باند بانکداری که حامی تروریست هاست باید در کازینو با آنها قمار کند و همزمان توطئه های آنها را نیز خنثی کند.
اولین نوول جیمز باندی یان فلمینگ در سال 1953از قرار معلوم آخرین اقتباس سینمایی از نوشته های از آب در آمده است، دانیل کاریگ در نقش جیمز باند جدید بعد از پیرزبرازنان و راجر مور برخی ها را ناامید کرده است، در عوض برخی نیز بر این باورند که چهره سنگی او برای نقش تخت جیمزباندی بهتر از چهره جیمزباند های قبلی بدرد این کار می خورد.
بیست و یکمین جیمزباندی که در طول44سال ساخته شده است برای بسیاری از سینماروها چندان جذاب نبود،حتی بازی اوا گرین که پیش تر در فیلم انقلابی رویا بین های برتولوچی خوش درخشیده بود نیز چندان چنگی به دل نمی زندو از بقیه زن های این نوع فیلم ها بیشتر در حاشیه قرار گرفته است
با به پایان رسیدن اقتباس های سینمایی از نوول های فلمینگ به نظر می رسد که هالیوود خود دست به کار تولید ایده فیلم های بعدی خواهد شد، کازینو رویال در واقع بازسازی اولین فیلم جیمز بانددر سال 1967با همین نام است.
پل آرندت بی بی سی: دانیل کریگ، همان جوری که ایان فلیمینگ شخصیت مامور007را تصویر کرده است ظاهر شده است، مثل یک ماشین آدم کش، جذاب، میهین پرست بی رحم و طرفدار زندگی مجلل.
ریچارد کورلیس تایمز: در ضمن خشونت بیشتر، جیمزباند جدید یک ابر جیمزباند باعضلاتی قوی تر و تحرک بیشتری است.اما گنجاندن یک احساس عاشقانه در فیلم برای جیمزباندی که بدون عاطفه به نظر می رسد چندان خوب از کار در نیامده است.
مانوهلا دارگیس، نیویورک تایمز: جیمزباندی خشن تر،جدی تر و بسیار تیره تر از جیمزباندهای قبلی
دختری سیزده ساله به نام تریسی برای آنکه مورد توجه پسران همسالش قرار بگیرد از اوی تقلید می کند و از طریق دوستی با او در میان پسران برای خودش محبوبیتی دست وپا می کند اما در نهایت اوی او را که در امتحانات مردود شده است،عامل بی بندوباری خودش قلمداد می کند.
اولین ساخته کاترین هاردویک که در جشنواره های ساندنس و لوکارنو خوش درخشیده است، به موضوعی می پردازد که مشغله ذهنی و درگیری بسیاری از خانواده هایی است که دختری نوجوان دارند، ساختار ساده و روایت خطی ماجرا سبب برقراری ارتباط تماشاگر با فیلم می شود اما فیلم از همین سطح برای درگیر کردن مخاطب با موضوع فراتر نمی رود و با وجود فضای واقع گرایانه اش از کلیشه های رایج این گونه این فیلم ها نیز دوری نمی کند.
دختری معصوم و چشم و گوش بسته که در نهایت فریب خورده و طرد شده رها می شود، خود ویرانگری دو دختر نوجوان فیلم اما شاید نمایی از وضعیت بسیاری از نوجوانان دختر در آمریکا و بسیاری دیگر از کشورهای دیگر را آشکار سازد که می تواند تببین های فمنیستی یا پست مدرنیستی چپ از کالا شدگی زنانگی و یا جامعه مشتری را در پی آورد اما آنچه سبب می شود فیلم کمتر از آن چه برخی از منتقدان زبان به ستایش آن گشوده اند، تاثیر گذار به نظر برسد، عمق نیافتن شخصیت پردازیهای آن در بستر بحران های سازگاری در قالب های جنسیتی جامعه مشتری است.
آندرو ساریس، نیویورک آبزرور: یک فیلم درخشان از درغلطیدن یک دختر ساکن ولی به فساد که بدل به یک گزارش اجتماعی می شود.
لورا سیناگرا، ویلیج ویس: آمیزه های از رازهای جذابیت جنسی در میان نوجوانان و خیانت که به سرخوردگی میان دو دوست و مادر و دختر می انجامد.
کارگردان: لاری چارلز، فیلمنامه: ساشا بارون کوهن، آنتونی هینس، پیتر باینهام، آلن کیز ، مدیران فیلمبرداری:آنتونی هاردویک و لوکه گیزبوهلر ، موسیقی: اران بارون کوهن، بازیگران: ساشا بارون کوهن، پاملا آندرسون، کن داویتیان، عنوان کامل: بورات،یادگیری فرهنگی از آمریکا برای ایجاد یک نمونه درخشان در قزاقستان،82دقیقه،درجه بندی سنی: بالای 15سال
بورات صادقیک گزارشگر تلویزیون دولتی قزاقستان ماموریت می یابد تا به آمریکا برود و با فراگیری شیوه زندگی آمریکایی، نمونه ای برای پیشرفت قزاقستان به ارمغان بیاورد.
اولین فیلم سینمایی ساشا بارون کوهن پس از شش سال حضور در عرصه برنامه های کمدی در تلویزیون بریتانیا، موفقیتی بیش از حد و ظرفیت آن برایش به ارمغان آورد و اخیرا نیز برنده جایزه بهترین بازیگر کمدی در گلدن گلوب شد.
فیلم البته چیزی بیش از شوهای تلویزیونی بورات ندارد، اما در عوض جنجال بسیاری برای چگونگی به نمایش در آوردن قزاقستان را دامن زده است و حتی گفته شد اولین فیلمی بود که نمایش اش در روسیه در کنار برخی فیلم های پورنوگرافی پس از سقوط حکومت حزب کمونیست در این کشور ممنوع شد.
اما در کنار کمدی سطحی و رو به دوربین بورات، برخی از صحنه های واقعی آن خالی از تفریح نیست مانند صحنه حضور بورات در استادیوم گاوبازی و سخنانش در حمایت از جنگ ترور بوش که با سادگی خاص خود شعارهای بوش را به تمسخر می گیرد.
بورات یکی از بیست فیلم پرفروش تابستان گذشته در آمریکا بود و این برای کمدیهای سخیف آن بسیار عجیب به نظر می رسد و حکایت از ساده پسندی و سطحی گرایی بخش مهمی از سینما روهای آمریکایی است که به شوخی ها و طنز کلیشه ای روستایی به شهر رفته دل بسته اند با این حالی می توان با کمی اغماض آن را انتقادی سطحی از زندگی آمریکایی هم به حساب آورد.
اون گلیبرمن، انترتینمت ویکلی: مردمی که با بورات روبرو می شوند نمادهایی از جامعه آمریکا هستند، جایی که نشانی از مدارا نیست و غرور جای آن را گرفته است.
لوئیس بیل، اینترنشنال فیلم ژورنال: بورات یک ابله صاف و ساده پست مدرن است که پیش داوریها و دیدگاه های عامی نگرانه جامعه را پیش چشم آمریکاییان ساده لوح می آورد.
نمي خواهم از مرگ فرشته هايم بگويم، اما امشب که خبر را ديدم، فکر کردم چقدر جهان دارد خالي مي شود... از همه آن فرشته هايي که زيبايي جهان مديون آنها بود...
فردا شب خواهم نوشت، هر چند که روايت شخصي نيست اما در پس هر کلمه اش دريغ و حسرت از سالها زندگي با يکي از زيباترين فرشته هاي سينما ست... رابرت آلتمن
12:52 گرينويچ - جمعه 24 نوامبر 2006 - 03 آذر 1385
امید حبیبی نیا
نگاهی به زندگی و فیلم های رابرت آلتمن
رابرت آلتمن، که چند روز پیش درگذشت؛ یکی از مشهورترین، تاثیرگذارترین و مستقل ترین کارگردان هایی بود که با وجود فیلمسازی در هالیوود، همواره از این "کارخانه رویا سازی" کناره می گرفت.
رابرت آلتمن، فیلمساز مستقل آمریکایی که در سن 81 سالگی در لس آنجلس درگذشت
با مرگ آلتمن، سینمای جهان یکی از آخرین بازماندگان کارگردان های بزرگ سینما را از دست داد. در واقع او یکی از تجربه گرا ترین فیلمسازانی بود که هالیوود می توانست او را تحمل کند، منتقدان فیلم همواره توجه خاصی به فیلم های آلتمن نشان داده اند و برخی چون پالین کیل، فیلم های او را وجه دیگری از سینمای غیرهالیوودی خوانده اند.
تجربه گرایی و درک متفاوت و منحصر به فرد مخاطب از روایت سیال برای وی از اهمیت بسیاری برخوردار بود و در فیلم های اخیرش، نافرمانی از ساختار روایی سینمای هالیوود خود را آشکارا نشان می داد.
زندگی نامه
رابرت برنارد آلتمن در خانواده ای آلمانی تبار که ریشه هایی انگلیسی و ایرلندی نیز داشت، در کانزاس و در بیستم فوریه 1925 سال به دنیا آمد.
در جوانی به مدرسه نظامی فرستاده شد و در سن هجده سالگی درهنگامه جنگ جهانی دوم وارد نیروی هوایی آمریکا شد و کمک خلبان بمب افکن های ب-24 شد.
وقتی وی برای آموزش های هوایی به کالیفرینا فرستاده شد، هالیوود را کشف کرد و تصمیم گرفت در لس آنجلس ماندگار شود و از همان وقت وی تلاش کرد که به دنیای سینما راه پیدا کند.
با شروع به کار بازیگری در کلوب های شبانه، راهها بر رویش گشوده شد و او بلافاصله شروع به نوشتن فیلمنامه کرد. "شب کریسمس" اولین فیلمنامه نوشته وی را هالیوود از وی خرید و فیلمی با عنوان"محافظ" در سال 1948 بر اساس آن ساخته شد که ریچارد فلیشر نیز در نوشتن فیلمنامه آن با وی همکاری کرد.
این موفقیت زود هنگام، آلتمن را برآن داشت تا به عنوان نویسنده به نیویورک نقل مکان کند که در آنجا به نمایشنامه نویسی، روزنامه نگاری، و داستان نویسی مشغول شد.
بعد از مدتی وی دوباره به هالیوود بازگشت ولی با سرعتی که انتظارش را داشت موفقیت های قابل توجهی نیافت، درنتیجه برای مدتی نزد خانواده اش در کانزاس برگشت.
تنها راهی که برای ورود به سینما به نظر آلتمن رسید، آن بود که وارد یک دوره آموزش فیلمسازی در کمپانی کالوین، یک شرکت فیلمسازی صنعتی در کانزاس شود وبه زودی در همین کمپانی که بزرگترین شرکت فیلمسازی صنعتی جهان خوانده می شد، به عنوان کارگردان استخدام شد.
وی تا سال 1955 در این شرکت بیش از شصت فیلم کوتاه صنعتی با دستمزد هفته ای 250 دلار، ساخت و با این حال باز تلاش کرد که برای هالیوود فیلمنامه بنویسد که توفیقی در این زمینه به دست نیاورد و در این شرکت ماندگار شد.
در سال 1955 وی توانست اولین فیلم بلندش را با بودجه شصت و سه هزار دلاری در باره جرائم نوجوانان با عنوان"خلافکار" برای یک شرکت فیلمسازی دیگر کانزاس بسازد که تنها دو هفته فیلمبرداری آن به طول انجامید
فیلم های آلتمن به گرمی از سوی منتقدان مورد تشویق قرار گرفته اند واز سوی برخی منتقدان، فیلم"راه های میان بر" وی یکی از صد فیلم برجسته تاریخ سینما لقب گرفته است
.
پس از فیلمبرداری این فیلم، آلتمن به همراه دستیارش رضا بدیعی به هالیوود رفت تا تدوین فیلمش را در آنجا انجام دهد و یونایتد آرتیستز آن را به قیمت 150 هزار دلار خریداری کرد که به فروشی معادل یک میلیون دلار دست یافت وبه این ترتیب بار دیگر آلتمن در نزدیکی استودیوهای هالیوود سکنی گزید.
کارگردانی سریالهای محبوب تلویزیونی
اولین فیلم آلتمن، توجه آلفرد هیچکاک را جلب کرد و از او درخواست کرد تا چند قسمت از مجموعه تلویزیونی "آلفرد هیچکاک تقدیم می کند" را کارگردانی کند که وی از سال 1958 تا 1964 به کارگردانی این مجموعه مشغول بود.
در همین حال به کارگردانی و نویسندگی سایر سریال ها و مجموعه های معروف تلویزیونی از جمله"ایستگاه اتوبوس" و "ماوریک" پرداخت و در همین حال موسیقی محلی را نیز پی می گرفت که منجر به ساخت ترانه "کشتی سیاه" به خوانندگی جان آندرسون شد.
با وجود آنکه وی پس از نخستین فیلمش، دو فیلم مستقل دیگر نیز ساخت ولی این فیلم ها توفیقی برای جلب نظر هالیوود نیافتند که دیدگاه های ضد هالیوودی وی را در همین سال ها شکل داد.
پوستر فیلم "بازیگر" ساخته رابرت آلتمن که هجویه ای است از هالیوود
در سال 1969 او فیلمنامه MASH را برای جک وارنر نوشت و او با کارگردانی این فیلم توسط وی موافقت کرد. این فیلم در واقع سرآغاز موفقیت آلتمن در سینما محسوب می شود که با استقبال بسیار تماشاگران روبرو شد و منتقدان نیز نقدهای ستایش آمیزی در باره آن نوشتند.
سبک آلتمنی فیلم های آلتمن به زودی توسط منتقدان به عنوان"سبک آلتمنی" شناخته شدند زیرا از معیارهای حاکم منطق روایتی هالیوود پیروی نمی کرد.
دومین فیلم آلتمن که سر و صدای بسیاری به پا کرد"نشویل" بود، فیلمی انتقادی در باره موسیقی محلی. وی همچنین اپیزودی از فیلم مشهور"آریا" که کارگردان های نامداری چون ژان لوک گدار اپیزودهای خود را در آن ساختند، کارگردانی کرد.
یکی از مشهورترین فیلم های او،"بازیگر"، در سال 1992 فیلمی ضد هالیوودی خوانده شد که سازوکارهای سینمای تجاری را در فضای هجو آمیز به نمایش در می آورد. این فیلم نامزد سه جایزه اسکار از جمله بهترین کارگردانی شد.
همچنین برای همین فیلم جایزه بهترین کارگردانی را از جشنواره فیلم کن، آکادمی فیلم و تلویزیون بریتانیا و کانون منتقدان فیلم نیویورک را دریافت کرد.
پس از موفقیت چشمگیراین فیلم وی براساس قصه ای از ریموند کارور، نویسنده مینی مالیست آمریکایی، فیلم "راه های میان بر" را ساخت که زندگی چند زوج لس آنجلسی را در طول چند روز به یکدیگر پیوند می زند، این فیلم یکی از فیلم های محبوب منتقدان بوده است و در برخی از نظرخواهی ها، منتقدان از آن به عنوان یکی از صد فیلم برجسته تاریخ سینما یاد کرده اند.
فیلم بعدی وی "لباس حاضری" هجویه ای علیه دنیای مد و رسانه ها بود و بازیگران مشهوری در آن نقش آفرینی می کردند، نیز با استقبال گرم منتقدان روبرو شد.
منتقدان از"لباس حاضری" به عنوان هجویه ای از دنیای مد و رسانه های جریان غالب یاد کرده اند
فیلمساز تبعیدی علیه جرج بوش
رابرت آلتمن در سال های اخیر، با صراحت بیشتری مواضع سیاسی خود را اعلام می کرد و از جمله در زمان انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، گفته بود که اگر بار دیگر جرج بوش رئیس جمهور شود به فرانسه نقل مکان خواهد کرد زیرا حاضر نیست کشوری تحت زمامداری وی را تحمل کند ولی وی به این گفته خود عمل نکرد و چندی بعد حرف خود را چنین تصحیح کرد که منظورش شهرک پاریس در تکزاس بوده است زیرا زندگی در این شهر وقتی دیگر جرج بوش فرماندار ایالتش نیست، بهتر است.
دیدگاه های رادیکال آلتمن و نیش و کنایه های آشکارش به هالیوود سبب شد که کارگزاران هالیوود چندان روی خوشی به وی نشان ندهند. به فیلم های او با وجود نامزدی برای اسکار، هیچ گاه اسکاری تعلق نگرفت و گاه برخی از سینمایی نویسان از آلتمن به عنوان "تبعیدی" یاد کردند.
آلتمن خود در واکنش به این عنوان می گوید که اگر چه هالیوود هیچ گاه وی را تاب نیاورده است ولی او همیشه در یک گوشه کار خودش را می کرده است.
وی شانزده سال پیش در گفتگو با بی بی سی، گفت که نه هالیوود از او خوشش می آمده و نه او از هالیوود بنابراین هیچ گاه زیر بار تولید فیلم هایی که هالیوود دوست داشته نرفته است.
اما سرانجام هالیوود، اسکار یک عمر فعالیت سینمایی خود را در سال 2006 به وی تقدیم کرد. وی هنگامی که برای دریافت این جایزه بر روی صحنه رفت، گفت:" عشق به فیلمسازی در من بینشی دگرگونه به جهان و بشریت بخشیده است."
فیلم شناسی
بسیاری از منتقدان معتقدند که رابرت آلتمن یکی از آخرین بازماندگان کارگردان های بزرگ سینما بود
برخی از مشهورترین فیلم های آلتمن:
مش(1970) تصاویر(1972) خداحافظی طولانی(1973) دزدهایی مثل ما(1974) بوفالو بیل و سرخپوست ها(1976) سه زن(1977) یک ازدواج(1978) یک زوج کامل(1979) رواندرمانی(1987) پسران خدای باد شمال، اپیزودی از آریا(1987) وینسنت و تئو(1990) بازیگر(1992) راه های میان بر(1993) لباس حاضری(1993) کانزاس سیتی(1996) دکتر تی و زنان(2000) گاسفورد پارک(2001) کمپانی(2003)
فیلم الیور استون روایت سر راستی است از یازدهم سپتامبر آن گونه که تبلیغات رسمی و خاستگاه های طبقه متوسط برای بازنمایی آن می طلبد.
پنج سال پس ازحمله به آسمانخراش های مرکز تجارت جهانی، هالیوود سرانجام اولین محصول خود را که مستقیما به همین موضوع می پردازد؛ عرضه کرده است اما انتخاب الیور استون برای ساخت چنین فیلمی صرفنظر از دغدغه های اولیه برای واکنش مخاطبان، انتخابی به جا بوده است.
استون شاید یکی از معدود کسانی بود که می توانست به فیلم جان ببخشد و او این کار را کرده است.
ساخت فیلمی در باره واقعه ای به عظمت یازدهم سپتامبر که تصاویرش به عنوانی تصویر ماندگار یک نسل برای همیشه در ذهن میلیون ها نفری که برای مدتها گزارشهای زنده تلویزیونی آن را دیده اند و از اهمیت بسیاری برای آمریکاییان برخوردار است، در نگاه نخست بسیار مشکل جلوه می کند، زیرا شیوه روایت و فضا سازی ضعیف می توانست فیلم و در نتیجه تمام بار القای انگاره های طبقه متوسط آمریکایی ملحق شده به آن را نقش بر آب سازد.
مرکز تجارت جهانی البته تا حد توان این دو خصیصه ابتدایی را در خود دارد، یعنی شیوه روایت فیلم، همانی است که انتظار داریم یک داستان سر راست، زمان واقعی و شخصیت های باورکردنی با تکیه بر فیلمنامه برلوف که اگر چه می توانست تا حد یک فیلم تلویزیونی تقلیل یابد ولی میزانسن ها وفضاسازیهای استون آن را تاحدی نجات داده است.
درعوض گذشته از دو بازیگر نقش اصلی فیلم و تا حدودی مگی جیلن هال، انتخاب بازیگران فیلم چندان به واقع نماتر شدن فیلم کمکی نمی کند.
فضا سازی فیلم هم در حد توان هالیوود بسیار واقعی به نظر می رسد ولی آکنده از تصاویر مستند و گزارشهای خبری زنده از واقعه و فروپاشی برج ها است.
شخصیت پردازی فیلم با محوریت جان مک لاگلین و ویلیام جمینو دو مامور پلیس یک قرارگاه پلیس در نزدیکی گراند زیرو که ساعت ها در میان آوار گیر افتاده اند بسیار خوب از کار در آمده است.
در کنار نیکلاس کیج که یکی از درون گراترین پرسوناژهای فیلم هایش را بازی کرده است و بعید نیست برای همین فیلم نامزد اسکار بهترین بازیگر مرد شود، پنا درخششی خارق العاده دارد و در واقع این اوست که تمام دیالوگ های طولانی این دو مامور پلیس گیر افتاده در آوار برج را شکل می دهد.
فیلم آگاهانه دو مامور پلیس را انتخاب می کند تا خود را به دیدگاه های طبقه متوسط آمریکا نزدیک کند.
تلاش استون برای مرهم گذاشتن بر زخم عمیق یازدهم سپتامبر بر روان مردم آمریکا، جز تبلیغ ارزشهای حاکم کار دیگری نیست
بنا بر این عجیب نیست که استون در اینجا خود را همرنگ فضای یازده سپتامبری که بی شباهت به روز قیامت نیست می کند تا اسطوره سازی آن را بازبنماید.
استون حتی در جایی به جورج بوش هم ارجاع می دهد، در اوایل فیلم جورج بوش در اولین اظهار نظر رسمی اش پس از واقعه در حالی که سرگرم بازدید از مدرسه ای بود می گوید: "ما در برابر آزمونی قرار گرفته ایم و می خواهیم به جهان نشان دهیم که از پس این آزمون برخواهیم آمد."
این گفته جورج بوش باور مذهبی او به "آزمون الهی" و از سر گذراندن آن با نیروی ایمان را در جامعه ای که اعتقادات مذهبی نقش مهمی در سیاست و اقتصاد آن ایفا می کند، نمایان می سازد.
تصویر سازیهای جورج بوش از"مقابله خیر با شر" در عرصه دیپلماسی خارجی آمریکا برگردانی از باورهای بخشی از طبقه متوسط و طبقه مرفه جامعه آمریکا است.
از پس سخنان بوش و هنگامی که دیو کارنس قبل از رفتن به گراند زیرو(منطقه برج ها) به کلیسا می رود؛ الیور استون چند بار وهر بار در نماهای نزدیکتر صلیب کلیسا رابه ما نشان می دهد که اسطوره سازی مذهبی از واقعه رنگ و روی بیشتری بیابد.
مرکز تجارت جهانی برای آن که برنقش جهانیان در شاهد این آزمون بودن تاکید کند تصاویری مستند از مردم در کشورهای مختلف پای رادیو و تلویزیون ها با قیافه های محزون و گیج نشان می دهد که از این نظر بی شباهت به نماهای مشابه در روز استقلال نیست.
فیلم بیش از دو ساعت و نیم به طول می انجامد اما ریتم فیلم با وجود آن که بسیاری از صحنه های اصلی آن در میان آوار و تاریکی با کلوز آپ های نیکلاس کیج و پنا می گذرد چنان ضربآهنگ خوبی دارد که به نظر فیلمی طولانی نمی رسد.
خلق حماسه های کوچک در این فیلم از تصمیم سرباز نیروی دریایی برای رفتن به گراوند زیرو گرفته تا آن پلیسی که خود را از ویسکانسن به آنجا رسانده است بازتابی از واکنش انبوه خلق به واقعه برای همدلی است، امری که اگرچه واقعیت دارد اما تاکید بر آن با پروپاگاندای رسمی بسیار همسو از آب در آمده است.
تقریبا کمتر اثری از الیور استون کارگردان فیلم های قاتلان مادرزاد و دورز ویا حتی جی اف کی باقی مانده است؛ کارگردانی که تا مدتی پیش به عنوان فیلمسازی ضد سیستم شناخته می شد.
آندرو ساریس منقد مشهور در نقد این فیلم نوشته است پایگاه اقتصادی دو قهرمان اصلی فیلم این فرصت را به الیور استون می دهد که دیدگاه های سیاسی ش را به دیدگاه های رسمی نزدیک کند.
تلاش استون برای مرهم گذاشتن بر زخم عمیق یازدهم سپتامبر بر روان مردم آمریکا با هپی اند(پایان خوش) فیلم ونمایی از کودکی زیبا و خندان که تصویرش در نور می آمیزد شاید آن چنان که خودش گفته است سمبلی از آمریکا است، داستانی که تا کنون روایت نشده باقی مانده بود.
الیور استون با روایت این داستان اما جز تبلیغ ارزشهای حاکم کار دیگری نمی کند.
در باره کارگردان
الیور استون متولد 19 از پدری یهودی و مادری کاتولیک در نیویورک است که از هم جدا شدند.
پس از اعزام به ویتنام در زمان سربازی، به صف مخالان جنگ پیوست و مدتی بعد به تحصیل سینما پرداخت.
اولین فیلمش را هم درباره ویتنام می سازد: سال گذشته در ویتنام(1971) فیلمی کوتاه که در فضای ضد جنگ آن زمان توجه بسیاری به خود جلب می کند.
اولین فیلم بلند الیور استون در سال 1981، دست نام دارد که فیلمی ترسناک بود و کم و بیش موفق ارزیابی شده است.
دومین فیلم وی اما فیلمی در باره جنگ داخلی السالوادور است که روایت مستند ریچارد بویل روزنامه نگار آمریکایی از جنگ داخلی در این کشور است که با وجود عدم توفیق تجاری با استقبال منتقدان روبرو شد.
جوخه اولین فیلم بلند استون از سه گانه ویتنامی اش در سال 1986 و بلافاصله پس از سالوادور ساخته شد که به نوعی روایت شخصی وی از ویتنام است.
این فیلم نه تنها آغازگر موفقیت تجاری استون و توجه جدی تر منتقدان به وی بود بلکه چهار جایزه اسکار از جمله بهترین فیلم و بهترین کارگردانی را در حالی که در چهار رشته دیگر هم نامزد اسکار بود، دریافت کرد.
پس از آن او با وال استریت، به ماجراهای درونی دنیای سرمایه داری می پردازد.
با این حال فیلم بعدی او گفتگوی رادیویی با موفقیت چندانی روبرو نشد. در نتیجه الیور استون بار دیگر به موضوع ویتنام بازگشت و فیلم مشهور متولد چهار ژوئیه با بازی تام کروز را ساخت.
موفقیت بسیار این فیلم جایگاه استون را در هالیوود تثبیت کرد و سه جایزه اسکار به همراه تعداد زیادی جوایز از جمله انجمن منتقدان و انجمن کارگردانان آمریکا دریافت کرد.
یکی از محبوب ترین و نامتعارف ترین فیلم های استون دورز در باره گروه مشهورThe Doors در دهه شصت و خواننده افسانه ای آن جیم موریسون است که در سال 1991 ساخته شد و بار دیگر نام این گروه راک شورشی را بر سر زبان ها انداخت.
جی اف کی در باره ماجرای ترور کندی در همان سال برنده دو جایزه اسکار شد و سرانجام سه گانه استون در باره ویتنام با فیلم بهشت و زمین تکمیل شد.
سال 1994 سالی سرشار از جنجال برای این کارگردان پرکار وزمانی که او فیلم قاتلان مادرزاد راساخت، بود که داستان واقعی ریکی و مالوری یک زوج قاتل را بازنمایی کرد، سناریوی فیلم را کوئینتین تارانتینو نوشت که برخی آن راسرشار از خشونت خواندند.
نیکسون(1995)، چرخش کامل(1997)، هر یکشنبه (1999) ، کوماندانت(رفیق فرمانده) فیلمی مستند در باره کاسترو(2002)، الکساندر(اسکندر) در سال 2004 که با انتقاد برخی از محافل ایرانی در آمریکا روبرو شد و فیلم مستند دیگری در باره کوبا به نام در جستجوی فیدل از دیگر فیلم های او هستند.
مرکز تجارت جهانی همنوا با تبلیغات رسمی در باره یازدهم سپتامبر
در باره فیلم
فیلم از اولین ساعات( 3.29 دقیقه) روز یازدهم سپتامبر 2001، زمانی که سرجوخه جان مک لاگلین از پلیس نیویورک برای رفتن از سر کار بیدار می شود آغاز می شود، چند ساعت بعد اولین هواپیما به برج شمالی اصابت می کند، سرجوخه به همراه چهار داوطلب دیگر برای کمک به تخلیه مردم از برج وارد مرکز تجارت جهانی می شوند در حالی که نمی دانستند برج جنوبی هم مورد اصابت هواپیمای دیگری قرار گرفته است.
با فروپاشیدن برج همه آن ها زیر آوار دفن می شوند و تنها جان مک لاگلین و ویلیام جمینو زنده می مانند، آن ها دوازده ساعت در انتظار رسیدن کمک می مانند تا سرانجام نجات پیدا می کنند.
داستان واقعی هجدهمین و نوزدهمین نجات یافته گان از زیر آوار از تنها بیست نفری که از میان حدود هزارنفردیگرنجات یافتند.
پس از فیلم های دهه 80 برتولوچی در پیوند ایده های لاکانی و مارکوزه ای سنتز روانکاوی و مارکسیسم ، این فیلم شاید صریح ترین و شخصی ترین و در عین حال سینمایی ترین فیلم سال های اخیر برتولوچی است
خلاصه داستان فیلم: متئو نوجوان آمریکایی در آستانه آغاز وقایع قیام دانشجویی -کارگری مه 1968 در پاریس با دختری به نام ایزابل و برادر دوقلویش تئو آشنا می شود، دوستی غریب آن ها با عشق بازی با ایزابل در غیبت والدین آن ها در آپارتمانشان وارد مرحله جدیدی می شود و سه نوجوان هنگامی که با فریادهای تظاهرکنندگان کمونیست روبرو می شوند شب هنگام از خانه خارج می شوند تا به مقابله با پلیس بپردازند. متئو با خشونت مخالف است اما ایزابل و تئو وی را در میان جمعیت می گذارند و خود با کوکتل مولتف به سوی پلیس می روند.
کارگردان: برناردو برتولوچی، فیلمنامه:گیلبرت آدایر ، موسیقی:انتخابی از فیلم های پیروخله گدار ، جیمی هندریکس ،ددورز و... بازیگران: مایکل پیت، اواگرین، لوئیزگارل، آناچانکلر، روبین رنوسی، فیلمبرداری: فابیو چیناچتی ، تدوین : ژاکوپو کوادری ،محصول: 2004 ( نسخه اصلی در اروپا از فوریه به نمایش در آمده و اخیرا در آمریکا نسخه سانسور شده با درجه N-17 اجازه نمایش گرفته است)
برناردو برتولوچی
در باره کارگردان: برناردو برتولوچی با بیست و دومین فیلمش بار دیگر پس از پنج سال درخشش تازه ای می یابد، وی که در جوانی شاعر و عضو حزب کمونیست ایتالیا بود، اولین کار سینمایی خود را با دستیاری در فیلم پیر پائولو پازولینی آغاز کرد.فیلم های او در جشنواره هایی چون ونیز ، برلین و کن با استقبال بسیاری روبرو شده و جوایز فراوانی به ویژه از منتقدان دریافت کرده است.برتولوچی در باره این فیلم گفته است که می خواسته تا با بازآفرینی خاطره یک قیام، آرمانخواهی نسل جوان علیه سرمایه سالاری در سیاتل ، علیه G-8 و در جنوا را گرامی بدارد. ◊ ◊ ◊ سه نوجوان فیلم در رویا بین ها مظهر تلاقی سه ابژه پست مدرن در فرا روایتی از رخدادهای قیام گونه مه 1968 در پاریس هستند: سکس، سینما وسیاست( انقلاب)! تلفیق تصاویر مستند با بازسازیها و نیز ادای احترام به بزرگان موج نو و پیامبر سینما ژان لوک گدار برای مخاطب نوستالژی زده تداعی کننده این مفهوم است که جادوی تصاویر هنوزبخشی از ناخودآگاه و حافظه تصویری اش را به خود اختصاص داده است.
رویا بین ها که گویی ادامه و یا اگر درست بگوئیم از نظر کرنولوژیکی مقدم برزیبایی ربوده شده(1998)است ، با همان کاراکترها برای بازبینی خاطرات در ویرانی گذشته شبیه است ، اما اگر زیبایی ربوده شده بازنمایانگر همان انگیزش های لیبدویک در بستر پریشانی و سردرگمی و حسرت بود، رویا بین ها سرشار از حسرت آشوب و طغیان و ساختار شکنی یک نسل در دهه شصت است.
مثلث متئو ،دو قلوها ایزابل و تئو در عین حالی که نمایانگر تعارضهای مختلف زندگی روشنفکری در آستانه کمون پاریس در مه 68 هستند ، بازنمایانگر کارکترهای متضاد دیالکتیک روایت پست مدرن نیز هستند. متئو خرده بورژوای مرفه آمریکایی متزلزل و محافظه کار با تکانه های درونی لیبیدو یک و طغیان در آخرین گام تصمیم به مقاومت می گیرد. ایزابل بازنمایانگر آشوب تکانه های ساختار شکنانه است که می تواند برای مدتی حداقل با تکیه بر قدرت جنسی خود بر متئو تاثیر بگذارد. تئو اما شاید سنتز آن دو است، درون گرا و خنثی بین دو دنیای زنانگی و مردانگی ، دنیای انقلاب و سکس و دنیای پیشروی و عقب نشینی . در این میان، متئو در بخشی از رویاهای ایزابل و تئو سهیم می شود اما در برابر ایده های هنجارشکنانه مقاومت می کند ، هرچند که به تئو و ایزابل گوشزد می کند که در حصارهای اتوپیا گرفتار شده و از در گرفتن یک انقلاب واقعی در خیابانها غافل مانده اند اما خود در میانه راه بازمی ماند.
ایزابل به جای خودویرانگری به مقابله با هجوم پلیس کشیده می شود و تئو سرانجام تصمیم به حمله به جای عقب نشینی می گیرد.بازی خیره کننده لوئیز گارل در نقش تئو به خوبی می تواند پیچیدگی ها و تعارض های شخصیت وی را نمایان سازد و از وی پرسوناژی به یاد ماندنی بسازد که شاید شبیه گدار باشد.بیهوده نیست که برتولوچی جا به جا در فیلمش به گدار اشاره می کند و با بازنمایی صحنه رکورد گرفتن دویدن در موزه لور در فیلم دسته خودشان ( Bande à part) به وی و آرمانخواهی ساختارشکنانه نسل خودش ادای دین می کند.
از میان رفتن باکره گی برای برتولوچی با مقایسه دو فیلم رویابین ها وزیبایی ربوده شده مترادف بلوغ و کسب هویت مستقل و بازیابی "خود" است. در این جا نیز سه نوجوان برای درک خود و بازشناسی هویت اجتماعی و فردی خود دائم به ارزیابی و گفتمان و بازی میان خود مشغولند. اگر در زیبایی ربوده شده از میان رفتن باکره گی با آشفتگی و بحران بلوغ همراه بود در این جا از میان رفتن باکره گی با معصومیتی رومانتیک همراه است که به شورشی درونی می انجامد که سرانجام نمودی برونی می یابد و به شورش علیه قدرت ( و پلیس ) منتهی می شود.
از این قرار اتوپیای پاریس مه 1968 بار دیگر فرا روی ما قرار می گیرد تا روایت تاریخمند مدرنیسم را از واقعیت با سر آغاز قرار دادن سینماتک پاریس به مرکزخیزش رویابین ها ، به نقد بکشد و رمانتیسیسم انقلابی دهه شصتی را در برابر چالش های نسل مخالف خوان جدید قرار دهد. در پایان اما برتولوچی با توقف در برابر فضای خالی پس از حمله متقابل پلیس گویی به ما یاد آوری می کند که دوران معاصر دورانی ست که رویا های ما در تهاجم همه جانبه و عقب نشینی ها پس از مه 68 شکل گرفته است. از همین روست که برتولوچی به خوبی به یکی از بنیان های نظری معاصر پست مدرنیسم به تعبیر فرانسوالیوتاراشاره می کند و آن نوستالژی انقلاب است چیزی که فردریک جیمسن آن را افسون زدگی معاصر می خواند و در تاویل درخشان لیوتار از قدرت در پست مدرنیسم برای کودکان (1988Post modenism pour les enfants) آن را سرپیچی از هنجارهای ادیپال قدرت در توصیف مدرن آن تعبیرمی کند. با تعبیر پست مدرن از فیلم می توان به مولفه های لاکانی رویا بین ها نیز اشاره کرد: آینه ، سینما ، لیبیدو ،رویا ، هویت ، بلوغ و سرانجام" خود باز یافته" در خیابان در عرصه یک انقلاب!
به این معنا بازشناسی مفاهیم در رویابین ها ما رابه سرچشمه های رویایی ادیپال می کشاند رویایی برای شورش از طریق شهود اسکوپوفیلیایی که هرچند در تعارض با واقعیت عینی ( سرکوب خشن سرمایه داری / مدرنیسم ) قرار می گیرد اما نقشی کاتارسیس گونه نیز می یابد . شاید از همین روست که برتولوچی به مد چپ گرایی دهه شصتی بدون درک واقعی ایده های انقلابی در پراتیک اشاره می کند . اگر چه بخش اعظم فیلم در صحنه های بسته و شب می گذرد و یاد آور فضاهای بسته در آپارتمان در آخرین تانگو در پاریس است اما همین امر تقابل این فضا را با فضای تظاهرات خیابانی و به ویژه در صحنه پایانی که تظاهر کنندگان با پرچم سرخ دیگران را دعوت به حضور در خیابان می کنند (Dans la rue! ) تشدید می کند که می تواند نمادی از تقابل درون و برون تئوری و پراتیک و ایستایی وکنش باشد.
شاید بتوان گفت پس از فیلم های دهه 80 برتولوچی در پیوند ایده های لاکانی و مارکوزه ای سنتز روانکاوی و مارکسیسم ، این فیلم شاید صریح ترین و شخصی ترین و در عین حال سینمایی ترین ( و به ویژه به واسطه بازنمایی سینما/ آینه / اسکوپوفیلیا) فیلم سالهای اخیر برتولوچی است.
رویابین ها برخی از شعارهای هزل آمیز اما عمیق دانشجویان در قیام مه 68 را بار دیگر به خاطر ما می آورد: ''It's forbidden to forbid!'' و ''Be Realistic, Ask for the Impossible!'' ◊ ◊ ◊
فیلم شناسی برناردو برتولوچی: رویا بین ها، 2004 ده دقیقه مسن تر:سولو ،2002 تحت محاصره ،1999 زیبایی ربوده شده،1996 بودای کوچک، 1994 آسمان سرپناه ،1990 آخرین امپراتور،1987 تراژدی یک مرد مضحک ،1981 ماه، 1979 1976،1900 آخرین تانگو در پاریس، 1972 استراتژی عنکبوت 1970، دنباله رو 1970، شریک 1968 قبل از انقلاب، 1965 قاتل ترسناک، 1962
از شجاع قلب خوشتان نمی آید؟ می توانید نگاهی به نقدی که بر روی اینترنت منتشر شده بیندازید:"میدونم که یه اسکار برده ولی خیلی طولانی و خونینه،اون قدر که من باید چشمام رو می بستم.به نظرم قهرمانه هم نباید کشته میشد اون وقت فایده تماشای سه ساعت فیلم پر از کشت و کشتار چی بود".
از آملی خوشتان نمی آید؟ خب،می شود توی یک روزنامه بالتیمور نقدی در باره فیلم پیدا کرد که آن را غیر قابل تحمل می خواند.نقد اولی خوب پرداخته نشده است و به جای نقد به بازنمایی واکنش های شخصی در برابر فیلم می پردازد.نقد دومی که با جملات ادیبانه سرهم بندی شده است بیشتر به انشاء شبیه است.
نقد فیلم رو به مرگ است،چند سال پیش سوزان سنتاگ١ از اینکه سینه فیلیا رو به مرگ است چنین گلایه داشت:"در حالیکه آن فیلم ها بی همتا،غیرقابل بازسازی و سرشار از تجارب شگفت انگیز بودند،عشق به آنها در حال از بین رفتن است". سایر منتقدان نیز کم و بیش همین احساس را دارند و گاه به گاه در باره فرهنگ سینما رفتن در دهه شصت دلتنگی می کنند، زمانی که نقد فیلم به اندازه خود فیلم بحث برانگیز بود.
اکنون برخی از تازه واردان میخواهند کل تاریخ نقد فیلم آمریکا را مخدوش کنند و به ویژه بحث های میان آندرو ساریس و پالین کیل در فضای سینه فیلیا را ناچیز جلوه دهند.
راه دیگری هم برای تبیین تغییر رویکرد ما به سینما هم وجود دارد، در اوایل قرن گذشته همانگونه که هابرسکی در تاریخچه خود به آن اشاره کرده است، نقد فتوپلی به نقد فیلم سرایت کرد و مخاطبانی برای خودش دست و پا کرد ولی این سبک نقد در برابر فیلم های "سخت" دچار سردرگمی می شد.اغلب نقدهای پرطرفدار،نقدهایی بودند که سانسور را به چالش می کشیدند. منتقدان با قدرتی برای بازبینی و حتی تغییر دادن فیلم پیش از اکران حتی آئین نامه سینما را نیز تحت تاثیر قرار دادند،از این قرار جوزف برین بیش از هر منتقد امروزی در سینما نفوذ داشت.(اکنون نمی شود تصور کرد که اگر او در استخدام کمپانی سینماهای رکس رید بود چه می شد!)
زوال تدریجی سانسور سینما در دهه پنجاه و شصت همزمان شد با قوام یافتن یک سبک مشخص در نقد فیلم.منتقدان جوان منش خاصی داشتند و به آن هم مغرور بودند،هرچند که بلافاصله ایده عینی گرایی نقد را رد می کردند و یا استدلال های نامتعارفی که هیچ کس نمی توانست به عنوان بنیان گذاشتن یک شیوه آن را جدی بگیرد،را در هم می آمیختند. در ویلیج ویس یا هر جای دیگری ساریس دیدگاه شخصی خود در باره نقد فیلم را با تئوری منطبق با بوم شناسی فرانسه برای به استهزا کشیدن علاقه به دوران فیلم های استودیویی به عنوان آشغال منتشر می کرد.
کیل این نظریه را که می توان برای فیلم ها یک مبنای زیباشناختی از پیش تعیین شده در نظر گرفت را رد کرد و براینکه سینما فقط یک هنر است خط بطلان کشید.او همچنین این تصور را که فیلم ها باید بر مبنای قابلیت جذب تماشاگر داوری شوند را در هم کوبید.
امروز سینه فیلیای سونتاگ در حال مرگ است.مصرف کنندگان سینما دگرگون شده اند.در ابتدا ویدئو تماشاگران را از سالن های سینما به خانه کشاند و حالا DVDها به کار باستان شناسان سینما در مدارس می آیند. فرهنگ فروشگاه های کرایه ویدئو که کوینتین تارانتینو را به بار آوردحالا به فیلم های Online تغییر یافته است.حالا هر فروشگاهی یک سایت دارد و با یک ای میل میتوان بههرفیلمی از فیلم های سیاهپوستان٢ تا تارکوفسکی دسترسی یافت.
نقد فیلم بسیار شخصی،احساسی و هرج و مرج زده شده است،حتی نقدهای خوب پرداخته شده و با اطلاعات غنی هم در مقایسه با نقدهای کیل، به انشاهای کودکانه شبیه است.
نقدهایی اینترنتی از نویسندگان گمنام هم به این درهم آشفتگی افزوده است،در واقع ما با
توصیفی که سراگو از این وضع ارائه کرده فقط می توانیم نوع سم را انتخاب کنیم!
پانویس های مترجم:
یک- برای مرور تاثیر سوزان سونتاگ بر نقد رسانه و سینما نگاه کنید به:
آخرین شورشی ،یادداشتی در باره سوزان سونتاگ ،یکی از برجسته ترین منتقدان قرن؛امید حبیبی نیا،آزادی بیان
دو- فیلم های سیاه پوستان((Blaxploiationفیلم هایی بودند که در دهه های شصت و هفتاد به بازنمایی سیاهان در
سینما و تلویزیون پردختند و موجی از فیلم ها و سریال های سیاه نظیر: شفت و Superfly برای آشنایی بیشتر نگاه کنید به:Blaxploitation
جشنواره امسال با تغيير و تحول در مديريت جشنواره کمي متفاوت به نظر مي آمد ولي در اصل سياست رسانه اي محافظه کارانه جشنواره همچنان ثابت باقي مانده است. در هر حال اين جشنواره در سوئيس که در اروپا به محافظه کاري، بي طرفي و اغلب ايزوله بودن و واپس گرايي مشهور است برگزار مي شود. حاميان اصلي جشنواره بانک UBS و چند کمپاني و تراست عظيم هستند و در نتيجه جدا از بخش حقوق بشر در آن کمتر خبري از فيلم هاي جنجال برانگيز و انتقادي هست، بويژه در برابر رژيم هايي که دولت سوئيس با آنها مناسبات بسيار حسنه اقتصادي و سياسي دارد. اين در حالي ست که يکي از ادعاهاي اصلي انتخاب کنندگان فيلم جشنواره همواره آن بوده است که با شناسايي فيلم ها و کارگردان هاي جوان و تازه کار آن ها را به سينماي جهان معرفي مي کنند از جمله سينماي ايران که جزء جدايي ناپذير اين جشنواره شده است. هنگامي که يازده سال پيش فيلم زير درختان زيتون کيارستمي در اين جشنواره به نمايش در آمد در واقع راه براي نمايش گسترده فيلم هاي ايراني در لوکارنو هموارتر شد، و فارغ از کيفيت و محتوا از آن زمان تاکنون هيچ فيلمي از جمهوري اسلامي ازجايزه بي نصيب نمانده است! دو سال پيش در گفتگو با مدير بازرگاني جشنواره و از مسئولان انتخاب فيلم براي جشنواره دليل آن که چرا تاکنون هيچ فيلمي از فيلمسازان تبعيدي ايراني در اين جشنواره به نمايش درنيامده است را جويا شديم، وي در ابتدا مدعي شد که فيلمسازان ايراني در تبعيد را نمي شناسد ولي در خلال بحث به نام چند تن از آنها بويژه شيرين نشاط اشاره کرد. اما پراکنده بودن جغرافيايي فيلمسازان ايراني و فقدان يک سيستم عرضه سامان يافته را از دلايل عدم نمايش اين گونه فيلم ها ذکر کرد در حالي که در مورد فيلم هاي ايراني با شرکت در جشنواره فجر و بازار فيلم اين امر به راحتي قابل دسترسي است.١
با توجه به آنکه بيش از يک دهه در جشنواره فجر و بازار فيلم آن حضور داشته ام به خوبي با سازوکار انتخاب فيلم از سوي برنامه گزينان جشنواره ها يا در واقع همان دروازه بانان رسانه اي جشنواره هاي بين المللي آشنايي دارم و مي دانم که حرف اول را در اين ميان زد و بندهاي اقتصادي مي زند. چند نفر در اين ميان در فارابي، معاونت سينمايي و حتي صدا و سيما کارچرخان و دلال اين جشنواره ها هستند. آن ها در واقع نقش بازارياب هاي جشنواره را يافته اند، هر سال دهها نفر از مديران و برنامه ريزان جشنواره ها را به تهران دعوت مي کنند و ضمن پذيرايي از آنها، توشه آن ها را با فيلم هايي که تهيه کنندگان آنها از همکاران آنها هستند مي بندند. در اين ميان ضمن دريافت پورسانت از تهيه کننده، از جشنواره نيز پورسانت مي گيرند و در عوض خود همواره در جشنواره هاي اروپايي و آمريکايي جولان مي دهند، پرداخت پورسانت از جانب تهيه کننده به برنامه ريزان جشنواره البته امري بديهي است، به گونه اي که برملا شدن اين رشوه ها به مديران جشنواره هايي چون کن ديگر چندان عجيب به نظر نمي رسد زيرا پشت اين زد و بندهاي هر شب در هتل لاله ميليون ها دلار سود باد آورده از پرتوي موج سازي براي سينماي ايران خوابيده است ...٢
سال گذشته وقتي در جلسه مطبوعاتي با حضور خانم ايرنه خان مديرکل عفو بين الملل، دلايل عدم انتخاب فيلم هاي متفاوت ايراني (مثلا عجيب نيست که چرا سگ کشي براي جشنواره هاي اروپايي انتخاب نمي شود؟) را جويا شدم، مدير بخش حقوق بشر پاسخ داد که چرا شما خودتان اين فيلم ها را به ما معرفي نمي کنيد؟!...
برگرديم به جشنواره، به هرحال به نظر مي رسد که جشنواره لوکارنو در يکي دو سال اخير متوجه افت بازار سينماي ايران شده است و نگاهش را متوجه سينماي هند کرده است که قابليت هاي تجاري خودش را در چند سال گذشته به خوبي براي جذب مخاطب اروپايي نشان داده است. حضور يک فيلمنامه نويس، بازيگر و کارگردان هندي در ميان هيات داوران در کنار پنج فيلم از هندوستان به خوبي تمايل برنامه ريزان جشنواره را براي بهره برداري از جاذبه هاي تجاري تازه سينماي هند نشان مي دهد. اين در حالي ست که فيلم هاي ايراني نمايش داده شده در اين جشنواره مشتريان چنداني نيافته اند. بجز سوئيس که به ندرت محصولات سينمايي اش به دليل سياست هاي فرهنگي محافظه کارانه جلب توجه مي کند بيشترين فيلم هاي انتخاب شده از سوي جشنواره طبعا فيلم هاي ايتاليايي بودند.
هيات داوران هيات داوران امسال جشنواره تا حدودي متعادل تر و در عين حال دست چين شده تر به نظر مي رسيد.
نيکي کريمي بازيگر و کارگردان ايراني طبعا در هيات داوران حضور داشت.
نيکي کريمي عليرغم صداي ضعيف و بازي اغلب يکنواخت خود يکي از معدود بازيگران زني بوده است که در نقش هاي متفاوت ظاهر شده است. از ياد نمي برم که در جلسه مطبوعاتي نيمه پنهان کمي بعد از آنکه به طور خصوصي به تهمينه ميلاني به خاطر نگاهش به موضوع هواداران سازمان هاي چپ در دهه شصت (در اين مورد هواداران سازمان چريکهاي فدايي خلق ايران ــ اقليت) اعتراض کردم، نيکي کريمي اظهار داشت "اگر من در زمان فرشته بودم همانند او مي شدم"، فيلم البته نگاهي ارتجاعي و نه حتي محافظه کارانه به اين موضوع دارد، خوشبختانه در دو نقد در همشهري و مجله فيلم توانستم تا حدودي اعتراض به اين نوع نگاه به بازماندگان شکار و کشتار فعالان سياسي را بيان کنم که طبعا خالي از دردسر هم نبود!...3
آپرا سن کارگردان، بازيگر و فيلمنامه نويس هندي، والريو آدامي هنرمند ايتاليايي، ليندا ميرز تهيه کننده انگليسي، تسايي مينگ لانگ کارگردان تايواني، ريچارد شلاگمن ناشر انگليسي و ويتوريو استرارو فيلمبردار برجسته ايتاليايي که رياست هيات داوران را برعهده داشت اعضاي هيات داوران بخش مسابقه بين الملل جشنواره امسال بودند. مينو مشيري همکار سابقم در فيلم اينترنشنال و مترجم برجسته ايراني هم در ميان اعضاي داوري هفته منتقدان بود. اغلب فيلم بدرد بخوري در اين بخش جز فيلم هاي گدار ديده نمي شود!
ديگر داوران اين بخش گونتر جکوبيز از آلمان و پيتر هولدنر از سوئيس بودند.
منتقدان سوئيسي البته با خودشان يک دارودسته در جشنواره آورده بودند که اغلب هم گمنام هستند.
فيلم ها تم اصلي جشنواره امسال راديو و اروسن ولز بود که برخلاف سال گذشته که تم اش روزنامه نگاري بود چندان جذابيتي نداشت، اما به دليل مشارکت دانشکده ارتباطات لوگانو که در لورکانو مستقر است رويکرد رسانه اي جشنواره بيشتر بارز مي شود.
از فيلم هاي مطرح جشنواره امسال مي توان به اين فيلم ها اشاره کرد: برادر کشي ساخته يلماز ارسلان فيلمساز مهاجر در آلمان، ٩ زندگي ساخته رودريگو گارسيا مکزيکي در آمريکا، يک روز کامل ساخته مشترک جواناهادجي توماس و خليل جيريجي از آلمان، فرانسه و لبنان، برف سفيد ساخته سمير فيلمساز متولد بغداد مقيم سوئيس، سه درجه سردتر ساخته فلوريان هوفميستر از آلمان و ما همه خوبيم ساخته بيژن ميرباقري
در بخش هاي ديگر جشنواره نيز سه فيلم از ايران به نمايش در آمد: ماده شصت و يک ساخته مهوش شيخ السلامي درباره تقابل زنان با خشونت در ايران در بخش حقوق بشر به نمايش در آمد. شش ويدئو آرت در بخش پروگرس ساخته مانيا اکبري و رئيس جمهور ميرقنبر ساخته محمد شيرواني.
محمد شيرواني مير قنبر را هم با خودش به لوکارنو آورده بود. مير قنبر روستايي آذربايجاني ست که در نمايش انتخاباتي گذشته جنبه کميک اين نمايش را افزايش داد. وي در زمان ثبت نام در مصاحبه با خبرنگاران اظهار داشته بود در صورتي که به رياست جمهوري برسد پوشش اسلامي چادر را براي زنان اجباري مي کند و مردم را وا مي دارد تا خيابان ها را جارو کنند تا زمينه براي ظهور امام مهدي فراهم شود!
اين مصاحبه در ميان پوزخندهاي خبرنگاران يکي از ميان پرده هاي پربيننده شبکه خبر در ايام نمايش انتخابات بهار گذشته بود، حال در چند قدمي ما خود ميرقنبر در خيابان هاي لوکارنو قدم مي زد!
محمد شيرواني هم اکنون يک فيلم توقيف شده به نام "ناف" دارد که معاونت سينمايي به او خاطرنشان کرده است در انتظار مجوز اکران آن نباشد!
متاسفانه فرصت گفتگو با محمد شيرواني پيش نيامد، اما بي توجهي به فيلم او در لوکارنو هم برايم عجيب بود.
ما همه خوبيم اولين فيلم بلند بيژن ميرباقري درباره يک خانواده متوسط است که هنگامي که پسر خانواده پس از سالها از خارج برايشان پيغام فرستاده که فيلم شان را ببنيد در تدارک ساخت يک فيلم ويدئويي از زندگي خودشان بر مي آيند اما اميد که اين صحنه ها را تصويربرداري مي کند پشت صحنه اين فيلم بازي کردن ها براي نشان دادن زواياي مثبت زندگي روزمره خانواده را هم برملا مي کند.
ما همه خوبيم با استقبال خوبي در جشنواره روبرو شد و جايزه اولين فيلم يک کارگردان را به طور مشترک به خود اختصاص داد.
برف سفيد ساخته سمير فيلمساز عراقي الاصل ساکن سوئيس که جدا از بزرگاني چون گدار، هم اکنون شايد يکي از مشهورترين فيلمسازان سوئيسي باشد درباره نيکو دختر بورژواي زوريخي است که عاشق پاکو يک جوان آس و پاس ژنوي خواننده هيپ هاپ مي شود. با رفتن پاکو او مجبور مي شود براي گذران تن به هر کاري بدهد.
فيلم با فرمت هاي ويدئو ايت، دي وي دي و سي و پنج ميلمتري ساخته شده است و عليرغم توجه منتقدان به آن، هيچ جايزه اي به آن تعلق نگرفت! سمير که در بغداد متولد شده است از پنج سالگي به سوئيس و زوريخ آمده است. عليرغم آنکه بيش از چهل سال در سوئيس زندگي کرده است، حتي روزنامه نگاران سوئيسي نيز از او به عنوان فيلمساز عراقي نام مي برند!
اين در سوئيس البته عجيب نيست که نه تنها قوانين سفت و سختي در زمينه مهاجرت و تابعيت دارد، بلکه پيش انگاره هاي اغلب مردم در برابر خارجي ها چندان با دوره و زمانه سازگار نيست!...
جالب است با وجود شهرت سمير و دهها فيلمنامه تلويزيوني که براي کانال هاي آلماني نوشته است در شهر محل سکونتش که محل استقرار تلويزيون آلماني زبان سوئيس است او را چندان به بازي نگرفته اند!...
٩زندگي فيلمي اپيزوديک درباره نه زن است با بازي گلن کلوز و کتي بيکر، زندگي روزمره نه زن با سوژه هاي مختلف: زندان، زندگي زناشويي، عقده هاي کودکي، خيانت و...
جوايز: لئوپارد(يوزپلنگ) طلايي به: نه زندگي به همراه نود هزار فرانک سوئيس
جايزه ويژه هيئت داوران با مشارکت شهرهاي لوزونه و آسکونا به همراه سي هزار فرانک سوئيس به: يک زوج کامل ساخته نوبوهيرو سويوا محصول ژاپن و فرانسه
لئوپارد نقره اي با مشارکت شهر و حومه لوکارنو به همراه سي هزار فرانک سوئيس به: برادرکشي ساخته يلماز ارسلان محصول مشترک آلمان، فرانسه، لوکزامبورگ
لئوپارد برنز براي فيلم هاي اول و دوم کارگردان ها با مشارکت شهر و حومه لوکارنو به همراه سي هزار فرانک سوئيس به طور مشترک به: سه درجه سردتر ساخته فلوريان هوفميستر از آلمان و ما همه خوبيم ساخته بيژن مير باقري
با تقدير از: پيانوي نواگر زلزله ساخته کواي برودرز
ويدئو: لئوپارد طلايي به طور مشترک به: دولت هاي اسکانديناوي دنيس کوته از کانادا و مساحيستا ساخته برلايانته مندوزا از فيليپين
تقدير از: بين شيطان و آبي دريا بي کران ساخته رومالد کارمکار از آلمان
حقوق بشر: پرنده هاي کوچک ساخته تاکه هوراي واتايي محصول مشترک ژاپن و عراق
فيپرشي: يک روز کامل ساخته جواناهادجي توماس و خلييل جيريجي
جايزه تماشاگران به: زاينا،سوارکار آتلس ساخته بورلم گرجو
جوايز افتخاري به: تري گليام (فيلمساز محبوب من) سازنده فيلم هاي درخشاني چون: برزيل، پادشاه ماهيگير، دوازده ميمون، هراس و نفرت در لاس وگاس
پنجاه و هشتمين جشنواره فيلم لوکارنو بدون هيچ رخداد جالب توجهي به پايان رسيد، در حالي که تعداد تماشاگران آن همان ميزان ثابت نزديک به دويست هزار نفر در طول يازده روز جشنواره با نزديک به پانصد فيلم را در کارنامه خود ثبت کرد.
حواشي: ــ گرهارد شرودر و ساموئل اشميد(رئيس دوره اي دولت سوئيس) در اولين روز جشنواره حضور يافتند. ــ سه روز پاياني جشنواره درمحاصره کامل پليس سپري شد زيرا در لوگانو مرکز کانتون تهديد به بمب گذاري در دفتر مرکزي پست صورت گرفته بود. ــ کيارستمي امسال در تمام طول جشنواره در لوکارنو باقي ماند! ــ نيکي کريمي که پيش از بازيگري به عنوان مترجم سينمايي فعال بود، براي معرفي فيلم برادرکشي در مراسم پاياني متن دو خطي را از روي کاغذ خواند. ــ بيژن ميرباقري تنها کسي بود که در مراسم پاياني کت و شلوار رسمي بر تن داشت! ــ در ميدان پيازا گرانده که بزرگترين سينماي رو باز جهان بنا شده است در مجموع شصت و هشت هزار نفر به تماشاي فيلم نشستند. ــ در آرشيو فيلم حقوق بشر جشنواره فيلم ايران: آشکارسازي حجاب موجود بود که به نظر مي رسيد سفارش دوم خرداد است. ــ ساموئل اشميد و گرهارد شرودر به تماشاي فيلم در ميدان پيازا گرانده نشستند و اشميد وارد اتاق آپاراتخانه ميدان شد و طرز کار آپاراتچي نمايش فيلم را نگاه کرد. ــ سرماي کم سابقه هوا و باران هاي گاه بگاه بساط جشنواره و بازار فيلم را گاه برهم مي زد. ــ جمعيت بهائيان ساکن لوگانو مشوقان اصلي فيلمسازان ايراني حاضر در جشنواره هستند. ــ جز بخش فارسي راديو بي بي سي که برخلاف سال هاي گذشته تنها در ابتدا و انتهاي جشنواره با من مصاحبه کرد هيچ رسانه فارسي زبان ديگري اخبار جشنواره لوکارنو را به طور مستقيم پيگيري نکرد. يلماز ارسلان به هنگام دريافت جايزه مانند يوزپلنگ غرش کرد!
پانويس ها: يک: گزارش روزانه جشنواره را به طور همزمان در وبلاگم مي توانيد بخوانيد: دو: نگاه کنيد به: بصير نصيبي"راه کن از قندهار مي گذرد " که بخشي از نقد من بر اين فيلم با عنوان" نيمه همچنان تاريک خاطرات سرکوب شده" منتشر شده در مجله فيلم شماره دويست و هفتاد و سه را آورده است. سه:رشوه دادن به ژيل ژاکوب مدير پيشين جشنواره کن از سوي فارابي پس از مدتي که در مطبوعات فرانسه مطرح شد به طور جسته و گريخته در مطبوعات سينمايي ايران نيز انعکاس يافت.
فیلم آمریکایی ۹ زندگی جایزه اصلی را ربود و همانطور که به یک سنت بدل شده لئوپارد نقره ای اولین فیلم به فیلمی از ایران: ما همه خوبیم به همراه3 Grad kälter از آلمان تعلق گرفت.
جایزه لئوپارد نقره ای به فیلم : Fratricide تعلق گرفت.
تعدادی هم جایزه در بخش های حاشیه ای به فیلم های ایرانی تعلق گرفته است.
هم اکنون مراسم اختتامیه با شروع به کار کنسرت آغاز شده و تا ساعتی دیگر جوایز اصلی در برابر پرده پیازا گرانده با حضور هیات داوران و در محاصره پلیس به دلیل ترس از تهدید به بمب گذاری در مراسم اختتامبه اهدا میشود!
در دو روز گذشته شهر در کنترل کامل پلیس بوده است زیرا در شهر همجوار چند مورد هشدار و تهدیدبه بمب گذاری رخ داده بود.
جوایز حاشیه ای از جمله حقوق بشر عصر امروز در سالن کنفرانس توزیع شد.
اگر بخواهم جایی پیدا کنم و از بازرسی سخت گیرانه رد شوم باید الان سالن را ترک کنم،گفته میشود ورود هرگونه وسیله ای برای افراد غیر خبرنگار ممنوع شده است!
... ادامه دارد
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 10:36  توسط امید حبیبینیا
|
La Piazza Grande de Locarno pendant la projection دیشب پرندهدر میدان پیازا گراندا به نمایش در آمد ، داستان فیلم در باره یک گروه نوجوان بزهکار در کیپ تاون است و با وجود نقدهایی که مطبوعات در باره این فیلم نوشته اند انتظار می رود یکی از بخت های کسب جایزه بخش مسابقه باشد، از سوی دیگر ما همه خوبیم نیز با استقبال روبرو شده است به گونه ای که من هنوز نتوانسته ام درآرشیو ویدئو ی جشنواره نسخه آن را ببینم.
در عوض در بخش Human Rights فیلمی در باره ایران دیدم که دست آخر به آن هم خواهیم رسید.
رئیس جمهور میر قنبر را باز هم دیدم و فعلا عکسی ازش گرفتم تا بعد سر فرصت با کارگردان و کاندیدا گفتگو کنم،درنا به خاطرم آورد که ایشان در باب حجاب و اسلام چه نظراتی در مصاحبه مطبوعاتی شان ابراز داشته بودند،آخر سر نفهمیدم چقدر رای آورد باید این فیلم را دید...تا چند ساعت دیگر در پالاویدئو به نمایش در می آید... ولی از همه چیز که بگذریم باید به محمد شیروانی احسنت گفت که او را با خود از روستایی در آذربایجان به لوکارنو آورده است...
به سبک دوربین مخفی،میرقنبر در حوالی پیازا گرانده،عکس از خفیه نویس
این هم نقد خبرنامه جشنواره در باره فیلم:
La politique àvélo dressant, avec President Mir Qanbar , le portrait d’un Iranien de soixante- quinze ans en course pour la présidence, Mohammad Shirvani rend hommage à son pays et à la volonté de ses habitants. Rencontre avec le réalisateur et le héros de ce film présentéen Compétition vidéo. Infatigable,un vieilhommeà la barbe blanche et au visage buriné sillonne la campagne sur son antique bicyclette. De village en village, muni d’un portevoix, il expose son programme à qui veut l’entendre, tout en distribuant tracts et poignées de main chaleureuses. Cet homme, c’est Mir Qanbar, cinq fois candidat au Parlement,quatre fois en lice pour la présidence de la République Islamique d’ Iran et par ailleurs inscrit à l’université, ce qui fait delui leplus vieil étudiantdupays.«Mir Qanbar vit dans une petite région au nord-est du pays et moi très loin delà,à Téhéran. J’ai entendu parler de lui par hasard et je suis allé lui rendre visite. C’est là que j’ai décidé de raconter son histoire,» déclare Mohammad Shirvani. À travers Mir Qanbar, c’est toute la situation sociopolitique iranienne qui apparaît, notamment celle de ses habitants pour qui se présenter aux élections est le dernier moyen d’agir dans un contexte difficile. «Je l’ai fait au nom d’ Allah, explique Mir Qanbar, je pouvais sentir le malaise des gens et j’ai décidé de me battre pour améliorer l’existence de mes semblables.» Malgré quatre échecs consécutifs, ce joyeux trublion est gonflé à bloc par des résultats deplus en plus encourageants au fil des campagnes. «Comme Allah m’a aidé lorsque j’ai décidé de reprendre mes études, j’espère qu’il me donnera un coup de main pour devenir président.Tant quejevivrai,jecontinuerai à meprésenter aux élections.» Au-delà de cette course à la présidence, le documentaire réserve plusieurs moments de pure émotion, comme lorsque Mir Qanbar offre une nouvelle alliance à son épousedont il avait vendu la bague des années auparavant, alors que le couple était en proie à des difficultés financières. À travers ces scènes, la tendresse que Mohammad Shirvani porte au vieil homme est palpable. L’explication de cet attachement est peut-être à chercher dans les parcours respectifs et complémentaires des deux hommes. «Alors que je me suis moi-même extirpé d’une éducation stricte grâce au cinéma,Mir Qanbar voulait deson côté sauver la société. J’ai un profond respect pour cela.» ( pyw) Raiees Jomhour Mir Qanbar Président Mir Qanbar Palavideo, 12/8, 16.30
Rag Tale هم امشب در پیازا گرانده به نمایش در می آید.
فیلم در باره یک ماجرای عاشقانه سردبیر و معاونش نشریه The Rage است که به جنجال می کشد.
کارگردان مری مک گوکیان قصد دارد آن را به یک تریلوژی بدل کند.
از کارگردان محبوب من تری گیلیام هم فیلم Band It امشب در میدان پیازا گرانده به نمایش در می آید.
کیارستمی این روزها در لوکارنو بی دغدغه با همراهانش روزگار می گذراند او که معمولا چند روزی بی سر و صدا به جشنواره می آمد
Monsieur Abbas Kiarostami et Madame Irene Bignardi
Remise du Léopard d'honneur a ABBAS KIAROSTAMI
امسال انگیزه ای قوی برای ماندن دارد.
Mme. Niki Karimi, membre du Jury de la Compétition internationale
مهوش شیخ السلامی و مانیا اکبری را ندیده ام،اما به نظر می رسد که درمیان فیلم های بخش حقوق بشر بیشترین توجه تا کنون به فیلم او بوده است،اگرچه voices of Iraq قرار بود توجه را برانگیزد ولی تا به حال که خبری نبوده. امشب وقتی برگشتم اگر فرصتی بود در باره رئیس جمهور میر قنبر و برندگان احتمالی خواهم نوشت و در باره سیاست انتخاب فیلم،مینو مشیری و ایرانی های مقیم کانتون لوگانو و ... داتیس روی یوزپلنگ!
ادامه دارد...
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1384ساعت 11:13  توسط امید حبیبینیا
|
از امروز گزارش روزانه جشنواره سینمایی لوکارنو را در اینجا می نویسم.
ولی بهتر است از اول بگویم که تا حالا چه اتفاقاتی افتاده...
پیازا گرانده الان تقریبا همین جوری است
پنجاه و هشتمین جشنواره بین المللی فیلم لوکارنو از دوازده مرداد(سوم اوت)شروع شده و تا پس فردا ادامه دارد. پس فردا شب جوایز اصلی و جنبی جشنواره توزیع میشود.
در این جشنواره چهار فیلم از ایران حضور دارند:ما همه خوبیم، ساخته بیژن میرباقری،رئیس جمهور میر قنبر ساخته محمد شیروانی ،Shesh Video Arts ساخته مانیا اکبری و ماده شصت و یک ساخته مهوش شیخ السلامی.
جایزه یوزپلنگ طلائی افتخاری جشنواره امسال به تری گیلیام،عباس کیارستمی و ویم وندرس اهدا شد.
اولین فیلم کیارستمی که در بخش مسابقه بین الملل جشنواره لوکارنو حدود یازده سال پیش به نمایش در آمدمقدمه ای شد بر شناساندن او به سینمای جهان و در واقع از آن زمان تا کنون هیچ سالی جشنواره لوکارنو بدون فیلم ایرانی و فیلم ایرانی در این جشنواره بدون جایزه نمانده است. علت اصلی البته گذشته از سیاست رسمی جشنواره زد و بند های اقتصادی پشت پرده است که به آن هم خواهیم رسید!
تا دقایقی دیگر نمایش فیلم پرنده ساخته فاکس رول در میدان پیازا گراندا منحصر به فرد ترین سینمای روباز در میدانی با گنجایش بیش از سه هزار و پانصد نفر آغاز می شود.این فیلم توجه منقدان را در چند روز اخیر جلب کرده و من باید با عجله برای دیدن آن خودم را از سالن خبرنگاران به میدان برسانم.
امشب یک فیلم دیگر هم در این میدان به نمایش در می آید که خیلی ها دیده اند:جان مالکیه ویچ بودن
امروز هچنین فیلم های ملاقات من با درو،گاز،ماده شصت و یک در کنار چندین فیلم از اورسن ولز که تم اصلی امسال جشنواره است به نمایش در آمد.از میان فیلم های ایرانی تا کنون هیچ کدام را ندیده ام اما دیروز در خیابان اصلی لوکارنو نزدیکی کازینو که سالن ویژه روزنامه نگاران هم هست کسی را شبیه حاج بخشی دیدم وقتی جلوتر آمد او را به همراه محمد شیروانی دیدم ،میر قنبر کاندیدای ریاست جمهوری!
هنوز فرصت نکردم با کاندیدای محترم در فرنگ و یا سایر فیلمسازان ایرانی صحبتی بکنم حتی نیکی کریمی را هم ندیدم که چون عضو هیات داوران است کمتر آفتابی میشود،فقط سلام و علیکی با جفری مک ناب کردم و...
حالا دیگر باید بدوم چون همه دارند تایپ شان را تمام میکنند تا خودشان را به میدان برسانند که چند قدمی با اینجا فاصله دارد!...
چند ساعت پیش قبل از آنکه هزاران نفر به میدان بیایند!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 21:14  توسط امید حبیبینیا
|
امسال هم بازار فیلم های ایرانی درپنجاه و هشتمین جشنواره لوکارنو داغ است،از پس فردا ما هم مطابق سال های گذشته در لوکارنو خواهیم بود. امسال قرار است پلنگ طلایی افتخاری به عباس کیارستمی که نخستین بار یازده سال پیش فیلم زیر درختان زیتون ش در این جشنواره به نمایش در آمد اعطا شود و البته همراه او نیکی کریمی نیز در هیات دواران جشنواره است.
در یکی دو سال اخیر اما به نظر می رسد از جذابیت اقتصادی سینمای ایران برای برنامه گزینهای جشنواره کاسته شده و به همان نسبت بر حضور سینمای هند در آن افزوده شده است و سرانجام پس از دو سال اعتراض عمومی و خصوصی ما به برنامه گزینان یکی دو فیلم مستقل از فیلمسازان ایرانی در خارج از کشور هم در جشنواره به نمایش در خواهد آمد.
بعدا بیشتر در باره این جشنواره خواهم نوشت و نمیدانم با تغییر و تحولاتی که در بی بی سی رخ داده امسال هم شاهد گزارشها و تحلیل های من از این رادیو خواهید بود یا نه.
اشاره: سال گذشته درپنجاه وهفتمین جشنواره لوکارنو در کنار بازبینی برخی از فیلم های گدار، شانس تماشای آخرین فیلم او"Notre Musique" را هم داشتیم،اکران بین المللی این فیلم که همچون اغلب آثار گدار،بیانیه ای فلسفی در تحلیل اوضاع روز است به تازگی آغاز شده است، نقد شخصی فیلم را به زمانی وا می گذارم که فرصت تماشای فیلم را بار دیگر بیابم و یا آنکه دوست دیگری این جور را بکشد زیرا در مورد گدار تصور می کنم نقدفیلم های او حداقل برای من که او را پیامبر سینما می دانم به یک وسواس بیمارگونه برای کمال گرایی می انجامد!
ا.ح
در یک عصر دلپذیر با ژان لوک گدار در کنار استخر فرانسوی ش نشسته بودیم و او در حالی که سیگار برگش را بر گوشه لبش داشت بی وقفه از هر دری سخن می گفت.اکران آخرین فیلمش"Notre Musique" به تازگی آغاز شده است.(۱)
گدار دسامبر گذشته هفتاد و چهار ساله شد،در انتهای دوره کاری ش، بیشتر ترجیح می دهد تا در باره فوتبال تیم مجارستان در دوره ای که زیر سلطه شوروی بود صحبت کند تا فیلم جدیدش! او علاقه چندانی هم به دانستن نظرات مخاطبان یا موضع نقد ها در باره فیلمش ندارد.در یک کنفرانس خبری برای فیلم جدیدش،گدار روزنامه نگاران را با دعوت از یک بازیگر عضو اتحادیه بازیگران و تکنسین های سینمای فرانسه برای قرائت بیانیه شان متحیر کرد او سپس بی هیچ حرفی نظاره گر اعتراضات اعضای اتحادیه علیه دولت فرانسه بود.
"موسیقی ما"هجوآمیز،شاعرانه وجسورانه مانند خود گدارکنونی است:کمی سخن وری،کمیتفکرشاعرانه .فیلم به سه بخش تقسیم می شود که با یک مونتاژ سریع آتشین از صحنه های آرشیوی هالیوود و جنگ آغاز می شود. این بخش که هفت دقیقه طول می کشد جهنم نام دارد.گدار از نقل قول فیلسوف قرن هجدهم بارون مونتیسکیو برای روایت تصاویر بهره می گیرد:"بعد از یک سیل عظیم،انسانهابه زمین آمدند و شروع به نابودی یکدیگر کردند" در خلال تصاویر نبرد،تصاویری از پنگوئن ها و میمون ها هست. گدار با شوخ طبعی توضیح می هد" من مقداری تصویر از آرشیو فیلم آمریکا در رودخانه ی پیدا کردم و فکر کردم گنجاندن آنها در این قسمت فیلم جالب است". بعد از این قسمت برزخ می آید،که باز گدار به سارایوو باز می گردد شهری که در فیلم قبلی او"موزارت جاودانی"(١٩٩٦) به تصویر کشیده شده بود. دوربین در شهر پرسه می زند،با روزنامه نگاران و استادان مواجه می شود و در باره تاریخ و سیاست به مباحثه می پردازد.ما چیزهایی در باره اینکه چگونه تاریخ توسط پیروز شدگان نوشته میشود می شنویم،در این صحنه بازیگرانی هستند که نقش شخصیت های داستانی را بازی می کنند و افرادی واقعی از جمله خود گدار در بین آنها به چشم می خورند!تصاویری تیپیکال از فلسطینی ها و اسرائیلی ها در همان فضا بازنمایی می شود اما مفهوم این تصاویر بکلی متفاوت هستند.یکی پیروز و دیگری شکست خورده است.نقل قولی از مالرو می شنویم"انسان های دلرحم انقلاب نمی کنند،کتابخانه درست می کنند"ما همچنین پل موستار را که سمبل جنگ بوسنی است و در سال ١٩٩۳ ویران شد را می بینیم،پل هم اکنون بازسازی شده و امید به پایان بربریسم را پیوند می زند.
گدار ادامه می دهد:"من فکر میکنم سارایو مناسب ترین شهر برای فیلمبرداری فیلم من بود،بهترین بازنمایی برزخ."
سومین قسمت فیلم بهشت است اگرچه بسیار کنایه آمیز به نظر می رسد.بهشت یک محوطه محصور در میان جنگل است که توسط تفنگداران آمریکایی محافظت می شود!
گدار مشهور است اما او اعتنایی به اینکه فیلمش در اکران عمومی چگونه به نمایش در آید ندارد.شهرت او چنان است که تهیه کنندگان عادی چون روث والدبروگ و آلن سرده نیز مایل به سرمایه گذاری در پروژه آتی او هستند اما او علاقه ای به اینکه فیلمش سود آوری داشته باشد ندارد.او قضیهرو در رویی ش با مامورکنترل گذرنامه در مونترال را در توضیح این گرایش تعریف می کند که وقتی مامور از او پرسید آقای گدار برای تجارت یا تفریح به مونترال آمده اید؟ او به تجارت اشاره کرد و مامور پرسید چه تجارتی؟،گدار پاسخ داد: "فیلم های ناموفق!"
این یک پارادوکس در انگاره او به سینما است. به نظر می رسد اکنون ازاینکه این رسانه با اتکا به خود بتواند تاثیری اجتماعی بگذاردمایوس شده است.با افسوس آه می کشد" سینما تمام شده است!، زمانی سینما می توانست جامعه را به پیش برد اما آن زمان سپری شده است".با این حال او هنوز به مطالعه و تجربه بر روی فیلم با همان شور و شوق سابق ادامه می دهد.
او بطرز بی رحمانه ای علیه فیلم هایی نظیر 11/9 مایکل مور و جریان متعاقبش که ظاهرا علیه جهانی سازیاست موضع می گیرد.گدار پیکار جویانه و علیه امپریالیسم فرهنگی آمریکا می گوید" آن ها تظاهر می کنند که علیه بوش هستند اما نه در عمل بلکه در شعار!"او مایکل مور را در زبان انگلیسی منحصر به فرد خودش " فقط یک گزارشگر هالیوودی" می نامد و کارهای او را در مقایسه با سینما واریته /مستند ساز معروف فردریک وایزمن سطحی ارزیابی می کند. (۲) گدار حتی بر این باور است که فیلم های مور عملا به بوش کمک می کنند.وی توضیح می دهد" این کافی نیست کهبا ساختن یک فیلم فجیع علیه آدولف هیتلر باشی،در این صورت تو با هیتلر مبارزه نکرده ای".
با این حال گدار از تحسین کنندگان خودش که نامی از او در فیلمهایشان آورده اند یا به فیلم های او ارجاع داده اند چندان به خوبی یاد نمی کند، کسانی چون کوئینتین تارانتینو که نام کمپانی ش را به نام فیلمی از گدار"A Band Apart"گذاشته است."تارانتینو می گوید که مرا تحسین می کند اما این حقیقت ندارد."سپس بطرزی کنایه آمیز به شکنجه و حقارت انسان ها درزندان های عراق توسط محافظان آمریکائیان اشاره می کند و می گوید"چیزی که هرگز در باره تاراتینو گفته نشده است آن است که آن شکنجه گاه هایی که ما تصاویرش را دیدیمReservoir Dogsخوانده می شود،من فکر می کنم این نام کاملا برازنده باشد".
دردهه پنجاه وقتی او برای کایه دو سینما نقد می نوشت و یکی ازبی رحم ترین منتقدان بود گفته بود"سینما یعنی نیکلاس ری، شما می توانید هیروشیما عشق من را همچون فالکنر به اضافه استراوینسکی توصیف کنید."حالا دیگر هر دانشجوی سینمایی کلمات قصار گدار چون"همه چیزی که شما برای ساختن یک فیلم لازم دارید عبارت است از یک اسلحه و یک دختر" و " سینما سلاحی که در ثانیه بیست و چهار بار شلیک می کند"را از حفظ شده است.(۳) اکنون وقتی از او نظرش رادر باره فیلم های نیکلاس ری می پرسم پاسخ می دهد که دیگر این فیلم ها را نمی بیند:" دیگر امکان ندارد بتوانی فیلم ببینی چون همه شان روی DVD هستند که من دوست ندارم زیرا پرده خیلی کوچک است." او همچنین دیگر علاقه ای به شرکت در جشنواره ها نیز ندارد" در ابتدا من کن را قبول داشتم ولی حالا فقط بدرد تبلیغات می خورد.آن ها فقط برای این به کن می آیند که فیلم هایشان را تبلیغ کنند،نه برای ارائه یک پیام مشخص چون اگر به جشنواره بروی در عرض سه روز آن قدر پوشش رسانه ای به فیلمت می دهند که برای یک سال کافی ست".
گدار که در سوئیس زندگی می کند به ندرت فیلم می بیند،درحالیکه در تدارک ساخت یک مستند دیگر مانند تاریخ سینما است.(۴) بقیه اوقات فراغتش را صرف تماشای مسابقات ورزشی یا خواندن نوول های قدیمی جک لندن می کند. با همکاران قدیمی که در دوران موج نو کار می کرد، دیگر رابطه ای ندارد."مثل یک آدم بی خانواده می مانم،یک باره همه آشنایانتان ناپدید می شوند و شما نمی دانید چه بر سر آنها آمده است.ده سال پیش من برای آن دوران نوستالژی داشتم ولی حالا نه."
نه، او رویابین های برتولوچی را هم ندیده است،که دوران پاریس ١٩٦٨ را بازنمایی کرده و نماهایی از Band à Part در برگرفته است.(۵) آیا او در باره فیلمی که تا این حد به تجارب او نزدیک بود کنجکاو نبود؟ همه پاسخ او این است"آن زندگی گذشته بود".وقتی از او در باره محتوای پروژه های تازه ش می پرسم با شیطنت می گوید " میخواهم تنیس بازی کنم و رواندرمانگرم را ببینم! "
با وجود اینکه گدار به عنوان هنرمندی گوشه گیر معروف شده است اما با این حال برای مصاحبه بسیار سر زنده و خوش صحبت است.با این حال خوش صحبتی او برای روزنامه نگاران و یا نویسنده ها شامل کشف زوایای زندگی خصوصی او نمی شود.حتی بیوگرافی که کولین مک کیب در باره گدار در دهه هفتادنوشت:"گدار پرتره یک هنرمند در دهه هفتاد"،با چنین حکمی از سوی گدار روبرو می شود" من هرگز از این کار او خوشحال نشدم و از او خواستم که این کار را نکند،ولی نمی توانم کسی را از نوشتن باز دارم او هیچ چیز در باره من نمی داند.( ۶) شاید فقط چند تایی از فیلم های من را دیده بود...اگرچه او زمانی به من کمک کرده بود ولی این هیچ مجوزاخلاقی در پی نمی آورد که خودتان را وارد زندگی خصوصی دیگران کنید." شیوه برخورد گدار با دیگر همکارانش هم همیشه پسندیده نبوده است،مثلا در نامه مشهورتروفو آمده که اگر کسی بخواهد در باره گدار یک فیلم بیوگرافیک بسازد باید اسمش را بگذارد:یک گهی بود،همیشه گه بود! پس از آن در سال ١٩۷٢ نامه ای به جین را ساخت که مستندی با همکاری ژان پیر گورین در باره جین فوندا بود. پنجاه و دو دقیقه ساختار شکنی بر اساس یک تصویر از جین فوندا در هانوی که بسیار بی رحمانه و تمسخر آمیز بود ودر نتیجه خشم برخی از دوستانش را نیز برانگیخت .گدار در باره آن فیلم می گوید" فیلم خیلی خوب نبوداما کوششی بود برای تحلیل کارهای سیاسی جین فوندا و نه یک حمله شخصی به فوندا".
کارگردان فیلم جدید خودش را به عنوان اثری خوش بینانهبا یک پیام ضمنی که"آشتی و مدارا امکان پذیر است" توصیف می کند.اما هیچ مسامحه ی هم در بیان دیدگاه هایش روا نداشته است. در یکی از تکان دهنده ترین صحنه های فیلم ما صدایی را می شنویم که از گدار می پرسد آیا دوربین دیجیتال می تواند سینما را نجات دهد؟ در این صحنه کلوزآپی از گدار می بینیم،ابرویی در هم می کشد و سخنی نمی گوید.تعبیر آن روشن است: نبرد دیگر خاتمه یافته است.وقتی زمان مصاحبه ما به پایان رسیدمن بار دیگرپرسش هایم را در برابرش گذاشتم ولی باز هم هیچ پاسخی دریافت نکردم.
پانوشت های مترجم:
یک-مجموعه ای از نقدهای فیلم را می توان در این لینک خواند.
نویسنده و منتقد مجله سینما(1369)، همکاری با صفحات علمی نشریات اطلاعات، اطلاعات علمی، کیهان و همچنین ادبستان، تکاپو و جامعه سالم (1369)،
همکاری با رادیو و تلویزیون به عنوان پژوهشگر، نویسنده، مشاور، کارشناس، مجری، کارگردان و تهیهکننده از 1372: شبکه خبر ادیتور خبرهای هنری، جام جم (ارزیابی)، شبکه سه (برنامه ساز)، شبکه چهار(کارشناس طرح و تولید)، کارشناس و داور جشنواره سیما درطرح و برنامه معاونت سیما، شبکه فرهنگ (کارشناس و برنامه ساز)، شبکه جوان(کارشناس و منتقد فیلم)، دفتر تولید گزارشهای خبری برای شبکههای خارجی (برنامه ساز)، معاونت سیاسی(عضو گروه بررسی وضعیت خبرنگاران، مسئول کمیته برنامه ریزی و مناسبت ها و معاون سردبیر اینترانت اخبار پژوهشی)، پژوهش معاونت سیاسی (معاون گروه مطالعاتی رسانه)، نشریه پیام پژوهش (نویسنده)، مرکز تحقیقات صدا و سیما (کارشناس رسانه گروه هنر و پژوهشگر)، مجله سروش (دبیر سرویس رسانه ها)،
همکاری با بی بی سی از 1379(کارشناس رسانه و مفسر صداوسیما)،
تدریس دروس ارتباطات تصویری و تجزیه و تحلیل برنامههای تلویزیونی در دانشگاه آزاد از 1380،
گردآوری کتاب تلویزیون دیجیتال1380(انتشارات سروش)، تدریس تاریخ سینما از 1380،
عضو هیئت اجرایی مجله دوران 1377، نویسنده و منتقد مجله فیلم از 1379، نویسنده روزنامه های صبح امروز، جامعه، همشهری، بنیان و... نشریات آدینه، تکاپو، دوران، گزارش فیلم، دنیای تصویر، فصلنامه فارابی، فصلنامه سنجش و پژوهش و... از 1369/1382،
ارائه مقاله به کنفرانسهای داخلی و خارجی از جمله کنگره بینالمللی روانشناسی (مونترال) و کنفرانس بینالمللی پژوهشگران ارتباطات (پاریس) از 1369/1386،...
تهیه کننده، کارشناس و کارگردان بیش از صد برنامه رادیویی و تلویزیونی در ایران،
تهیه کننده بخش فارسی بی بی سی1385/1386،
روزنامهنگار مستقل،نویسنده بیش از 500 مقاله، نقد و تحلیل در نشریات تخصصی ایران، اینترنت و نشریات و سایت های بینالمللی و خارجی...
تحصیلات: لیسانس روانشناسی بالینی (1373)، معادل لیسانس کارگردانی سینما (1377)، فوق لیسانس پژوهش در علوم ارتباطات(1379)