تبليغاتX
آینه‌‌های روبرو Opposite Mirrors

آینه‌‌های روبرو Opposite Mirrors

آرشیو مقالات امید حبیبی‌نیا روزنامه‌نگار و پژوهشگر ارتباطات Omid Habibinia`s Weblog:Journalist

جسی واکر

برگردان: امید حبیبی نیا

از:مجله Reason

 

از شجاع قلب خوشتان نمی آید؟ می توانید نگاهی به نقدی که بر روی اینترنت منتشر شده بیندازید:"میدونم که یه اسکار برده ولی خیلی طولانی و خونینه،اون قدر که من باید چشمام رو می بستم.به نظرم قهرمانه هم نباید کشته میشد اون وقت فایده تماشای سه ساعت فیلم پر از کشت و کشتار چی بود".

از آملی خوشتان نمی آید؟ خب،می شود توی یک روزنامه بالتیمور نقدی در باره فیلم پیدا کرد که آن را غیر قابل تحمل می خواند.نقد اولی خوب پرداخته نشده است و به جای نقد به بازنمایی واکنش های شخصی در برابر فیلم می پردازد.نقد دومی که با جملات ادیبانه سرهم بندی شده است بیشتر به انشاء شبیه است.

نقد فیلم رو به مرگ است،چند سال پیش سوزان سنتاگ١ از اینکه سینه فیلیا رو به مرگ است چنین گلایه داشت:"در حالیکه آن فیلم ها بی همتا،غیرقابل بازسازی و سرشار از تجارب شگفت انگیز بودند،عشق به آنها در حال از بین رفتن است". سایر منتقدان نیز کم و بیش همین احساس را دارند و گاه به گاه در باره فرهنگ سینما رفتن در دهه شصت دلتنگی می کنند، زمانی که نقد فیلم به اندازه خود فیلم بحث برانگیز بود.

 اکنون برخی از تازه واردان میخواهند کل تاریخ نقد فیلم آمریکا را مخدوش کنند و به ویژه بحث های میان آندرو ساریس و پالین کیل در فضای سینه فیلیا را ناچیز جلوه دهند.

 پالین کیل از منتقدان برجسته سینما و رسانه ها

راه دیگری هم برای تبیین تغییر رویکرد ما به سینما هم وجود دارد، در اوایل قرن گذشته همانگونه که هابرسکی در تاریخچه خود به آن اشاره کرده است، نقد فتوپلی به نقد فیلم سرایت کرد و مخاطبانی برای خودش دست و پا کرد ولی این سبک نقد در برابر فیلم های "سخت" دچار سردرگمی می شد.اغلب نقدهای پرطرفدار،نقدهایی بودند که سانسور را به چالش می کشیدند. منتقدان با قدرتی برای بازبینی و حتی تغییر دادن فیلم پیش از اکران حتی آئین نامه سینما را نیز تحت تاثیر قرار دادند،از این قرار جوزف برین بیش از هر منتقد امروزی در سینما نفوذ داشت.(اکنون نمی شود تصور کرد که اگر او در استخدام کمپانی سینماهای رکس رید بود چه می شد!)

زوال تدریجی سانسور سینما در دهه پنجاه و شصت همزمان شد با قوام یافتن یک سبک مشخص در نقد فیلم.منتقدان جوان منش خاصی داشتند و به آن هم مغرور بودند،هرچند که بلافاصله ایده عینی گرایی نقد را رد می کردند و یا استدلال های نامتعارفی که هیچ کس نمی توانست به عنوان بنیان گذاشتن یک شیوه آن را جدی بگیرد،را در هم می آمیختند. در ویلیج ویس یا هر جای دیگری ساریس دیدگاه شخصی خود در باره نقد فیلم را با تئوری منطبق با بوم شناسی فرانسه برای به استهزا کشیدن علاقه به دوران فیلم های استودیویی به عنوان آشغال منتشر می کرد.

کیل این نظریه را که می توان برای فیلم ها یک مبنای زیباشناختی از پیش تعیین شده در نظر گرفت را رد کرد و براینکه سینما فقط یک هنر است خط بطلان کشید.او همچنین این تصور را که فیلم ها باید بر مبنای قابلیت جذب تماشاگر داوری شوند را در هم کوبید.

 امروز سینه فیلیای سونتاگ در حال مرگ است.مصرف کنندگان سینما دگرگون شده اند.در ابتدا ویدئو تماشاگران را از سالن های سینما به خانه کشاند و حالا DVDها به کار باستان  شناسان سینما در مدارس می آیند. فرهنگ فروشگاه های کرایه ویدئو که کوینتین تارانتینو را به بار آوردحالا به فیلم های Online تغییر یافته است.حالا هر فروشگاهی یک سایت دارد و با یک ای میل میتوان به هرفیلمی از فیلم های سیاهپوستان٢ تا تارکوفسکی دسترسی یافت.

نقد فیلم بسیار شخصی،احساسی و هرج و مرج زده شده است،حتی نقدهای خوب پرداخته شده و با اطلاعات غنی هم در مقایسه با نقدهای کیل، به انشاهای کودکانه شبیه است.

نقدهایی اینترنتی از نویسندگان گمنام هم به این درهم آشفتگی افزوده است،در واقع ما با

توصیفی که سراگو از این وضع ارائه کرده فقط می توانیم نوع سم را انتخاب کنیم!

 

 پانویس های مترجم:

یک- برای مرور تاثیر سوزان سونتاگ بر نقد رسانه و سینما نگاه کنید به:

آخرین شورشی ،یادداشتی در باره سوزان سونتاگ ،یکی از برجسته ترین منتقدان قرن؛امید حبیبی نیا،آزادی بیان

دو- فیلم های سیاه پوستان((Blaxploiation  فیلم هایی بودند که در دهه های شصت و هفتاد به بازنمایی سیاهان در

سینما و تلویزیون پردختند و موجی از فیلم ها و سریال های سیاه نظیر: شفت و Superfly برای آشنایی بیشتر نگاه کنید به: Blaxploitation

 

 


خواندنی های دیگر:

-مجله سینمایی دیدگاه شماره ده

-مرور خبرهای سینمایی ماه

-ستاره بازی:بهترین فیلم های سال های اخیر از دید منتقدان

-چرا ابراهیم گلستان با دوربین می نویسد؟:بصیر نصیبی

-روزگار وقیحی است نازنین:بصیر نصیبی


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 2:4  توسط امید حبیبی‌نیا  | 

 

وقایع نگاری یک جنایت از پیش اعلام شده

 گوشه هایی از خاطرات زندان در سال ۱۳۶۷

 امید حبیبی نیا

omidha@gmail.com

 

 

این یادداشت بخشی از سر فصل های اصلی بازداشت ، بازجویی ، شکنجه ، محاکمه و قتل عام و آزادی بر اساس تجربیات شخصی نگارنده در بازداشتگاه اطلاعات و زندان کرمان است که  برای آگاهی از شرایط شکنجه گاههای مخوف رژیم جمهوری اسلامی در سال قتل عام زندانیان سیاسی  نگاشته شده است.

 

بازداشت

ساعت شش بعد از ظهر روز دهم اردیبهشت۱۳۶۷ ( روز قبل از اول ماه مه روز جهانی کارگر ) در نزدیکی خانه مان در خانه های سازمانی ارتش دستگیر شدم.

تیم تعقیب و عملیات اطلاعات کرمان از چند روز قبل تمام رفت و آمد های مرا زیر نظر گرفته بود و ظاهرا با تصور این که برای اول ماه مه تدارک تبلیغات ( پخش تراکت و شعار نویسی ) داشته ام مرا دستگیر کردند زیرا اولین سوالات بازجویان نیز در همین مورد بود.

دو نفر از افراد تیم اطلاعات با فاصله در برابر در خانه رفت و آمد های مرا کنترل می کردند و همان ها نیز به سایرین خروج مرا از خانه خبر دادند در نتیجه چهار نفر دیگر اعضای تیم در خیابان پشتی انتظار مرا می کشیدند و قبل از این که من از خیابان عبور کنم مرا به نام صدا کردند. فرمانده تیم که دستش را روی کلت خود که روی کمر و زیر پیراهنش بود گذاشته بود به آرامی به سمت من آمد تا مرا به درون اتومیبل پیکان سفید رنگ خود راهنمایی کند. از آن جا که من انتظار دستگیری توسط اطلاعات را نداشتم چندان وحشتزده نشدم  وبا خونسردی به طرف آن ها برگشتم ، فرمانده تیم در حالی که دو نفر دیگر به جز راننده مراقب اطراف بودند مرا در میان دو سرنشین دیگر خودرو قرار داد و گفت که سرم را روی زانو هایم بگذارم  پارچه ای نیز روی سرم کشیدند و با سرعت به طرف مقر اطلاعات که در نزدیکی خانه مان در میان ستاد سپاه پاسداران قرار داشت حرکت کردند.

تیم عملیات ظاهرا پس از تحویل من به بازداشتگاه به حوالی خانه بازگشته بود و تا چندین روز تمام کسانی را که به خانه مراجعه می کردند مورد شناسایی و گاه پرس و جو قرار می داد تا به خیال خود همدستان من را نیز بازداشت کند.

 خاطرات زندان سال 67

بازجویی

 

شیوه بازجویی تا حدودی به شیوه های بازجویی که پیش از آن  در مورد ساواک شنیده بودم شباهت داشت. در ابتدا یک بازجوی بسیار خشن که ظاهرا اسم مستعارش حامد بود با شکنجه و تهدید و بد دهنی وارد می شد و سپس یک بازجوی ظاهرا دلسوز که سعی می کرد در آن شرایط احساس بی پناهی اسیر را وادار به تسلیم کند.

زمان مقرر بر اساس قواعد تشکیلاتی برای مقاومت بیست و چهار ساعت برای افشای قرار بود و بازجویان بر همین اساس فشار طاقت فرسایی برای درهم شکستن اسیر و افشای قرار و یا نام همرزمان وارد می آوردند .

در مواردی نیز برای آن که  نقشه اسیر را  برای خلق یک طرح برای گریز از افشای اطلاعات مورد درخواست در برگه های اولیه بازجویی در هم بشکنند چند بازجو وی را دوره می کردند و با سوالات پی در پی سعی می کردند موارد تناقض در نوشته ها و گفته های وی را همراه با تهدید و شکنجه  به رخ وی بکشند.

سیربازجویی در روزهای اول مانند یک مسابقه تکواندو است به این معنا که هر دو حریف در روزهای اولیه یکدیگر را محک می زنند. بازجویان نقاط ضعف اسیر را شناسایی می کنند و زندانی نیز تمام تمرکزش بر روی آن است که در یابد که اطلاعات تا چه حد نسبت به وی آگاهی دارد و چگونه می تواند داستان و طرحی بسازد تا ضمن حفظ امنیت تشکیلات ، همرزمان و حتی دوستان از تله های بازجویان رهایی یابند.

اولین برگه های بازجویی حاوی سوالاتی کلی و گاه ابلهانه بودندیکی از این سوالات دلیل دستگیری ست که البته اگر فرد دلیل آن را نداند بی معنا ست.

اما از سوی دیگر اطلاعات مفصلی را از کودکی تا کنون طلب می کرد ،به ویژه از فعالیت سیاسی بعد از بیست و دو بهمن پنجاه و هفت و فهرستی از کلیه دوستان نزدیک و همچنین زندانیان ،جان باختگان یا فعالان سیاسی در خانواده. این اطلاعات ظاهرا در مراحل بعدی برای تطبیق اطلاعات و نیز بهره برداری برای دستگیریهای آتی مورد استفاده قرار می گرفت.

من در چند روز اول  با وجود شکنجه و تهدیدهای طاقت فرسابطور کلی هرگونه فعالیت سیاسی را نفی کردم و تلاش کردم تا دریابم اطلاعات تا چه حد از فعالیت های من آگاه است. به علاوه اعضای هسته مطالعاتی وابسته به خود را نیز که از اتفاق هیچ یک از آنان در شهر نبودند و به موقع از دستگیری من مطلع شده بودند از خطر حفظ کنم.از همین رو بازجویهای اولیه با چشم بسته و اغلب در ساعات شب صورت می گرفت که معمولا زمان بازجویی از افرادی بود که باید سریعا تخلیه اطلاعاتی می شدند.

به همین ترتیب بازجوی خشن در برابر داستان سرایی های من اختیار از کف می داد و دستور شکنجه یا به قول خودشان تعزیر را صادر می کرد و بازجویی که نقش دلسوزانه را ایفا می کرد سعی می کرد مرا وادار کند تا دست از مقاومت بردارم. بازرسی منزل و یافتن دفاتر خاطرات و اسناد  و کتب دیگری که گرایش و برخی از فعالیت های من را برملا می کرد به این انکار فعالیت سیاسی خاتمه داد.اگرچه اطلاعات مهمی در این دفاتر خاطرات نبود اما بهرحال زمینه های فکری من را آشکار می کرد به این ترتیب بخش های مهمی از پرونده با اوارق این دفاتر خاطرات پر شد.

در روزهای بعدی بازجویی کتبی و شفاهی برای رسیدن به نتیجه شدت گرفت و بازجویان از شکنجه بیشتر از قبل استفاده کردند.  

اما با وجود این که بازجویان هم به دلیل اطلاعاتی که از سوی یکی از بستگان شاغل در وزارت اطلاعات کسب کرده بودند و هم اطلاعاتی که خود جمع آوری کرده بودند و در یک مرحله کپی نامه ای که من به یک حزب سیاسی در خارج از کشور نوشته بودم و نیز برخی از تراکت های دستنویسی را که در سطح شهر پخش کرده بودم به من نشان دادند علیرغم چندین ماه تعقیب و مراقبت ( که از چند ماه قبل مرا ممنوع الخروج کرده بودند ) و نیز استعلام از رکن دوم ژاندرمری که در زمان سربازی نیز چند بار بازداشت و بازجویی شده بودم و نیز وحشگیری آنان چه در دوران بازجویی و چه در زندان ،موفق نشدند هیچ اطلاع خاصی در مورد همرزمان و یا حتی دوستان از من کسب کنند و تنها اطلاعاتی سوخته از سال ها قبل که احتمال می دادم خود از آن با خبرند تحویل گرفتند. این امر نشانگر آن است که برخلاف آن چه برخی می پندارند امکان مقاومت در برابر بازجویان در آن سالها نیز وجود داشت به ویژه آن که بازجویان دریافته بودند شکنجه جسمی بر خلاف برخی از بازداشت شدگان در مورد من تاثیری ندارد و حتی نتیجه معکوس می دهد از همین رو از ترفند های مختلف نظیر گرسنگی دادن ، بی خوابی دادن ، تهدید و یا قرار دادن در شرایطی که صدای شکنجه دیگران را بشنوم نیز استفاده می کردند . به علاوه سلول انفرادی در آن شرایط و الزام سکوت نیز سبب افزایش تنش در زندانی و احساس بی پناهی می شد.

در اولین روزی که  زوایای سلول را برای وقت کشی از نظر می گذرانیدم با نوشته ای پشت در مواجه شدم که به حفظ اسرار توصیه میکرد. در روی اغلب سلول ها  تاریخ ها و یا علامت هایی برای تاریخ نگاری وجود داشت که گاه سر به چندین سال می زد و در فرصتی که با یکی از زندانیان دیگر برای چند روز هم سلول شدم وی معتقد بود که این تاریخ ها را خود شکنجه گران برای شکستن روحیه زندانی روی دیوار سلول ها حک می کنند.

در هفته سوم بازجویی ها برای تکمیل نهایی پرونده شدت یافت ، به ویژه این که ظاهرا به دلیل انتقال برخی از زندانیان از زندان کرمان به بازداشتگاه اطلاعات ( که گفته می شد برای تدارک آزادی آن هاست ) دچار کمبود جا شده بودند و علاوه بر یک سلول که ظاهرا دختران مجاهدین در آن جای داده شده بودند و زیر بازجویی بودند و گاه صدای فریاد آنان را زیر شکنجه می شنیدیم ، بقیه سلول ها که حدود دوازده سلول بود بین چندین نفر تقسیم شده بود به گونه ای که در برخی سلول ها که دو متر در دو متر بود چهار نفر را جای داده بودند. من را نیز به ناچار به سلولی بردند که زنده یاد دکتر حمید افشار عضو سازمان نظامی در آن آخرین روزهای زندان خود را سپری می کرد و برای طی مراحل آزادی  به مقر اطلاعات انتقال یافته بود . به علاوه یک جوان نیز که دچار اختلال روانی بود و به دلیل قصد تهیه نارنجک در کردستان ( ظاهرا برای خودکشی ) بازداشت شده بود نیز در این سلول بود، در زمانی که بار دیگر به دلیل شروع قتل عام ها ناچار مرا با دو نفر دیگر برای مدت چند روز هم سلول کردند دقت کردند تا با افرادی هم سلول کنند که هیچ زمینه فکری و اشتراک عقیده ای میان ما وجود نداشته باشد به این ترتیب مرا با دو هوادار ساده مجاهدین در یک سلول جای دادند.

در روزهای پایانی همچنین پرسشنامه های قطوری شامل سوالاتی برای  تفتیش عقاید و نیز دستیابی به زمینه هایی برای درک جنبه های روانشناختی گرایش به مبارزه به من دادند که عنوان مرکز تحقیقاتی زمینه های فکری ضد انقلاب را داشت و احتمالا وابسته به یک گروه از توابین در زندان اوین بود.

فشار بازجویان در زوهای پایانی و تصمیم برای عدم افشای اطلاعات مفید برای آنان سبب شد تا به یکی دو مورد فعالیت فردی نیز به اصطلاح اعتراف کنم که اصولا واقعیت نداشت و این امر هم خیال بازجویان را راحت می کرد و از فشار آنان می کاست و هم آنان را به قیمت سنگین تر شدن پرونده به بیراهه می کشاند. این امر تقریبا در مراحل اولیه بازجویی در بسیاری از بازداشت شدگان عمومیت داشت و آنان برای رهایی از شرایط تنش و استرس طاقت فرسای بازجویی که در روزهای اول خواب و اشتها را مختل می کند گاه به اعمالی اعتراف می کردند که واقعیت نداشت و با وجود این که بازجویان به این موضوع آگاهی داشتند اما برای آن که کار خود را موثر جلوه دهند ، با شادمانی پرونده آنان را از این اعترافات دروغین پر می کردند.

 

شکنجه  

در بازداشتگاه اطلاعات کرمان شکنجه تحت نام تعزیر امری رایج و بدیهی بود ، توجیه آن نیز تنبیه در برابر دروغ بود و گاه به زندانی حکم قاضی برای تعزیر را نیز نشان می دادند، به این ترتیب این شکنجه قانونی از پیش طرح ریزی شده بود.بازجویان تعدادی حکم با امضا و عنوان کلی تعزیر داشتند که فقط نام متهم در آن خالی بود و در موارد لزوم برای تهدید زندانی نام وی را تایپ و به وی نشان می دادند. هنگامی که من به شکنجه اعتراض کردم حکمی با نام من با امضای قاضی شعبه مربوطه  نشانم دادند که در آن به بازجویان اختیار داده شده با رعایت موارد شرعی به تعزیر من بپرازند!

اولین شکنجه ای که تجربه کردم آویزان کردن از دست از سقف به مدت چند ساعت بود، سپس بی خوابی دادن و ایستاده نگه داشتن در گوشه اتاق به مدت طولانی و گرسنه نگه داشتن را نیز تجربه کردم.

پس از آن  دستور شکنجه به شیوه های معمول تر صادر شد. شلاق زدن با کابل بر کف پاها ، سوزاندن انگشتان پا با آتش ،در آفتاب نگه داشتن و در نهایت اعدام نمایشی در زندان در آغاز  قتل عام.

به جز زندان که شکنجه گاه بدون دلیل و غیر سیستماتیک و بیشتر به دلیل اختلال روانی پاسداران زندانبان که به قول خودشان موجی  شده و از جنگ برگشته بودند  صورت می گرفت و یا بنا بر حکم قاضی برای تعزیر در برابر نماز نخواندن جاری می شد

 درمقر اطلاعات به نظر می رسید که شکنجه ها مطابق ضابطه خاصی صورت می گرفت ، به عنوان نمونه هرگاه قرار بود با کابل بر کف پاهای من زده شود از قبل به من گوشزد می کردند که به دلیل عدم همکاری ، دروغ گویی و یا سر موضع بودن محکوم به تعزیر شده ام ولی در زندان اصولا جز در زمان خاصی که جیره شلاق در برابر نماز نخواندن را دریافت کردم شکنجه نظم و ترتیب خاصی نداشت.

شنیدن صدای شکنجه دیگران به ویژه دختران از دیگر شکنجه های رایج بود به ویژه وفتی که زندانی در نوبت شکنجه قرار داشت فریاد ها و ناله های دیگران روحیه وی را به شدت تخریب می کرد ، بازجویان معمولا از این روش برای افرادی که هم پرونده بودند استفاده می کردند.

در شهریور ماه در اوج قتل عام ، مرا با چشمان بسته در دفتر بند سیاسی که خود به آن بند گروهکی می گفتند بردند و از من پرسیدند که چرا نماز نمی خوانم. بسادگی پاسخ دادم که بلد نیستم ، گفتند که هر طور بلدی نماز بخوان بعدا برایت کتابچه می آوریم دو روز بعد کتاب نمازی که ظاهرا نوشته قرائتی بود را برایم آوردند و چون خبری از نماز خواندن نشد ، بار دیگر مرا احضار کردند و گفتند برای هر وعده نماز که قضا بشود به تعداد هر رکعت ده روز اول یک ضربه ، ده روز دوم دو ضربه و ده روز سوم سه ضربه شلاق تعزیری دریافت می کنم و اگر بازهم نماز نخوانم به عنوان کافر ،باقی و سر موضعی پرونده ام مجددا به دادگاه ارسال خواهد شد. به این ترتیب تا چند هفته جیره شلاق بر زندانیان چپ جاری می شد که ظاهرا پس از مدتی دستور قطع آن صادر شد.

 

محاکمه نمایشی

پس از انتقال به دادسرای انقلاب اسلامی و تفهمیم بیست و یک مورد اتهام و انتقال به سلول های انفرادی بند سیاسی زندان کرمان ، در حوالی تیرماه یک روز صبح بدون خبر قبلی مرا برای دادگاه فراخواندند.  وقتی که از بند خارج شدم متوجه غیر عادی بودن اوضاع شدم و با تعجب یک نفربر سپاه  با تیربار که روبروی بند سیاسی قرار گرفته بود را دیدم، بلندگوی زندان نیز مرتب سرودهای اسلامی پخش می کرد. از قرائن معلوم بود که مجاهدین خلق به مرزها حمله کرده اند ولی در تبلیغاتی که از رادیو پخش می شد چنین وانمود می شد که ارتش عراق بعد از پذیرش قطعنامه به مرزها حمله کرده است.

بهرحال در چنین اوضاعی مرا برای محاکمه به دفتر زندان بردند.قاضی شرع در میانه محاکمه قاچاقچیان و معتادان مواد مخدر نوبتی هم به من داده بود. از پیش معلوم بود که دادگاهی در کار نیست و حکم از قبل صادر شده است.بار دیگر حرفهای دکتر افشار در زمانی که چند روزی همسلول بودیم را به خاطر آوردم که تاکید می کرد حکم دادگاه توسط اطلاعات صادر می شود و پیش بینی می کرد که حکم زندان تعلیقی به من بدهند. با این حال وقتی با آخوندی روبرو شدم که در حال خربزه خوردن و وارسی رادیویی که ظاهرا برایش هدیه آورده بودند ، بود. انتظار داشتم این محاکمه که حتی بر اساس موازین قانونی جمهوری اسلامی کاملا غیر قانونی بود حداقل حفظ ظاهر دادگاه را بکند. اما در عوض منشی دادگاه موارد بیست و یک گانه اتهامی را که جر یکی ( یعنی هواداری ازیک سازمان رادیکال) یکی از دیگری ابلهانه تر بود را به سرعت قرائت کرد و از من خواست که زیر برگه دادگاه را امضا کنم. پرسیدم این امضا برای چیست؟ منشی دادگاه گفت به این معناست که دادگاه ت خاتمه یافته است و تو حکم صادره را می پذیری و بلافاصله هم اضافه کرد که حکم ظرف یک هفته ابلاغ می شود! در آن جا برای نخستین بار کمی خونسردی م را از دست دادم و فریاد اعتراض بر آوردم که این چه دادگاهی ست. قاضی شرع که تا کنون به خوش و بش با اطرافیان و خربزه خوردن مشغول بودبا دیدن اعتراض من عصبانی شد و گفت اگر یک کلمه دیگر حرف بزنی به جرم برهم زدن نظم دادگاه دستور می دهم شلاق ت بزنند. من نیز پاسخ دادم :بله قبلا هم حکم های شما را برای شلاق دیده ام !معنی دادگاه را هم فهمیدیم، در این جا بود که آخوند عصبانی شد و در حالی که توحیدی رئیس بند به کمک یک پاسبان دو بازوی مرا محکم گرفته بودند که مبادا به طرف آن ها حمله ور شوم فریاد زد شما را یا باید کشت و یا باید در زندان نگه داشت! بعد هم زیر برگه ای را امضا کرد و به رئیس بند و منشی داد گفت اگر همین الان امضا نکرد ببرید شلاقش بزنید تا زمانی که امضا کند. در این جا بود که افسر نگهبان که لابد پدر من را که دادستان نظامی کرمان بود می شناخت مرا کناری کشید و گفت چه امضا بکنی چه نکنی فرقی ندارد فقط بیخود شلاق می خوری ، حالا زیر برگه دادگاه را امضا کن بعد اگر به حکم اعتراض داشتی از دادیار زندان تقاضا کن پرونده ات را مجددا به گردش بیندازند مگر نمی دانی الان چه اوضاع و احوالی ست؟

 به ناچار برگه دادگاه را امضا کردم و در حالی که پاسدار توحیدی در تمام طول راه مرا تهدید و شماتت می کرد که چرا دادگاه(!) را بر هم زده ام به سلولم برگردانده شدم و به عنوان تنبیه از ناهار هم محروم شدم.

به علاوه هوا خوری من که هر چند روز یک بار نیم ساعت بود قطع شد و تمام روز و شب  را در سلول یکی مانده به آخر ( که پیش از این محل اسکان موقت زندانیان محکوم به اعدام بود ) به همراه چند زندانی دیگر که یا به دلیل تنبیه یا برای بازجویی و یا مانند من در زیر حکم بودند در کریدور سلول ها ی انفرادی بودیم در حالی که  صدای نوحه و قرآن  که  دائما از ضبط نگهبانی به عنوان نوعی شکنجه روانی برای ما پخش می شد تا زمانی که فتوای قتل عام رسید، بی وقفه اعصاب ما را در هم می ریخت.

 

قتل عام

چند روز بعد از دادگاه نمایشی ،یک شب ما را در حیاط بند انفرادی با فاصله از همدیگر نشاندند و تلویزیون را در وسط حیاط گذاشتند که گزارشی از جریان حمله مجاهدین خلق و قلع و قمع آنان نمایش می داد.بعد بدون هیچ گونه حرفی بار دیگر ما را به سلول ها بازگرداند. از همان شب بود که همه چیز برای ما تغییر کرد.

فردا صبح زود ناگهان به سلول ها حمله ور شدند و هرچه دم دستشان بود بیرون ریختند. بعد یکی یکی زندانیان را به هواخوری فرستادند و سلول ها را به دقت بازرسی کردند . بعد از این که به سلول ها بازگشتیم تقریبا جز یک پتو چیزی در سلول نبود و آن هابی که کتاب و مداد داشتند نیز از آن محروم شده بودند.من که تنها یک مداد داشتم که برای خودم طرح می کشیدم این تنها سرگرمی ام را هم از دست دادم.عصر آن روز برای ما لباس زندان مخصوصی آوردند و گفتند که باید همیشه آن را به تن داشته باشیم . روی این لباس یک شماره نیز بود که توحیدی گفت باید به عنوان شماره خودمان همیشه حفظ باشیم شماره من هم  ۰۲۰۶بود.فردای آن روز هم ما را به سلول های قرنطینه در زندان عادی منتقل کردند، در حالی که تیر بار و پاسداران مسلح هنوز در برابر بند سیاسی خودنمایی میکرد ما را که پنج نفر بودیم به دو سلول قرنطینه منتقل کردند، مزیت این سلول ها آن بود که دیواری بین آن ها نبود و میله بین هر سلول بود ، ما را با یک سلول فاصله به دو گروه تقسیم کردند ، دو نفر را در یک سلول و سه نفر دیگر را در سلول دیگری قرار دادند. این سلول ها بر خلاف سلول های بند سیاسی آفتاب گیر بود به علاوه برخلاف بند سیاسی که در گوشه ای پرت افتاده از زندان قرار داشت این سلول ها وسط زندان بود و بعد از مدت ها می توانستیم علاوه بر هم صحبتی با یکدیگر صدای دیگران را نیز از پشت پنجره ها بشنویم.

شش سلول انفرادی بند سیاسی به زندانیان بند اختصاص یافت ، علاوه بر آن تعداد دیگری به بازداشتگاه اطلاعات اعزام شدند. بازجویی و در واقع تعیین تکلیف زندانیان در سه محل یعنی بند ، سلول ها و بازداشتگاه آغاز شده بود. بعد ها شنیدیم که حتی کسانی که آزاد شده بودند یا در شرف آزادی بودند نیز مجددا احضار ، به زندان بازگردانده شده بودند و یا حتی اعدام شده بودند.

بهر حال ما چند روزی در آن سلول ها در حالی که تحلیل مشخصی از وقایعی که در  محیط خارج و زندان رخ می داد نداشتیم به سر بردیم تا آن که سر انجام نوبت ما رسید. از ما پنج نفر من زیر حکم بودم ، یک هوادار مجاهدین به نام پرویز م که  در حین عبور از مرز به همراه مجاهدین  دستگیر شده بود حکم  دو سال زندان  داشت و به احتمال زیاد قرار بود تمام این دو سال در انفرادی باقی بماند. یک هوادار مجاهدین دیگر نیز که مدت زیادی از محکومیتش باقی نمانده بود برای تنبیه در انفرادی بود ، دو نفر دیگر نیز به دلیل اطلاعات جدیدی که در رابطه با آن ها مطرح شده بود زیر بازجویی بودند.یکی از آن ها از سال شصت وقتی شانزده سال داشت در زندان بود.

بعد از چند روز یک روز پاسداری که  نسبت به  بقیه زندانبان ها رفتاری عادی تر داشت و بعدها شنیدیم که به دلیل طرفداری از منتظری از سپاه اخراج شده است،به سراغ ما آمد و زیان به نصیحت گشود که اوضاع خیلی حساس است و به ما فهماند که سر موضعی ها از این وضعیت جان سالم به در نخواهند برد و تاکید کرد که حتما نماز بخوانیم. دو هوادار مجاهد هم سلولی من این توصیه را رعایت کردند و از آن روز شروع به نماز خواندن کردند و  به اصرار از من نیز خواستند که نماز بخوانم زیرا معتقد بودند که اگر من نماز نخوانم همه سلول را را تنبیه می کنند ، به اصرار آن ها هر گاه که در هنگام ظهر آن ها زندانبان را فرا می خواندند تا وضو بگیرند من نیز آن ها را همراهی می کردم تا آن ها نیز فکر کنندکه من هم نماز می خوانم.این در حالی بود که اصولا یکی از سه سوال مربوط به تعیین تکلیف زندانی برای قرار گرفتن در لیست اعدام همین نماز خواندن بود.

روز بعد رئیس بند به همراه یک نفر دیگر با لباسی تیره که ظاهرا مامور اعدام بود از راه رسید، همه ما را یک جا جمع کرد و گفت خودتان می دانید که منافقین حمله کرده اند ، یک عده از زندانیان یک نامه ای تهیه کرده اند که این حمله را محکوم کرده اند شما هم می خواهید این نامه را امضا کنید؟ طبعا کسی اظهار تمایل نکرد که نامه کذایی را امضا کند . توحیدی سپس اضافه کرد رزمندگان اسلام در نبرد با منافقین و رژیم بعثی نیاز به خون دارند ، آیا شما حاضرید از شما خون گرفته شود تا به این وسیله کمکی در جنگ کرده باشید؟این بار هم کسی اظهار تمایل نکرد. توحیدی که ظاهرا انتظار این واکنش را داشت ، سرش را به علامت تاسف تکان داد و به همراه آن مرد سیاهپوش خارج شدند. بعد ها فهمیدیم که به این ترتیب هر پنج نفر ما در لیست سر موضعی ها قرار گرفته ایم. چند ساعت بعد که ظاهرا بار دیگر مرد سیاهپوش از بند سیاسی بازگشت، سوال و جواب ها به صورت انفرادی آغاز شد.وی ابتدا می پرسید که وابسته به چه سازمانی هستی؟ آیا حاضری سازمانت را محکوم کنی و در مصاحبه تلویزیونی آن را اعلام کنی؟ آیا نماز می خوانی؟ آیا توبه کرده ای؟ هر گونه پاسخ منفی به معنای سرموضع بودن و یا کافر بودن تلقی می شد. روز بعد پرویز م را از سلول ما بردند و بعد از چند ساعت در حالی که وحشتزده بود بازگرداند وی با ناباوری می گفت که حکم زندان وی را به پنج سال افزایش داده اند و می گفت سربازان به وی گفته اند که اعدام ها شروع شده است همچنین در باره اعتقادات من و این که نماز می خوانم یا نه از وی سوال کرده بودند.

در واقع یکی از  پاسداران  موجی  زندان هم همان روز برایمان با خوشحالی خبر آورد که رفقایمان را اعدام کرده اند و از این به بعد هر شب اعدام دارند ، البته قبل از این که وی به خاطر کینه و بغض بیمارگونه ای که داشت بتواند خبرهای دیگری به ما بدهد پاسدار طرفدار منتظری که سر رسیده بود به تندی وی را ساکت کرد  وبار دیگر ما را نصیحت کرد که حتما انزجار نامه امضا کنیم و نماز بخوانیم.

پرویز و مجاهد همسلولی من این بار بدون تظاهر شروع به نماز خواندن کردند و تقریبا شرایط به گونه ای بود که ما هر شب  با دلهره منتظر زمان اعدام خود بودیم.

یک روز صبح زود بار دیگر ما را به سلول های قبلی برگرداندند ، وقتی از پشت بند رد می شدیم  هنوز تیر بار و سه چوبه دار تازه  هم در آن جا بود.

سلول ها پر شده بودند و در هر سلول که دو متر در دو متر بود دو، سه یا چهار نفر را حبس کرده بودند فقط مرا در انتهای کریدور در سلول شش به تنهایی جا دادند. روز بعد توحیدی سر رسید و گفت از الان به ازای هر رکعت نماز ت که قضا شود یک ضربه شلاق می خوری.این شلاق ها که گاه حسابش از دست زندانبان ها در می رفت تا یک ماه یعنی پایان قتل عام ادامه داشت و زندانیان چپ همگی مشمول این شلاق ها می شدند.

هواخوری ما تا پایان شهریور ماه قطع بود و از قرائن هم پیدا بود که در بند کسی باقی نمانده است. از بندی که گفته می شد دویست نفر در آن زندانی بودند تا پایان شهریور ماه صد و خرده ای به بازداشتگاه اطلاعات و بقیه به بازداشتگاه سپاه و یا اطلاعات اعزام شده بودند و بقیه نیز یا در اطلاعات تیرباران شدند یا در زندان اعدام شدند.

اعدام نمایشی

اواخر شهریور ماه ، حوالی نیمه شب پاسداران به سرعت به طرف سلول من آمدند در آن را گشودند  و قبل از این که فرصت عکس العملی بیابم چشم بند به چشمانم زدند و دست بند به دستهایم.مرا از کریدور بیرون بردند و با خشونت گفتند استغفارکن ، من که از حرفهایشان چیزی نمی فهمیدیم گیج شده بودم . بعد مرا کشان کشان به سمت محل اعدام بردند و بار دیگر دستم  را از پشت به یک چوبه دست بند زدند و گفتند که صبر کن تا نوبتت بشود. دیگر همه چیز روشن بود. اما به هیچ وجه نمی خواستم باور کنم که به همین سادگی قرار است مرا اعدام کنند.

مدتی گذشت و هیچ خبری نشد. سعی می کردم تمام حواسم را متمرکز صدا های اطرافم کنم تا ببینم چه وقت به سراغ من می آیند. حتی به خودم هم می گفتم که تیرباران بهتر از اعدام است، هر چند تیر خلاص... این افکار ساعت ها ادامه یافت ولی هیچ خبری نبود جز صدای باد سردی که  در آستانه پائیز ناله می کرد صدایی نبود.شنیده بودم که گذشته از تخریب روحیه زندانی ، برای اعتراف گیری هم از این روش استفاده می کنند و بار ها اتفاق افتاده زندانی که تظاهر به بریدن کرده  در هنگام اعدام نمایشی فریاد زنده باد سوسیالیسم بر آورده و آن گاه باز به زیر شکنجه رفته  است.

بهر حال آن شب دهشتزا به سر رسید، تازه سپیده سر زده بود که یکی از پاسداران موجی به سراغم آمد و هشدار داد که به کسی چیزی نگویم و ساکت باشم بعد در حالی که دستانم از فرط کشیدگی خشک شده بود مرا کشان کشان به سلول برگرداند. زندانیان سلول کناری من که نگرانم شده بودند با خوشحالی با وجود این که حرف زدن در سلول ها ممنوع بود از من خواستند تا تائید کنم که برگشته ام. فردای آن روز ظاهرا آن ها این موضوع را در حین سرکشی پاسدار  طرفدار منتظری با وی در میان گذاشتند و وی سراسیمه به سراغ من آمد وقتی شرح ماجرا را از زبان خودم شنید تاکید کرد که به هیچ وجه این موضوع را به کسی نگویم و خودش مرتکبین این اقدام خودسرانه را تنبیه می کند ، ظاهرا وی این موضوع را به اطلاعات گزارش داده بود و از زندانبانان بازخواست کرده بودند زیرا تا چند هفته کمتر آزارشان به من رسید به علاوه جیره شلاق م نیز قطع شد و بازجویم نیز به دیدنم آمد و تاکید کرد که چون رفتارم در زندان بد بوده است زندانبانان خود سرانه خواسته اند مرا تنبیه و به قول خودشان متوجه روز قیامت کنند تا توبه کنم! اما در صورتی که از این موضوع سخنی به میان نیاورم به زودی آزاد خواهم شد.

چند روز بعد که  ظاهرا اوضاع عادی تر شد و اعدام ها خاتمه یافت ، حکم زندان تعلیقی مرا شفاها به من خبر دادند و گفتند که به زودی آزاد می شوم اما این آزادی چندین ماه به تعویق افتاد.

آزادی

 اواخر پائیز برای آزادی مقرر شده بود که سندی گرو گذاشته شود، خانواده پدری من از این کار سر باز زدند.پس از یک ماه که آزاد کردن بقایای زندانیان شروع شد، از خیر سند هم گذشتند و به تعهد بسنده کردند. اما این بار شرط آن بود که قبل از آزادی انزجار نامه امضا کنم ، ظاهرا ضبط مصاحبه ویدئویی لغو شده بود. طبعا من با این توجیه که بیگناه بوده ام و در زمان دستگیری فعالیت تشکیلاتی نداشته ام از این کار نیز سر باز زدم.

در سلول های انفرادی چند نفر از اعضای رده بالای حزب توده و اکثریت به ترتیب آزاد شدند ، بعد نوبت به مجاهدین رسید و برخی از آن ها که دوران محکومیتشان به پایان رسیده بود یا مدت کوتاهی به پایان آن باقی بود آزاد شدند. تنها چند نفری در سلول ها باقی مانده بودند. یکی از آن ها نماینده زندانیان و از کادر های سازمان چفخا اقلیت و مهندس پرواز بود که در زمان آزادی من همچنان از نوشتن انزجار نامه  و یا حتی به مرخصی رفتن نیز امتناع می کرد.

سرانجام در روز هایی که  حتی محکومین  نیز به تدریج آزاد می شدند و از آزادی من خبری نبود، یک روز صبح بدون مقدمه از من خواستند تا وسایلم را جمع کنم که جز لباس زندان و یک پتو چیزی نداشتم. وقتی از کریدور خارج می شدیم من به تصور این که مرا به بازداشتگاه اطلاعات برمی گردانند تا در آن جا برای امضای انزجار نامه و تعهد شرایط آزادی از جمله معرفی هر چند وقت یک بار به اطلاعات مرا تحت فشار بگذارند با صدای بلند گفتم: خداحافظ! و از یکی از سلول ها صدای سوت انترناسیونال بدرقه راهم شد.

به جای نگهبانی مرا به دفتر بند بردند و از من خواستند تا شماره ام را تحویل بدهم و گفتند که آزاد شده ام. توحیدی خودش شخصا وظیفه بدرقه من تا در خروجی زندان را بر عهده گرفت و با تعجب از این که چرا از آزادی م خوشحال نیستم مرا تحویل پدرم داد.

پدرم به من خبر داد که حداقل سی نفر در کرمان اعدام شده اند ، چند سال پیش با خبر شدم که دکتر افشار هم مدتی بعد از آزادی توسط باند های ترور رژیم ترور شده است.

در حالی که اغلب آزاد شدگان چند سال بعد از آزادی پاسپورت می گرفتند و به خارج از کشور می رفتند من تا زمان خروج از کشور  به دلیل فعالیت مطبوعاتی ممنوع الخروج ماندم و در طول پانزده سال هیچ جواب روشنی برای بیان دلیل ممنوع الخروج بودنم  به من ندادند.

 از اعضای هسته مطالعاتی دو نفر از طریق مرز ترکیه خود را پس از مدتی به سویس و کانادا و بعد آمریکا رساندند در آن جا سیاست را رها کردند و به کار و کسب مشغول شدند و تا آن جا که خبر دارم یکی از آن ها که نام آمریکایی برای خود انتخاب کرده است مدیر یک شرکت عظیم حمل و نقل است. یکی از رابطبین فعالین قطع ارتباط شده تشکیلات نیز که مدتی پیش بطور اتفاقی  رد او را در اینترنت یافتم  هم اکنون پس از کنار گذاشتن سیاست ، استاد یکی از دانشگاه های آمریکا ست و...

اگر چه قبل و بعد از زندان شصت و هفت چند بار دیگر بازداشت و بازجویی را تجربه کردم اما تصور می کنم تجربه ای که برای مقاومت درآن شرایط طاقت فرسا کسب کردم در مراحل بعدی کمک بزرگی بود زیرا مقاومت در آن شرایط ( که در این جا فرصت شرح جزئیات آن شرایط و مکانیسم های دفاعی زندانیان نبود ) به آبدیده شدن فولاد سازش ناپذیری یک نسل منجر شد.

نسلی که حماسه مقاومتش در دهشتزا ترین شرایط و در هنگامه ای که روح الله خمینی فتوای قتل عام شان را صادر کرده بود ،به الگویی بی بدیل برای نسل انقلابی دهه بعد بدل شد.

سرانجام آن روز که این سلول ها هم ویران شوند از راه خواهد رسید ، روزی که کودکان شاد و آزادی که در پارکی که به جای  این سلول ها بنا شده بازی می کنند، خاطره جنایت و بیداد را به تاریخ می سپارند.

 

ناکجا آبادی که وطن من نیست

 سی مرداد ماه ۱۳۸۳

این نوشته اولین بار در ویژه نامه سایت دیدگاه به یاد کشتار زندانیان سیاسی درج شد

مطالب مرتبط:

-آرمان های برباد رفته نسل انقلاب:Vorwärts

-خاطراتی از 18 تیر ماه هفتاد و هشت:آزادی بیان

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 0:4  توسط امید حبیبی‌نیا  | 

Die Verlorenen Ideale der Revolution

 Sechsundzwanzig Jahre nach der Revolution im Jahre 1979 kämpfen Iraner noch immer, um deren Ziele zu erreichen.

 

Omid Habibinia

Journalist und Kommunikationsforscher

 

Vor 26 Jahren um diese Jahreszeit dachte ich wie Millionen Jugendliche und junge IranerInnen, dass wir mit dem Sieg der Revolution ihre wahre Ziele, das heißt Freiheit, Gerechtigkeit, Gleichheit und Demokratie erreichen werden. Diese Träume platzten bereits nach ein paar Tagen, denn die Willkürherrschaft Schahs wurde sofort mit der Diktatur der Geistlichen ersetzt. Bereits in den ersten Tagen schlossen sie die Zeitungen und schalteten ihre Gegner aus, indem sie exekutiert, ins Gefängnis geworfen oder zur Flucht aus dem Land gezwungen wurden.

 Omid Habibinia(1980) von Hizblolah Schlägernzugefügt wurde

Omid Habibinia(Mitte)im Frühling des Jahres 1980 im Alter 14 Jahren, mit einer Verletzung; die ihm von Hizblolah Schlägern  zugefügt wurde(Bild:zVg)

 

 

Eine Revolution, die selbst von Michel Foucault (französischer Philosoph, † 1984) als "Beginn einer neuen Ära in der Geschichte der politischen Entwicklung" bezeichnet wurde, blieb vom Anfang an erfolglos. Der harte Kampf für die Demokratie im Iran musste wie in den letzten hundert Jahren weitergehen.

 

Zehntausende der revolutionären Generation wurden zum Tode verurteilt, in sogenannten Gerichtsverhandlungen, die nur einige Minuten andauerten, deren Vorsitz ein Geistlicher hatte, und mit dem direkten Befehl des Revolutionsführers durchgeführt wurden. Weitere Zehntausende wurden inhaftiert. Millionen Menschen flohen aus dem Land, darunter die meisten Akademiker und Speziallisten, um ihr Dasein im Exil mit allen Entbehrungen und Leiden zu fristen. Viele politische Gefangene, die das Schah-Gefängnis überlebt hatten, wurden durch die islamische Regierung umgebracht. Über ein Vierteljahrhundert überschatteten Terror, Unterdrückung und religiöse Zwangsherrschaft das Land.

 

Die Generation, die Anfang der siebziger Jahre gegen die Diktatur des Schahs zu revoltieren anfing, hätte sich nie vorstellen können, dass die Geistlichen, die im Iran schon immer ein Teil der herrschenden Kaste waren, in so kurzer Zeit wie im Jahr 1979 die Macht ganz in die Hand nehmen und die Revolution zum Fall bringen würden.

 

Ende der siebziger Jahre steckte die Schah-Regierung in einer politischen, aber auch in einer wirtschaftlichen Krise. Einerseits schwankte der Erdölpreis, auf den die kranke Wirtschaft basierte, die Inflationsrate stieg und die Landwirtschaftliche Struktur wurde zunehmend vernichtet. Die industrielle Expansion war unausgeglichen und bestand zum größten Teil aus weiterverarbeitender Industrie und Montage. Andererseits stieg die Unzufriedenheit der jungen Generation, die sich hauptsächlich in intellektuellen Bewegungen und linksextremistischen Gruppierungen organisierte. Die breite Kritik der internationalen Menschenrechtorganisationen gegen Folter und Unterdrückung hatte die Regierung zunehmend in Misskredit gebracht. Die verbreitete Korruption in der Hof-Oligarchie vereitelte jeden wirtschaftlichen Reformversuch.

 

Als Gegenmaßnahme vergab die Regierung Kredite an ausländische Regierungen und beteiligte sich zunehmend an europäischer und amerikanischer Industrie, um sich mehr Festigkeit zu verleihen. Gleichzeitig verschaffte sie den schiitischen Geistlichen, den natürlichen Feinden der Kommunisten, mehr Spielraum. Trotz dieser Maßnahmen sah sich die Regierung Anfang des Jahres 1978 jeden Tag mit großen Streiks in den Firmen, Behörden und Fabriken konfrontiert. Diese Proteste schlossen sich bald den öffentlichen Demonstrationen an, die scheinbar anfänglich wirtschaftlichen Ursprungs waren, nahmen aber schnell eine politische Form an und verwandelten sich in breite Demonstrationen gegen das Schah-Regime.

 

Als diese Demonstrationen zunehmend organisierter wurden, verlor Schah die Kontrolle über die Situation und konnte selbst mit Ausgangssperre und Gewalt gegen die Bevölkerung den schnellen Sturz nicht verhindern. In diesem Moment tauchten die Geistlichen auf, die Moscheen in Propaganda-Zentren in der Hand hatten, die finanzielle Unterstützung der Händler und traditionsreiche Geldaristokraten genossen und in den letzten Jahren von der Regierung in Ruhe gelassen worden waren. Für einen Teil der Bevölkerung war der Klerus ein Symbol der Vereinigung von Tradition und Moderne. Die Geistlichen nutzten die Gelegenheit und übernahmen die Macht.

 

In der siebentausendjährige Geschichte Irans sind die Geistlichen schon immer ein Teil der absolutistischen Regierung gewesen. Mit einigen Ausnahmen, in denen die unteren Schichten der Gesellschaft sie in einer blutigen Weise aus der politischen Landschaft auslöschten, haben sie immer für die göttliche Bestätigung des Monarchen gesorgt. In der Geschichte Persiens haben sich Volksaufstände und der zoroastrische, sunnitische und schiitische Klerus immer wieder gegenübergestanden. Die Kaiser nannten sich ebenfalls immer "der Schatten Gottes", ein Titel, der von Khomeini in "Valie Faghih" umgeändert wurde, den höchsten religiösen Führer, und läutete die schlimmste Form der diktatorischen Theokratie der letzten Jahrhunderten an. Das ist auch der Grund, warum das iranische Volk, vor allem die jungen Menschen glauben, dass eine echte Demokratie ohne die völlige Trennung von Geistlichkeit und Politik nicht möglich ist.

 

Die iranische Jugend, deren Anteil mehr als 75% der Bevölkerung beträgt und somit den Iran zum zweitjüngsten Land der Welt macht, kann am wenigsten mit den islamischen Verhaltensregeln zurecht kommen. Viele Menschen sehen diese Regelungen wie die Gesetze einer fremden Macht an, die mit der persischen Kultur und der modernen Lebensweise nicht im Einklang steht. So wie damals, als die arabische Fremdmacht das persische Imperium bezwang und mit Gewalt eine islamische Regierung aufstellte, fühlen sich viele Iraner in einem besetzten Land mit einer Fremdherrschaft, dessen kulturelle und gesellschaftliche Normen mit ihren eigenen Werte und Vorstellungen nicht übereinstimmen.

 

Das ist auch der Grund, warum Iran, was die Flucht der Wissenschaftler, Akademiker und Intellektuelle angeht, auf der Welt seines Gleichen sucht. Viele iranische Dozenten und Forscher haben im letzten Vierteljahrhundert eine Stelle in den vereinigten Staaten, Kanada oder Europa gefunden (Iraner veröffentlich im internationalen Vergleich drei mal soviel an wissenschaftlichen Artikeln). Manche leben zurückgezogen im Exil.

Frauen hatten eine wichtige Role bei der Revolution im Iran

Frauen hatten eine wichtige Role bei der Revolution im Iran

 

Als Forscher im Dienste der politischen Forschungsabteilung des staatlichen Rundfunks hatte ich Zugang zu geheimen oder inoffiziellen Umfragen, die staatliche Zentren regelmäßig unter der Bevölkerung durchführen. Gemäß dieser Umfragen halten die meisten Iraner die Regierung für politisch illegitim und glauben nicht an die von ihr propagierten Werte. Gemeint sind jene islamischen Werte, die durch Justiz, Polizei, Pariamilitär und Hisbollah-Gruppen mit Gewalt verbreitet werden, in dem sie sich in privatesten Angelegenheiten wie zwischenmenschliche Beziehungen oder Bekleidungsart einmischen.

 

In einer solchen Umfrage, deren Auswertung meiner eigenen Verantwortung unterlag, hatten etwa 80% der Teheraner Jugendliche angegeben, dass sie trotz der strengen Regelungen weiterhin Taten begehen werden, die gegen die islamischen Wertvorstellungen sind. Solche Handlungen, die teilweise aus einfachen, alltäglichen Dinge bestehen, wie zum Beispiel "ungezügelte Bekleidung", freundschaftliche Beziehung zum anderen Geschlecht, Alkoholgenuss, Teilnahme an heimlichen Partys, Anschauen von illegalen Kinofilme, Singen oder gar Hören von illegalen Liedern bis hin zu ungesetzlichem Geschlechtsverkehr, können schlimme Folgen haben, wie Gefängnisstrafe, Arbeitsverbot, Streichung von gesellschaftlichen Privilegien, Annullierung des Beamtenstatus, oder "islamische" Bestrafungen wie Auspeitschen in der Öffentlichkeit bzw. im Falle der außerehelichen sexuellen Beziehung sogar Steinigung oder Hinunterwerfen vom Berg.

 

Trotz diesen strengen Gesetzen kann man im Iran selten jemanden finden, der sich an sie hält. Die Folgen der Verbreitung der "freien Liebe" in den sechziger Jahren, die zum sexuellen Chaos führte, sind heute unter den jungen Menschen so stark, dass sie zu einer gesellschaftlichen Krise geführt haben.

 

Trotz staatlicher Propaganda stellen viele Tatsachen ein völlig anderes Bild vom Iran dar. Alkoholgenuss, Übertretungen der Bekleidungsvorschriften mit modischen Farben und Formen und starker Schminke durch Frauen, die keine Gelegenheit verpassen, um ihr Kopftuch in der Öffentlichkeit abzunehmen, geheime Partys, die starke Verbreitung von illegalen Filmen und Underground-Rockmusik... Dazu kommen soziale Missstände wie Prostitution, Drogensucht, illegale Abtreibungen und chirurgische Eingriffe zum Zweck der Wiederherstellung vom Jungfrauenhäutchen. Allein in der 12 Millionen Stadt Teheran gibt es über 200.000 Straßenmädchen, die von ihrem Zuhause geflüchtet sind.

 

Den offiziellen Statistiken zu Folge gibt es am Tag in Teheran etwa 10.000 Strafanzeigen in den islamischen Gerichten, davon mindestens 7.000 wegen Übertretung der islamischen Vorschriften. Trotz der harten Bestrafungen der jungen Frauen und Männer, die ihre Zukunft riskieren und teilweise sogar daran gehindert werden, an den staatlichen Universitäten zu studieren oder in den staatlichen Behörden zu arbeiten, findet man selten einen jungen Menschen in der Metropole Teheran, der nicht mindestens einmal wegen eines solchen Vorwurfs inhaftiert worden ist.

 

Die offiziellen Statistiken über Prostitution sind sehr besorgniserregend. Vor der Revolution gab es in Teheran nur ein paar Tausend Prostituierte, deren Tätigkeit auf ein bestimmtes Viertel der Stadt begrenzt war. Ihr durchschnittliches Alter betrug 30 Jahren, sie kamen hauptsächlich aus der Provinz und hatten mit 24 bis 26 Jahren nach einer unglücklichen Ehe wegen Armut, Drogensucht oder Gefängnisstrafe des Ehemannes keinen anderen Ausweg gekannt, als ihren Körper zu verkaufen. Mittlerweile besagen die Statistiken der Polizei, dass allein in den letzten Jahre 30.000 Frauen wegen Prostitution verhaftet worden sind. Die Einschätzung der staatlichen Behörden wie das Gesundheits- oder Innenministerium lautet: Zur Zeit arbeiten mehr als Viertelmillion Frauen als Vollzeitprostituierte. Ihr Durchschnittsalter beträgt 22, das heißt, sie beginnen mindestens 12 Jahre früher mit dieser Tätigkeit, als es vor 1979 der Fall war. Die Prostitution ist unter den jungen Menschen zu einer alltäglichen Tatsache geworden. In der ersten Konferenz über die gesellschaftliche Schäden, die kurz vor meiner unfreiwilligen Abreise aus dem Iran dort stattfand, schlug ich in meinem Forschungsbericht vor, dass die staatlichen Behörden statt Bestrafung präventive Maßnahmen ergreifen und gleichzeitig durch die Medien die Bevölkerung aufklären. Das ist aber natürlich etwas, das dem moralistischen Wertesystem des Islams nicht entspricht, das nur auf harte Bestrafung setzt, die andere abschrecken soll.

 

Außer soziale Missstände im Bereich der moralischen Grundsätze, was jeden Tag der Regierung weiter die Kontrolle entreißt, gibt es andere Themen, die für ihre Fortdauer von größter Bedeutung sind.

 

Mohammad Khatami, der Präsident der islamischen Regierung Irans, wurde gern von den westlichen Ländern als Reformist präsentiert. Am "Tag der Studenten" im vergangenen Dezember, am 51. Jahrestag der Ermordung von drei Studenten in Teheraner Universität durch das kaiserliche Militär, als Khatami an dieser Uni vor einigen ausgesuchten Hörern seine Schau " Dialog mit den Studenten" abzuziehen versuchte, durchbrachen Tausende Studenten die Polizeibarriere, öffneten die Türen der Veranstaltungshalle und protestierten lautstark gegen Khatami und seine leeren Versprechungen über Reformen, die nie in die Tat umgesetzt wurden. Danach hielten sie Flaggen und Plakate mit linksorientierten Parolen hoch und riefen sie aus, wie andere zuvor das Selbe in den siebziger Jahren getan hatten, und verhinderten die Schau.

 

Die Zahl der Studenten, die 20% der Bevölkerung Irans ausmachen, ist im Verhältnis zu der Zeit vor der Revolution schnell gewachsen. Diese Entwicklung ist der Grund, warum trotz ständiger Filtrierung an den Universitäten, deren Schließung und die Ermordung von Tausenden Studenten in den letzten zwei  Jahrzehnten die studentische Bewegung die Vorreiterstellung in der Organisierung von Protesten wiederfindet. Das zeigt sich vor allem in einwöchigem Aufstand vom 1. Juli 1999. Wir alle, die an diesen Protesten teilgenommen hatten, erwarteten den Sturz der Regierung, aber die blutige, breite Unterdrückung der Bewegung, auf Befehl von Khatami und unter der Führung von Khamenei, rette das Regime. Danach war aber der Umsturz der Regierung für die Bevölkerung in den Bereich des Möglichen gerückt und deren offene Auseinandersetzung erreichte eine neue Phase.

 

Ein großer Teil der Studenten, über 60%, besteht aus Frauen, die mit großem Selbstbewusstsein und der Verteidigung ihrer Rechte die demokratischen Strukturen der Bewegung aufgebaut haben. Obwohl iranische Frauen bereits die Jahrzehnte lange Erfahrung des gezielten Kampfes hinter sich hatten und manche ihrer Rechte, wie zum Beispiel Wahlrecht in den sechziger Jahren, erhalten hatten, waren sie den Männern nicht gleichgestellt.

 

Nach der Revolution konnten Frauen, aber auch die revolutionären Gruppen, die großflächige Diskriminierung der Frauen nicht verhindern. Kurz nach der Machtergreifung konnte die islamische Regierung die politischen Gegner ausschalten und durch Waffengewalt das Tragen von dunklen Gewändern für Frauen zur Pflicht erklären. Selbst in den ersten Tagen war die revolutionäre Bewegung nicht in der Lage, die Frauen zu unterstützen, die gegen diese Vorschriften und die organisierten Übergriffe des Hisbollah auf nicht verhüllte Frauen demonstrierten. Sie war der Meinung, dass das Tragen von Kopftüchern keine große Bedeutung besitzt. Aber wie erwartet war dies der erste Schritt, um Frauen zu isolieren und ihnen die islamischen Gesetze aufzuzwängen, die Frauen als Menschen zweiter Klasse behandeln.

 

Diesmal sind Frauen mit ihren aktiven Organisationen und Gruppierungen sehr präsent. Bei Protesten und Demonstrationen spielen sie eine sehr wichtige Rolle und versuchen ihre Rechte zu verteidigen. Es liegt aber auf der Hand, dass solange diese Regierung an der Macht ist, keine Möglichkeit für Frauen besteht, ihre Forderungen durchzusetzen.

 

Nach den islamischen Gesetzen "gehört" eine Frau ihrem Ehemann und darf ohne seine Erlaubnis nicht einmal das Haus verlassen. Der Mann kann vier Ehefrauen und unzählige Kokubinen (Ehe auf Zeit) haben, aber die Frau besitzt nicht einmal das Recht auf Scheidung. Ihre Aussage vor Gericht gilt um die hälfte weniger als die des Mannes. Selbst ihr Leben ist halb soviel wert. Sie wird auch im Beruf benachteiligt; Schlüsselpositionen und das Richteramt sind ihr verwehrt.

 

Neben diesen Schwierigkeiten ist die Wirtschaftskrise besonders spürbar. Das Prokopfeinkommen der damaligen 36 Millionen Iraner ist im Vergleich zur jetzigen 67 Millionen Bevölkerung, unter Berücksichtigung der 26-prozentige Inflationsrate, auf minus 2% gesunken. Mit anderen Worten und gemäß der Statistiken des Wirtschaftsministeriums ist die Kaufkraft der Iraner durchschnittlich dreißigfach gesunken. Das ist der Grund, weshalb fast 40% der Bevölkerungen, vor allem in den kleinen Dörfern und entfernten Gebieten, unter der Armutsgrenze leben müssen, obwohl Iran zu den 10 reichsten Ländern der Welt zählt.

 

Genau wie in den Zeiten der Schah-Regierung hat sich eine große, konservative, korrupte Oligarchie um die Geistlichen Machthaber gebildet. Durch ihre Unterstützung der traditionellen Bazar-Strukturen fußt die Wirtschaft des Landes hauptsächlich auf Vermittlungs- und Provisionsgeschäfte, statt sich auf die Entwicklung der Großindustrie zu konzentrieren. Die Familien der Mullahs führen natürlich dieses korrupte System. Ab und zu sickern Berichte über deren märchenhafte Reichtümer in die Medien.

 

Der Druck auf die unteren und Mittleren Schichten der Gesellschaft ist enorm. Die soziale Kluft ist mit einem Blick auf die Unterschiede zwischen Nord- und Südteheran spürbar. Die 26-prozentige Arbeitslosigkeit ist ein Merkmal der ruinierten Wirtschaft. Über 60% der Fabriken schreiben rote Zahlen oder stehen dem baldigen Konkurs gegenüber. Gleichzeitig verfügt die Konsumgesellschaft nicht über genügend Kaufkraft. Das wirkt sich wiederum negativ auf Import vom Industriebedarf aus den benachbarten Ländern, mit denen Iran keine besonders gute diplomatische Beziehungen führt.

Die Frauen protestierten gegen gegen obligatoriche Hijab(1979)

Ein paar wochen nach  der islamichen Regirung, die Frauen protestierten gegen obligatoriche Hijab

 

 

Die schlechten internationalen Beziehungen sind eine weitere Schwierigkeit der islamische Republik. Sie versucht, seine Pläne zur Entwicklung vom Atomkraftwerken als Trumpf einzusetzen, um die Unterstützung der europäischen Gemeinschaft und deren Toleranz gegenüber ihrer Verletzungen der Menschenrechte zu gewinnen. Aber ein weiteres Druckmittel, nämlich die finanzielle und logistische Hilfe für die terroristischen Gruppierungen in der Region, hat die Regierung selbst geschwächt. Nach den erfolglosen Versuche, sich in die innenpolitischen Angelegenheiten in Afghanistan einzumischen, ist ein ähnlicher Versuch in Irak missglückt. Die schlechten politischen Beziehungen mit den meisten Nachbarsländern rührt zum einen von Unterstützung solcher Gruppierungen wie Hamas her und zum anderen von ethnischen Unstimmigkeiten. Das hat unter anderem den diplomatischen "Motor" des Regimes zum Stillstand gezwungen.

 

Die Aussicht auf einen militärischen Angriff der USA zur Vernichtung der Atomanlagen oder ihre Unterstützung der in den Staaten ansässigen Monarchie-Anhänger zum Zweck eines langfristigen Regierungswechsels sind für das Regime sehr besorgniserregend. Die Präsidentschaftswahlen sind vermutlich wieder nichts mehr als eine große Schau und werden wie die Parlamentswahlen von den breiten Schichten der Bevölkerung boykottiert. Aber die islamische Republik befürchtet mehr als alles andere große Streiks, Großdemonstrationen und vor allem studentische Proteste, die sie nicht in den Griff bekommen kann. Mit verschiedenen Mitteln versucht sie die Massen zu unterdrücken: Die Schließung von Hunderten Zeitungen und Zeitschriften, Blockierung vieler Internetseiten, Verbot von ausländischen Fernsehprogrammen und deren Beeinträchtigung durch Aussenden von Störsignalen, bis hin zur Ermordung von Andersdenkenden im In- und Ausland sind einige dieser Maßnahmen. Iran ist als einer der 10 Ländern der Welt mit niedrigstem Maß an Meinungsfreiheit bekannt. Viele junge Menschen, die noch immer den Idealen der Revolution von 1979 nachhängen, können mit den oppositionellen Kräften im Exil keinen ständigen Kontakt pflegen und haben deshalb eigenständige Untergrundorganisationen aufgebaut. Das erschwert und verlangsamt die einheitliche Führung der Proteste. Das ist das einzige Glück, das die islamischen Regierung nach Juli 1999 vor Stürz bewahrt hat.

 

Heute gibt es im Iran nur Wenige, die an einem baldigen Ende der islamischen Regierung und die Einmischung der Geistlichen in die Politik zweifeln. Viele denken, dass die Politische Zukunft Irans voller Hoffnung sein kann, trotz den sozialen und wirtschaftlichen Zerstörungen, basierend auf die Lektionen des letzten Vierteljahrhunderts.

 

RRR

 

 

 

Der Autor

Omid Habibinia; Journalist und Kommunikationsforscher ist 1967 in Teheran geboren. Er begann während der 79er-Revolution in einer linken Studierenden Zeitung zu schreiben, studierte später Klinische Psychologie und Kommunikationswissenschaften. In den 1990er-Jahren arbeitete Omid Habibinia im Staatlichen Radio und Fernsehen und publizierte kritische Texte in Zeitschriften. Wegen seiner Kontakte zu oppositionellen Gruppen musste er 2002 den Iran verlassen. Er zusammen mit seiner Familie als Journalist im Exil .

 

 

 

Vorwärts

Die Sozialistiche wochenzeitung Nr.10,Seiten:4und5:11 März 2005.(61. Jahrgang)

 Indymedia(schweiz)

Indymedia(Deutschland)

 Anti-Defamation Forum

Omid Habibinia(1980) von Hizblolah Schlägernzugefügt wurde Auf Persich

_________________________________________________

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1384ساعت 19:3  توسط امید حبیبی‌نیا  |